شماره:27
شماره:27
با همین فکر و خیال غذایی خوردیم که هیچ وقت مزه اش را نفهمیدم، چون فکر و ذکرم مدام پیش متینه بود که مهتاب را خبر کند و آدمهایش همینجا پیدایم کنند.زنگ زدن به پلیس هم از نظر من فایده ای نداشت چون به هر حال من متهم به قتل بودم و با اینکه پلیس هم می فهمید قتلی مرتکب نشده ام اما در هر صورت باید ماهها و سالها در زندان آب خنک می نوشیدم تا تکلیفم مشخص شود و به محض آزادی ،مهتاب همانجا جلوی درب زندان مرا می کشت.هرچند مطلع کردن پلیس همیشه عاقلانه ترین کار ممکن بود اما باز...
_برو لباست رو عوض کن بریم آقا داماد!
دلم به شور افتاد و حالا باید شلواری را می پوشیدم که لبه های آن خون رویا چکیده بود و همین کافی بود حال سونیا را بدتر کند و سو سوی امید من خاموش شود.با پوشیدن شلوار و رفتن به کنار حوض آب در وسط حیاط ،جای خون را کمی شستم تا از آن حالت خارج شود و به اتفاق پیرمرد و کوله باری از ترس و دلهره از پیر زن خدا حافظی کردیم و به طرف خانه ی سونیا به راه افتادیم.
_میخوای از راهی بریم که من دیشب اومدم و داس به پام خورد؟
با فکر به برخورد سونیا گفتم:
_واسه من فرقی نمیکنه بابا بزرگ!
بدون اینکه دیگر حرفی بین من و پیرمرد رد و بدل شود وارد بوته های چای شدیم وخیلی زود به پشت خانه ی سونیا رسیدیم.اطمینان داشتم تا آن لحظه از عمرم آنقدر نترسیده بودم و بالاخره با یا الله ،یا الله پیرمرد از پشت خانه وارد حیاط منزل سونیا شدیم.اطمینان داشتم که اکنون از سونیا بیشتر از مهتاب و دارو دسته اش می ترسیدم و حتی دیدن جان دادن رویا هم اینقدر برایم ترس نداشت.
_سلیمه...سلیمه...؟؟؟
هیچ جوابی نمی آمد و این اسم مادر سونیا بود که پیرمرد صدایش می کرد واما هیچ جوابی نمی شنیدیم!
_سلیمه؟؟؟
پیرمرد از پله های سیمانی بالا رفت و من با پاهایی لرزان در حیاط ماندم تا خبری از این مادر و دختر شود.
_بیا بالا دادماد،سونیا که برنگشته،دخترمم نیست حتما رفته بقعه نماز بخونه،تو برو تو اتاق بشین برم ببینم اینا کجان!
ترسم بیشتر شد.
_بابا بزرگ زود برگرد سونیا منو اینجا تو این خونه ببینه، شر درست میکنه!
_نترس برو تو اتاق الان برمی گردم.
نگاه به پیرمرد می کردم که در حال پوشیدن دمپایی هایش بود و من با ترس باید وارد اتاق می شدم که مردم مرا تک و تنها در حیاط سونیای مطلقه نبیندد.رفتن به اتاقی که اگر سونیا مرا در آنجا می دید بیرون آمدنم به حالت افقی بود.
با نگاه به اطرافم وارد اتاق نسبتا تاریکی شدم که در گوشه ی سمت راست آن بچه ی اندازه ی یک کودک یک ساله خوابیده بود و نگاهم میکرد.خوفم بیشتر شد،خدایا این همان کودکی بود که باید می کشتمش تا سد بین من و سونیا برداشته شود و بتوانم با او از ایران خارج شوم و باکمک دایی او در فرانسه سرو سامانی به زندگی خودم بدهم.
طپش قلبم بیشتر و بیشتر می شد و آرام آرام قدمهایی به سوی او برداشتم تا بهتر ببینمش،کودک با حدود 4 کیلو وزن،اندامی کوچک و ضعیف و سری طبیعی و سیمایی بهشتی داشت.
او صورتی مردانه داشت و موهای سیاه و بلندش را از وسط به دو قسمت تقسیم کرده بودند.چشمان سیاه و درشت،ابروانی کمانی و پیوسته با گونه هایی برجسته و لبانی خندان از مشخصات این بچه به حساب می آمد.
کودک مانند یک مرد بزرگ روی رختخواب کوچک و تمیزش خوابیده بود و نگاهم می کرد.آب دهانم را قورت دادم و با نگاهی ترسناک به اطرافم در کنارش نشستم.
_پروردگارا،چرا منو آوردی اینجا؟؟؟
دایماز با گردنی کج اما مرد و مردانه مرا نگاه می کرد و من او را می دیدم و شاید هیچ وقت به جواب سوال آن لحظه ام نرسم که حکمت خداوند چیست که انسانی مانند من باید صحیح و سالم اما با رذالت زندگی می کردم و این کودک معصوم همه ی عمرش را در این اتاق تاریک و نمور روزگار سپری میکرد.
پرنده های کوچولو
روی درخت زرد آلو
جیک جیک زیبایی دارن
میپرن از رو همدیگه
یه حالت ماهی دارن
شاخه ها رو تکون میدن
رو برگا هی وول می خورن
یه وقتا دعواشون میشه
میرن کنار چلچله
قهر میکنن تا همیشه
میرن کنار پنجره
بارون میاد ذوق می کنن
با سرما هی غر می زنن
قهر،که یادشون میره
با صدای مامان بابا
میرن روی میز غذا
میپرن از رو پارچ آب...
قادر به ادامه این شعر نبودم و گوشه ی چشمان تر شدو یاد شیطنت های بچه هایی افتادم که همه ی زندگی و عشقشان شلوغ کردن و شیطنت و دایماز برای همیشه ی عمرش از آن محروم بود.حالا من چطور می توانستم این پرنده ی بی بال را بکشم تا خودم دوباره به پرواز در بیایم و برای اینکار هم اصلا وقت نداشتم، چون به زودی مهتاب یا اطرافیانش مرا در اینجا پیدا می کردند.
اتاق گرم و خفه و کلافه بودم.ساعت کمی از 2 بعد از ظهر گذشته بود و دایماز با نگاهی معنا دار نظاره ام می کرد اما چیزی نمی توانست بگوید.زمان به کندی می گذشت وهیچ خبری از پیرمرد نبود و معلوم نبود اگر سونیا برسد چه بلایی سر من بیاورد!!!
دایماز بسیار زیبا بود و این کار مرا برای کشتن او سخت میکرد، اما یک انسان هرچقدر هم برایم عزیز بود عزیزتر از خودم نبود و برای خارج شدن از این بدبختی و نکبت نباید احساساتی می شدم.
کاشکی حالا موقع این کار بود و هرچه زودتر از شر این بچه راحت می شدم تا با کمک سونیا به فرداهای بهتر برسم اما به هیچ وجه وقت کشتن و در حقیقت راحت کردن دایماز نبود.
دایماز متفکرانه نگاهم میکرد و اعصابم در حال خرد شدن بود که چرا خبری از پیرمرد یا حتی مادر سونیا نبود و اگر سونیا از راه می رسید چه خاکی باید بر سرم می کردم خدا می دانست!
دوست داشتم با متینه حرف بزنم و دلم نیز برای پدر و مادرم تنگ شده بود وهمه ی اینها برای آن بود که از این لحظات کشنده فرار کنم و هیچ خبری از هیچ کس نبود که نبود.
عطش داشتم و دایماز همچنان متفکرانه نگاهم می کرد،کمی بیشتر به او نزدیک شدم تا به عمق چشمانش نگاه کنم و انگار این بچه میخواست چیزی به من بگوید.نگاهش در نگاهم فرو رفت و در عمق وجودم به جانم نشست و انگار او لحظه به لحظه به من نزدیک می شد و باز یادم آمد که برای نجات خودم هم شده نباید احساساتی می شدم.
مانند گربه مقابل دایماز زانو زدم و نگاهش می کردم و چاره ای جز این نداشتم که وقتم بگذرد!
خسته شدم و کنارش نشتم و کم کم باید به آن فکر ی کردم چطور باید این بچه را راحت می نمودم،کاری که بی شک سخت ترین کار موجود در طبیعت بود و چاره ای جز این نبود.
به طرف پشتم برگشتم.
_س
آهی بلند کشید و همانجا نشست و به دایماز نگاه کرد.
دوباره گفتم:
_سلام!!!
_خسته ام زامیاد!
سرم را پایین انداختم و هیچ چیزی نگفتم فقط دلم در حال در آمدن از سینه ام بود.
_چی میخوای، صاف و مرد ومردونه یک بار هم به عمرت شده راستشو بگو!
کمی سکوت کردم و به آرامی سرم را بالا آوردم.
_میخوام برگردم به زندگیم!
_تو دیگه اینجا زندگی نداری زامیاد، خودتو خسته نکن.
_ولی تو هنوز زندگی منی سونیا!
سونیا با همان صدای آرام و خسته جواب داد:
_دیر اومدی زامیاد!
به چشمانش خیره شدم!
_چرا؟
_من دارم می میرم،دکترا گفتن سن این بچه به 5 سال نمیرسه،ول کن برو پی بدبختی خودت بچه!
تعجب کردم که چرا سونیا به یک باره اینقدر آرام شد و آیا این آرامش قبل از طوفان بود؟
_دکترا چی گفتن؟
_گفتنن همین روزها می میره!
_مگه دکتر خداست؟
چیزی نگفت و نگاهش به امتداد نگاه جگر گوشه اش خیره شد و با روسری خیس و عرق کرده اش گوشه چشمانش را نگاه کرد.
_زامیاد!
نگاهش کردم!
_جانم؟
سکوتی محض و کشنده چند دقیقه ای فضایی به پهنای این کوهستان را فرا گرفت،سونیا آهی کشید و با نگاه به زیر و بالایم گفت:
_محضر یا همین خونه؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.