شماره:26
باعرض پوزش از همه ی بازدید کنندگان عزیز ومحترم به سبب وقفه ی دو روزه در نگارش این داستان توجه شما خوبان را به نکاتی چند جلب نموده و منتظر نظرات صاحب شما هستم.
۱.دو لینک از لینک های این وبلاگ به دلیل مناسب نبودن حذف گردیدند و به زودی چند لینک مناسب افزوده خواهند شد.
۲.داستان جاری به نام از طرشت تا پاریس به زودی به اتمام می رسد و قرار است با هماهنگی ناشر محترم به کتاب جیبی تبدیل شود تا در اتوبوس مترو و...به راحتی توسط مردم قابل خواندن باشد.
۳.به زودی نگارش کتاب (دفترچه خاطرات سال ۱۶۹۱)با متدی کاملا جهانی شروع می گردد.
۴.آمار وبلاگ کهن دیار از مرز ۲۸ میلیون بازدید گذشت و به زودی با عنایت شما خوبان به ۲۹ میلیون نفر خواهد رسید.
متشکرم
شماره:26
کاش می شد زندگی را از آخر شروع کرد.
به نظرم این زیباترین جمله برای حال روز من و بسیاری از مردمان جهان بود.چرا من باید به اما واگر های این چنینی گرفتار می شدم و روزگارم به جایی می رسید که زنده ماندنم منوط به کشتن یک بی گناه دیگر می شد؟روزگاری که همیشه اعتقادم بر این بوده است که هرانسانی در کره ی خاکی خود برای خود می سازد و هیچ شکی در آن نیست.اما حالا سوالم این بود که اگر به عقیده ی خودم همه چیز دست خود انسان بود، پس آیا روزگار سونیا هم چیزی بود که خود برای خود ساخته بود؟
بله قطعا چنین بود و سونیا وقتی از فساد من در شرکت مطلع شد، نباید تن به ازدواج با من می داد.
دوست داشتم به همان روزها برگردم و بیشتر به همان زمانها فکر می کردم و آسیب شناسی بیشتری از آن اوضاع داشتم.دوباره به باغ پشت خانه برگشتم و بر تنه ی درختی کهنسال تکیه دادم و به دورهای دور فکر کردم.شاخه ی کوچکی دستم بود وبا تکه تکه کردن و پرت کردنش به چند متر آنطرفتر به راه رفتن در سرزمین خیال و غرق در افکارم ادامه می دادم.
دلم برای مناسبات غلط اجتماعی می سوخت.مناسباتی که سبب می شد تا حدی زیاد، افرادی مانند من تعیین کننده ی سرنوشت کسانی مانند سونیا های جامعه باشند. مناسبات اجتماعی که تا آن حد مترقی نیستند، زن پیرامون من، اختیار 100 درصدی بر تعیین سرنوشت خویش داشته باشد و این یک فاجعه بزرگ انسانی است.
شاید خیلی ها با افکار فانتزی، فکر مرا قبول نداشتند و با پرخاشگری به مخالفت با من بر می خاستند اما متاسفانه این واقعیت داشت و تمام تلاشهای بشر برای یکسان سازی حقوق بین زن و مرد هنوز به بار ننشسته بود، هنوز زن موجودی است که در کشاکش تاریخ همیشه بارو بندیل به دوش، آماده ی فرمان های گاه و بی گاه مرد خودش است که در جهان هستی ییلاق و قشلاق نماید.
با اندکی تفاوت در ملل، فرهنگ ها،جوامع،مذاهب و حتی خانواده های مختلف، وضع عمومی جهان به همین شکل است و فراتر از این نرفته است و تقریبا کلیات کار چنین است که زن به عنوان نیمی از مردمان جهان،به دنبال نیمی دیگر بدود و تا کجا ، کسی نمی داند.
خبری از صداکردن پیر زن و پیر مرد نبود که برای خوردن ناهار به خانه برگردم و انگار هنوز وقت بود بیشتر به این نامناسبات مدنی فکر کنم.
کمی به زندگی زنانی مانند سونیا در کشورهای دیگر جهان فکر کردم که مدت کمی در آنجا ها زندگی کرده بودم. در فرهنگ هایی که در پاره ای موارد زن را مانند یک کالا برای فروش اجناسشان استفاده می کردند،یک کالای محض برای تبلیغات ،فروش بیشتر و در یک کلمه بیزینس که عمده ی کارش عریان بودن حیوان مانند در جلوی دوربین هایی بود که خبر زیبایی اندام او را به همه جهان مخابره نماید و انسانهای لجام گسیخته از رویت او لذت ببرند و آتش قوای شیطانی آنها لحظه به لحظه شعله ور تر شود.
اما در کنار این تراژدی، همیشه به این نکته فکر می کردم که بزرگترین لطف را در میان همه ی ادیان، دین اسلام به زن ارزانی داشته است و پیروان آن در هیچ کجای تاریخ اجازه این دهن کجی به زن را نداشه اند که مانند یک کالای تبلیغاتی به او نگاه کنند اما نقطه مشترک در همه جا این بود که در اغلب موارد این زن است که دنبال مرد روان است و همین است که اشکالاتی برای نیمی از انسانهای جهان فراهم نمودن است و اگر در پیوند با این موضوع کسانی مخالف این فرضیه هستند در حقیقت ...
_یه مقدار بلندتر فکر کن ما هم بشنویم داماد!
به طرف صدای پیرمرد که در کنار درخت ایستاده بود برگشتم و بالاگرفتن سرم، نگاهش کردم.
_فکرم خیلی مشغوله بابا بزرگ!
_فکر چی؟
_سونیا!
_بیا بریم ناهار بخوریم بریم خونه اش!
_رامون نداد چی؟
_حالا بریم ببینینم چی می شه؟
_یعنی میشه رامون نده؟
پیرمرد کمی پس سرش را خاراند و گفت:
_چی بگم از این نوه ام هرچی بگی سر می زنه!
_اگه اینطوری بشه چکار کنم بابا بزرگ؟
_تو نگران چی هستی؟
_نگران زندگی که از سونیا تباه کردم!
_نگران خودتم هستی؟
_بله،حالاست که احساس می کنم نفرین و ناله سونیا و اون بچه،همیشه پشت سرم هست و باید کاری بکنم!
_بچه؟؟؟ اون بچه به تو چی؟
_خب اگه من کنار سونیا بودم اون ناچار نبود تن به ازدواج دیگه بده و این بچه دنیا بیاد!!!
_خب حالا گذشته ها گذشته،تو هم حرفای سونیا رو نزن!
با روحیه ای خراب پرسیدم:
_مگه سونیا چی میگه؟
_میگه این بچه،فروختن کلیه اش،خار شدنش پیش مردم و همه چیز به خاطر تو بوده!
کمی فکر کردم و گفتم:
_حالا میشه از شر این همه گناه خارج بشم؟
_عصری بریم خونه اش ببینیم خدا چی می خواد!
باید سوالی از پیرمرد می پرسیدم که جواب آن خیلی برایم جالب بود.
_شما سواد داری بابا بزرگ؟
_بله!
_چقدر؟
_اونقدری که دوتا پسرم درس خوندن!احساس می کنم اونا از شیره ی جان من مکیدن و درس خوندن و اگر یک هزارم چیزهایی که اونا خوندن را من درک کرده باشم، پس خیلی چیزها بلدم.
قبول داشتم که این پیرمرد خیلی از زندگی می فهمد و لااقل بر خلاف نوه اش این را می داند که خون را با خون نمی شویند و باید جاهایی از زندگی کوتاه آمد و در هرصورت هرچیز جای و هر نکته مکانی دارد.موضوع مهمی که رویا هم آنرا نمی دانست و چند دقیقه مانده به جشن عروسیمان می خواست مرا امتحان کند که همین امتحان جانش را از او گرفت و مرا آوراه ی این کوهستان نمود.
_پاشو بریم ناهارمون رو بخوریم که خیلی کار داریم.
از جا بلند شدم وبا دست کشیدن به پشتم و پاک کردن خاک جایی که نشسته بودم به طرف خانه به راه افتادیم.
_بابا بزرگ شما کاری کاسبی چیزی ندارین،من اینجا وقتتون رو نگرفتم؟
_کارکه خیلی دارم،ولی چه کاری از این مهمتر که نوه ام و شما دوباره سرو سامان بگیرین!
صدای زنگ تلفن مرا به خودش آورد!
_بابا بزرگ شما برو خونه من این تلفن رو جواب بدم الان میام!
_سلام متینه،کجایی؟
_سلام تو کجایی؟
_من همین الان سوار لنج شدم.
_لنج؟یعنی خونواده ی زن قدیمت تو لنج زندگی می کنن دیگه؟؟؟
خدای من مهتاب جای مرا پیدا کرده بود و مرگ من نزدیک بود،با ترسی مضاعف بر ترسهای دیگر، پرسیدم:
_زن قدیم؟؟؟چی میگی متینه؟؟؟
_آدم باهوش، تا به حال که داشتی با من صحبت می کردی یکی صدات کرد گفت تلفن کارت داره،یادت اومد؟
_خب آره!
_تلفن خودت رو قطع نکردی دانشمند و رفتی با یارو حرف زدی!
_خب که چی؟
_که اینکه رفتی اونجا واسه زن قدیمت گذشته رو جبران کنی، ها؟که مشکلی تو کشور نداری و یه دعوای کوچولو تو محیط کارت بوده، نه،که حاضری واسه زن قدیمت هر کاری بکنی، نه،تو خجالت نمی کشی آقا زامیاد؟تو با این اخلاق و دروغگویی...
وسط حرف های متینه پریدم.
_اینا رو میگی که چی بشه؟
_بگم که بفهمی خر خودتی آقا زامیاد و تو الان تو شمال و پیش خونواده زن قدیمت هستی،همونجایی که شکوهی خنگ نتونست پیدات کنه،بنازم این فکر مهتاب رو خوب ردت رو زده بود.
_حرف آخرت رو بزن متینه!
_حق سکوت!
_به همین صراحت؟؟؟
_کاملا درست فهمیدی،یادت باشه شما یه خرده حساب با من هم داشتی که سروکله رویای بیچاره پیدات شد و همه چیز یادت رفت،یادت میاد؟
_ولی...ولی متینه من حال و روز درستی ندارم،اوضاع مالیم افتضاست!
_همین الان شماره حسابم رو smsمیکنم.میتونی سندش کنی واسه بابات!
_حرف غیر ممکن نزن متینه!
_خود دانی، به هر حال این خبر برای مهتاب و خون خواهی دخترش بیشتر از اینها می ارزه!
_برو هر غلطی خواستی بکن!
_حتما!یادت میندازم آقا زامیاد!
احساس کردم بدنم خیس عرق است و به این فکر افتادم که چطور متینه از میان کارکنان شرکت جدید موضوع ازدواج قدیم مرا می دانست در حالیکه جواب این سوال دیگر مهم نبود و باید فکری به حال بدبختی خودم می کردم چون اینجا به هیچ وجه امنیت نداشت و خرده حسابهایی با متینه داشتم که باعث می شد حتما راپورت مرا به مهتاب بدهد و به قول خودش این خبر برای مهتاب تیر خورده، بیشتر از این حرفها ارزش داشت.
باید عجله می کردم،مانند همیشه گند زده بودم و اینجا به هیچ عنوان برای ماندن امنیت نداشت.باید خیلی خیلی عجله می کردم.
_اومدی داماد؟بیا کمک کن سفره رو پهن کنیم.
با دست پاچگی و فکر به حرفهای متینه گفتم:
_بابا بزرگ نمیشه ناهار نخورده بریم خونه سونیا؟
_نه پسرم اون هنوز از سر زمین مردم بر نگشته!
با نگرانی دستانم را به هم می مالیدم و چپ و راستم را نگاه می کردم و آدمهای مهتاب را در کنار خودم احساس می کردم.
صدای پیام باز فکر پریشان مرا پریشانتر کرد که متینه نوشته بود:
_شماره حساب ... ضمنا بار کج هیچ وقت به منزل نمی رسه آقا زامیاد،زیاد عجله نکن.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.