شماره:24

نه می توانستم حرف بزنم و نه دیگر حوصله ی شنیدن چیزی را داشتم و آنقدر سکوت کردم تا پیرمرد از جا بلند شد و به زیر پشه بندی رفت که مادر بزرگ دوباره افراشته بود.

با آخ گفتن بلند بالایی دراز کشیدم و با خمیازه ی بلند بالاتر، آنقدر خودم را کشیدم که همه ی مفصل های بدنم صدا می داد.چند بار غلت زدم وکمی از خستگی انگار از من دور شد و نگاهم به سقف چوبی اتاق خیره شد که در سحرگاه، زیاد هم واضح نشان نمی داد.

بالشم کوچک بود و حالم را خراب می کرد،بالش را از وسط تا کردم و مانند  U انگلیسی شد و دوباره آنرا زیر سرم گذاشتم و حالم کمی بهتر شد.یعنی چند ساعت بعد چه اتفاقی برای من پیش می آمد،یعنی سونیا با مامور به اینجا می آمد،یعنی تکلیف من در این خانه چه بود،یعنی پدر و مادرم اکنون چه حال پریشانی داشتند؟یعنی متینه چه خبر تازه ای از اوضاع تهران برای من داشت،یعنی سونیا با این بچه ی ذلیل وعلیل چگونه روزگار می گذرانید،یعنی سونیا در باغهای چای مردم چگونه کارگری می کرد؟؟؟یعنی...یعنی...یعنی...

هوای اتاق کاملا خنک بود و آرزو کردم کاشکی این روزگار سخت پیش روی من نبود و ازخوابیدن در این کوهستان رویایی لذت می بردم که البته چنین نبود.

با همین فکر و خیالهای ریز و درشت بالاخره احساس کردم پس از ساعتها قرار است پلکهایم به هم بچسبد و روزگار چه خوابی برای من دیده بود،نمی دانستم.

چیزی که مرا از خواب بیدار کرد،هوای شرجی بود که در آن منطقه ی کوهستانی بی سابقه بود و به قول پدر بزرگ این نوید یک تابستان گرم را می داد و شانس من بیشتر از این هم نمی شد.در یک لحظه همه ی اتفاقات اخیر از مقابل دیدگانم گذشت وآرزو کردم همه چیز خواب باشد که نبود.

_داماد پاشو که خیلی کار داریم.

دستی به چشمانم کشیدم و نگاهم به پاچه ی شلوارم افتاد که بابا بزرگ به میخ روی دیوار آویزان کرده بود و چند قطره از خون رویا روی آن خودنمایی می نمود و باید کاری می کردم.

با نگاه به پاچه شلوار گفتم:

_سلام بابا بزرگ،صبح شما به خیر.

_صبح،صبح اینجا یخ بود داماد،الان ظهر شده که هوا اینقدر شرجیه!

کمرم را به سرعت صاف کردم و پرسیدم:

_ظهر شده؟

_آره،چی شده،چرا ترسیدی؟

_سونیا؟از سونیا چه خبر بابا بزرگ؟

_هیچی صبح کله ی سحر اومد یه ذره داد و بیداد کرد و رفت.

دهانم باز ماند!

_با مامور؟

_نه بابا!

_چی می گفت بابا بزرگ،چرا من صداشو نشنیدم؟

_از بس خسته بودی،درا رو هم بستم تا حرفاشو نشنوی!

_حالا چی می گفت؟

_شاکیه که چرا رات دادیم تو خونه!

پاهایم را روی رختخواب جمع کردم و با خاراندن پس سرم،دلخوش از نیامدن پلیس گفتم:

_خب حق داره بابا بزرگ،من کم بدی بهش نکردم!

_باید جبران کنی داماد،هیچ راهی جز این نداری،وگرنه تا آخر عمرت گرفتار نفرین هاشی پسرم!

سرم را با غم تکانی دادم و گفتم:

_خیلی سخته بابا بزرگ،خیلی!

_تو دلت میخوای که جبران کنی؟

با فکر به دور دستها گفتم:

_اتفاقاتی تو زندگیم پیش اومده که هیچ راهی جز این ندارم!

_ایمان داشته باش که هر اتفاقی واسه تو و نوه ام پیش اومده، دلیلش اینه که دوباره به هم برسین!

_از کجا اینقدر مطمئنید؟

_من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم داماد.

_خیلی سخته بابا بزرگ!

_هیچ کاری تو این دنیا سخت نیست،هیچ کاری تو این دنیا راحت هم نیست!

_ولی من هستی نیستی سونیا رو ازش گرفتم،سردرد هاش از منه،فروختن کلیه اش از منه، بیکار شدنش از منه،آواره گیش تو این کوهستان از منه،خرد شدنش پیش کس و ناکس از منه،همه ی اینها یک طرف،افتادن اون بچه تو دامن سونیا هم از منه!

_اگه بدونی وقتی دخترعمه ش از رشت و تهران میان اینجا تفریح، سونیا چه زجری میکشه،اونا با شوهر وبچه هاشون شادمان و سونیا سرخورده تو باغای مردم.

سرم را پایین انداختم و پتویی که کنارم بود را به کناری انداختم و در دلم گفتم:

_لعنت بر این روزگار!

_نظر سونیا در مورد من چیه بابابزرگ؟

_اوضاع خوبی نداره،صبح که کمی آرام شد نظرش رو در مورد ازدواج شما پرسیدم!

_دلم لرزید و مثل برق نگاهم را به پیرمرد خوش قیافه دوختم و پرسیدم:

_خب؟؟؟

جمله ی امیدوار کننده ای نگفت!

چیزی نگفتم و با ترس و نهایت کنجکاوی منتظر جواب سوالی شدم که پرسیدن نداشت.

_سونیا میگه:خدا همیشه بهم میگه تا نخواد سدها رو نمیشکنه و باید صبور باشم . میگه دیگه از جوونیم چیزی نمونده ،واسه کی واسه چی؟

دلم گرفت و دوست داشتم برای عمر و دقایقی گریه کنم که بر باد رفته بود و افسوس که زتدگی راهی به گذشته نداشت.

_یاالله،بیدار شدی داماد،پاشو برو دست و روتو بشور، تلف شدی بچه جان!

_سلام مامان بزرگ،دستت درد نکنه،بابا چرا اینقدر زحمت میکشی؟شما که نه پا داری نه کمر!

پیرزن با کمری خمیده سینی بزرگ و دایره ای را وسط اتاق گذاشت،نان بربری،پنیر محلی،مربای تمشک،مربای کیوی،چای،شکر،گردو،کره و حتی شیر چیزهایی بود که در آن سینی جا گرفته بودند و با اینکه اشتهای مرا به شدت باز کرد اما فکر کردم واقعا چطور باید این همه غذا را برای وعده ی صبحانه می خوردم.

با تشکر از مادر بزرگ از اتاق خارج شدم و با شستن دست و رو بلافاصله به اتاق برگشتم تا از خوردن چنین صبحانه ای غافل نشوم.

پیر مرد هم از اتاق خارج شده بود و انگار همه چیز برای خوردن بی درد سر یک صبحانه مفصل و کاملا محلی آماده بود.با لذت و بیخیال از همه ی اتفاقات پیرامون، صبحانه را خوردم و با بیرون بردن سینی و شستن ظروف،کنار بابا بزرگ نشستم که انگار مانند من کار و زندگی نداشت.

_بابا بزرگ سونیا الان کجاست؟

_سر باغ یا کارخونه!

_تو این شرجی و گرما!

_بله،کلیه بنده ی خدا هم بدجور درد میکنه!

_بابا بزرگ میتونم دوباره با سونیا ازدواج کنم؟

آهی کشید و گفت:

-فکر نمیکنم!

_با نا امیدی پرسیدم:

_چرا؟

_سونیا خون تو رو داشته باشه عوض آب میخوره،اما اگر هم به هر دلیلی بخواد دوباره بهت بله بگه،اون بچه معصوم رو چکار کنه؟

_خب با هم نگهش می داریم،من برای جبران گذشته راهی جز این ندارم بابا بزرگ!من تو بد مخمصه ی افتادم!

_اون سر بچه به تو اعتماد نداره!

باز فکرم به دور دستها افتاد،من به کمک سونیا نیاز داشتم و نمی توانستم تا ابد در خانه ی این پیر زن و پیر مرد می ماندم.باید برای ادامه ی زندگی دوباره به سونیا برمی گشتم چون بی شک خارج شدنم از این کوهستان مصادف با قتل من توسط آدمهای مهتاب بود. شیطانی ترین فکر دنیا به سراغم آمد.باید سونیا وآن بچه علیل را از همدیگرراحت می کردم.