شماره:23
شماره:23
کمی به صورت نیمه تاریک اما معصوم پیرمرد نگاه کردم ، چیزی برای گفتن نداشتم و آن لحظه نمی دانستم اصل قضیه را بگویم یا اینکه چیزی سر هم کنم تا بعد ببینم چه می شود،به هرحال همه حتی این پدر بزرگ هم برایم مانند هندوانه ی در بسته به حساب می آمدند.
_تو شرکتی که کار میکنم با یکی از کارکنا دعوام شده بابا بزرگ!
_چه دعوایی که مجبور شدی فرار کنی بیای اینجا؟
_خیلی شدید بود!
_خدای نکرده قتل که نکردی؟
با شنیدن کلمه ی قتل لبه پتویی که در کنارم بود را فشردم و گفتم:
_قتل؟نه بابا گروه خونی من به قتل می خوره؟
_ ببین داماد جان،هر کاری کرده باشی،هرکاری کرده باشی اینجا جات امنه،جز قتل و از این حرفها!
_بابا بزرگ جان خیالت راحت!
_مگه شما پیش پدرت کار نمی کنی؟
لبخندی زدم و گفتم:
_بابا بزرگ شما خوب آمار منو دارید؟
_داماد،تو عمر منو کم کردی، نور چشم منو کم کردی،دخترم رو بیچاره کردی،نوه ام رو سوزوندی،مگه میشه ...
پیر مرد دیگر چیزی نگفت و من، روی سیاهم را در نیمه های شب و در میان اتاق نیمه تاریک پایین انداختم. انتظار شنیدن چنین حرفی را آنهم به همین زودی، از پدر بزرگ نداشتم و این حرف نوید آنرا می داد که شاید باید از این آدم هم می ترسیدم،اما دوست داشتم نسبت به او کاملا خوشبین باشم.
_خب بابا بزرگ چرا باید به چنین آدمی مثل من پناه بدین؟
_من چه کاره ام به کسی پناه بدم برادر،من خودم پام لب گوره،این خداست که به بنده هاش پناه میده،البته خدا به کسی ماهی نمی ده،بلکه ماهیگیری یادش میده!
_یعنی چی بابا بزرگ؟
_یعنی اینکه خداوند به بنده اش عقل داده تا برای خودش پناهگاه درست کنه!
دوست داشتم این گفتگوی ویژه را تمام کنم و مقداری بخوابم چون دیگر فکرم کار نمی کرد.
_نمی دونم بابا بزرگ،چشام داره از جا در میاد.
پیر مرد حین بلند شدن از جا خطاب به من گفت:
_خلوت که کردی از خودت بپرس که واسه چی اومدی اینجا؟برای فرار از اتفاقی که اونجا واست پیش اومده یا برای سونیا ؟
با این سوال پدر بزرگ،خوابم کمی پرید و گفتم:
_شما چی حدس می زنی؟
_هیچ کار این دنیا بی حساب و کتاب نیست داماد،فرارت طرف نوه ی من بی حساب و کتاب نیست!
_سونیا بچه داره بابا بزرگ؟
_بله،چهارپنج سالشه!
_شوهرش چی شده؟
_مرده!
خوشحال شدم و پرسیدم:
_به محضی که از من جدا شد،ازدواج کرده؟
_بله!
_شوهرش اینجایی بود؟
_بعد از اینکه از شما جدا شده،یک سال اینجا نیومدن،وقتی هم که اومد، با یه بچه اومد و گفت،شوهر دومش تو تصادف مرده و این بچه ازش مونده!
_بابا بزرگ خوابم پرید،بگو سونیا الان خرجش رو از کجا در میاره؟
_تو کاری کردی که نتونه از بیمه حقوق بیکاری بگیره، نه؟
عرق سردی لباسهایم را خیس کرد و فهمیدم مرد روستایی از همه چیز ما خبر دارد و این صمیمی بودن این خانواده را می رسانید وبا خجالت جواب مثبت بابا بزرگ را ندادم.
_الان کار و درآمد سونیا چیه؟
_کار تو باغ چایی مردم یا گاهی اوقات کارخونه چایی!
_بیمه هم نداره نه؟
_نه،میگه شما با پرونده اش کاری کردین که بیمه دیگه ...
سرم راتکانی دادم و به یاد گذشته ی سیاه خودم از پیرمرد پرسیدم:
_هنوز اون سردرد های وحشتناک رو داره؟
_داره دیگه،خوبه بد نیست خدا رو شکر،الان کلیه اش اذیتش میکنه!
_چرا،کلیه اش مشکل نداشت؟؟؟
_آخه یکی از کلیه هاش رو فروخته ،الان اون یکی کلیه اش مشکل پیدا کرده،سنگ داره!
آه جانسوزی کشیدم و گفتم:
_کلیه رو واسه چی فروخته؟
_فقر ونداری، خدا پدر نداری رو بسوزونه!میدونی یعنی چی داماد؟
_یعنی شما خبر نداشتین؟
_نه دیگه،وقتی شوهرش میمره بچه دنیا میاد و نوه ی بیچاره من میمونه و یک بچه!
_خب چرا نیومده پیش من یا شما؟
_دیگه الان ...
پیرمرد چیزی نگفت و فقط چند ضربه به پاهایش زد و معلوم بود قلبش در حال آتش گرفتن است.
_بابا بزرگ،جز شما و مادر بزرگ کس دیگری اینجا زندگی میکنه؟من مزاحم شما نشدم؟
_من جز مادر سونیا،دو تا پسر دیگه هم دارم که اینجا نیستن،خیالت راحت!
_اونا کجان ؟
_فرانسه!
چشمانم باز تر شد!
_فرانسه؟؟؟اونجا چکار میکنن؟
_زندگی میکنن،کار می کنن.
_چکاره هستند بابا بزرگ؟
_معلم هستند،هردوتا شون تو دانشگاه معلمند!
_بلافاصله وبا کمی عصبانیت پرسیدم:
_بعدا هیچ کمکی به سونیا نکردن که بیچاره ناچار شده کلیه اش رو بفروشه؟
_داماد دست رو دلم نذار که خونه!تو واسه زنت چکار کردی پسرم؟تویی که خیلی از بدبختی های نوه ام رو باعث شدی!
_ولی ما از هم جدا شدیم،اونا دایی هاش هستند؟
_دیگه نگو ما از هم جدا شدیم،اگه جدا شدین پس الان اینجا چکار می کنی؟
برای اولین بار از حرف پیرمرد لجم گرفت که در دعوا نرخ تعیین می کرد!
_درست،ولی خیلی دوست دارم بدونم چرا دایی هایی که تو فرانسه استاد دانشگاه هستند،کاری نکردن که بچه خواهرشون کلیه اش رو نفروشه!
_تو فکر می کنی اونا خبر داشتن نوه ی من واسه پول مریضی بچه اش ناچار شده کلیه اش رو بفروشه؟
_یعنی هیچ اطلاعی نداشتن؟
_نه!
_راست میگی بابا بزرگ ،سونیا رو خوب می شناسم،اینقدر تودار هست که تو این مشکلات خم به ابروش نمیاره!
_البته اگر هم می گفت، عروسای من چنین اجازه ای به شوهراشون نمی دادن.
شاید اولین بار بود که به فکر تنهایی مفرط سونیا در این دنیا افتادم،دنیایی بزرگ و پر پیچ و خم که خیلی ها علیرغم شلوغی های اطرافشان، بسیار تنها و بی کسند!
_بیچاره نوه من که هیچ وقت رنگ دنیا و روزگار رو ندید،نه از پدر،نه از پسر،نه از شوهری مثل تو آقا داماد!
از کنایه های زهر دار پیرمرد ناراحت شدم، ولی حرف حق بود و جوابی نداشت.
_بچه اش چطوره؟
سکوت کرد و چیزی نگفت.
_بابا بزرگ؟
_بچه اش بیماره!
دلم ریخت:
_بیمار؟چرا چی شده؟
_بچه که دنیا اومد می بره حمومش کنه،از سردرد زیاد سرش گیج میره و داخل حمام سر میخوره،بچه از دستش می افته!
تنم می لرزید و از سیاهی شب که در پشت پنجره ی اتاق رو به سپیدی می رفت می ترسیدم!دهانم نیمه باز مانده بود که پرسیدم:
_خب؟
_بچه قطع نخاع میشه! قطع نخاع، فلج ،کرولال! یه اولاد چهار پنج ساله با چهار پنج کیلو وزن.می دونی یعنی چی داماد؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.