شماره:22
شماره:22
بابا بزرگ آهی کشید و از سونیا خواست برود بخوابد و از من هم خواست با او به خانه اش برویم و شب را آنجا به صبح برسانیم.
از خجالت این پیرمرد در حال آب شدن بودم که نیمه های این شب، هراسان به کمک من آمده بود.
_خیلی ممنون بابا بزرگ،شما برید بخوابید!
_این حرفها چیه پسر،اینا امشب می کشنت!
_مگه شما خبر داشتید من اومدم اینجا؟
_پس فکر کردی بیکارم نصفه شب بیام اینجا یا فکر کردی این حیاط، جادویی هست که همه اتفاقی برسن به هم؟
چشمانم از خواب در حال ترکیدن بود.
_یعنی چی بابا بزرگ،متوجه نمیشم؟
_من شنیدم اینا امروز کمسیون گذاشتن که شما رو یه گوش مالی حسابی بدن،کلی با هاشون داد و بیداد کردم و منصرفشون هم کردم،اما الان شنیدم جعفر اومده اینجا فهمیدم جونت تو خطره، پاشدم خودمو رسوندم،راستی خوب شد داسی که جعفر پرت کرد منو به کشتن نداد!
_اون داس رو من پرت کردم بابابزرگ،شرمنده ام.
پیرمرد نگاهی به من انداخت و با دست کشیدن به ساق پایش که احتمالا داس به آنجا اصابت کرده بود،پرسید:
_تو انداختی،چرا؟
_از همون جعفر آقا گرفتم پرت کردم که اتفاقی پیش نیاد!
_کار خوبی کردی،جعفر حال خوبی نداره،مواظبش باش!
_کی هست این جعفر آقا،شوهر سونیا؟
بابا بزرگ دوباره آهی کشید و با دست کشیدن به ریش های کم پشت سفیدش، گفت:
_شوهر؟نه بابا شوهر چیه،عموشه!
دوباره سرم را پایین انداختم و به خودم آمدم که باز به سونیا ظن ناروا، روا داشته بودم و فکر می کردم این آدم شوهر اوست.
_یعنی سونیا شوهر نداره؟
_بریم که داره صبح میشه،بریم که" مادر بزرگت" الان دلش مثل سیر و سرکه داره میجوشه!
"مادر بزرگت" این چه پیوند دلنشینی بود که دوباره بین من واین خانواده در حال ایجاد شدن بود؟
_من مزاحمتون نمیشم!
_بریم که خیلی حرف واسه زدن داریم!
در گستره ی مهتاب کوهستان به راه افتادیم و شبنم سردی که بر روی شاخسارهای خنک به خواب رفته بودند،نگاهم را بی اختیار به سمت آسمانها بردند،آسمانهایی ژرف و بی پایان که گویی همیشه کسی در آن بالای بالا ایستاده است و هوای همه کس را دارد،هوای همه کس را دارد و هوای همه کس را دارد.او هوای همه کس را دارد حتی سیاه دلی مانند من که تاکنون اندازه ی آن کرم شب تاب کنار کوچه هم دلی را روشن نکرده بودم.
دوست داشتم این شب مجهول هیچ وقت به سحرگاهان پیوند نخورد و تا صبح قیامت به این کهکشان سیاه و بلند نگاه کنم و از زیبای بی انتها خجالت بکشم.دوست داشتم بر پهندشت کوهستان و میان شیطنت چمن هایی بیاسایم که با آب وضوی صبح، وضوی عشق گرفته بودند و برای 2 رکعت کرنش در برابر صاحب این آرام بلند، آماده می شدند.دوست داشتم که با همه ی قدرت فریاد بزنم و بگویم خدایا نه طرشت الناز، قسمت من بود و نه پاریس رویا، بلکه زادگاه عشق من همین کوهستان و همین سونیا بود که برای آغازی دوباره راهی سخت در پیش داشتم و اولین نگهبانت همین پدر بزرگ خوب و دوست داشتنیست که توبرای دل سیاه من فرستاده ای.خداوندا تو چه خدایی هستی که حتی به فرومایه ای مانند من هم معطوف می شوی؟؟؟
_ساکت شدی پسرم؟
_بابا بزرگ به خدا من روم نمیشه بیام خونه شما،من و سونیا سالهاست از هم جدا شدیم!
_تو از سونیا جدا شدی،از عالم که جدا نشدی پسر!
_بابا بزرگ سوالای زیادی در رابطه با سونیا دارم،میتونم بپرسم؟
_حالا وقت زیاده،بریم خونه یه چایی درست کن ما بخوریم،ببینیم،بابات چکار میکنه،مادرت کجاست،خودت چرا فرار کردی؟
ترس وارد اندامم شد.
_من آدم خوبی نیستم بابا بزرگ!
_مطمئنی؟
_کاملا مطمئنم!
_خب این خیلی خوبه،باید توبه کنی پسر،توبه ی سختی داری،مردش هستی؟
_نمی دونم تا حالا فکرش رو نکردم!
_پس هنوز سرت به سنگ نخورده!
_چرا خورده،بدجورم خورده!
به ابتدای خانه ای رسیدیم که در تاریکی شب،حیاط بسیار بزرگش معلوم بود و در انتهای حیاط که هیچ دیواری به چشم نمی آمد بنایی کوچک وجود داشت که در تراس آن پشه بندی زده بودند و چراغی کوچک در یکی از اتاقها روشن بود و ایوان را هم روشن می نمود.
_بیا بریم که زیور خانم حتما بیداره و دلش برامون تنگ هم شده!یا الله...یا الله...زیور خانم،پاشو مهمون اومده،صحیح و سالم.
پشه بند تکانی خورد و لامپ ایوان روشن شد و پیر زنی خوبرو در حالیکه روسری گل منگلی اش را مرتب می کردخطاب به من گفت:
_بفرمایید،بفرمایید آقا داماد بفرمایید.
_سلام مامان بزرگ،احوال شما چطوره؟
_زنده باشی پسرم،امروز شنیدم داری برمی گردی پیش نوه ام خیلی خوشحال شدم.
با خودم گفتم چطور همه ی عالم و آدم از آمدن من خبر داشتند و چرا سونیا باید خبر آمدن من را به همه می داد نمی دانستم.
_بیا بالا که می دونم خیلی خسته ای!
هنوز ترس از من فاصله نگرفته بود و جمله ی آخر سونیا در گوشم زنگ می زد که تهدیدم کرد، صبح با پلیس به سراغم می آید.
حوض سیمانی انگار فصل مشترک همه ی خانه های اینجا بود و با از پا در آوردن کفش هایم و پوشیدن دمپایی مادر بزرگ، وارد حوض شدم و روی لبه ی سیمانی نشستم و شیر آب که انگار از یخ بود را تا آخر باز کردم و سرمایی مطبوع وارد تمامی سلولهای بدنم شد.به دقت پاهایم را تا کنار زانو شستم و نزدیک به ده بار مشت های پر از آب را بر روی صورتم پاشیدم تا از یادم برود کجا هستم و چه گرفتاریهای بزرگی دارم.
مادر بزرگ بلافاصله پشه بند را در آورد و با برداشتن رختخوابها ، مانند یک جوان،فلفور بساط شامی مختصر را فراهم کرد.
_بیا جلو آقا داماد!
_کدوم داماد مادر بزرگ؟من و سونیا 5 سال پیش از هم جدا شدیم،نگید خجالت می کشم!
پیر زن در حالیکه برنج کته را برایم در بشقاب می ریخت گفت:
_جدا شدین؟اگه جدا شدین الان اینجا چکار می کنی؟پس هنوز جدای جدا نشدین!
پیر زن حرف معنا داری زد و این نوید خوبی برای من بود که وصال دوباره ای را با سونیا تجربه کنم، هرچند کارم هنوز با رویا به پایان نرسیده بود و راهی دراز در پیش رو بود.
_خوبم . راستش رو بگو بهم خواهشا؟؟؟
این smsرا حین ریختن غذا از متینه خواندم و معنی و مفهوم آن چه بود نمی دانستم،فقط می دانستم پیام اشتباهی است که از طرف او برایم رسیده است که مهم نبود بلکه مهم این بود که این پیام مرا به این فکر انداخت، نباید از تهران و اتفاقات آنجا غافل می ماندم و نباید غرق در مهربانی های این دو انسان بزرگ و پاکیزه می شدم.
شام سبک و بسیار خوشمزه که عبارت بود از برنج کته،خورشتی خوشمزه که بعدها اسمش را فهمیدم و "واویشگاه "نام داشت،ترشی،زیتون پرورده،خیار که آنها همراه غذا می خوردند و پیاز که همه را خوردم و با تشکر از مادر بزرگ، خودم سفره را جمع کردم و باورم نمیشد که با آن بلا هایی که سونیا بر سرم آورد این دو انسان اینگونه مرا در بین خودشان پذیزفته باشند و آخر و عاقبتم چه می شد خدا می دانست.
_برو پسرم،برو مادر بزرگت واست تو اتاق رختخواب پهن کرده،می دونم خسته ای،برو بخواب نماز صبح چیزی نمونده،بیدارت می کنم.
وارد اتاق نیمه تاریک شدم و کمی امنیت را احساس کردم و با تعویض لباسهایم کاملا گیج و منگ از مهربانی های ایندو، روی تشکی پهن شدم که برایم لذت بخش تر از تخت خودم بود که چند میلیون تومان برای آن پول داده بودم.
نگاهی به در و یوار اتاق تاریک کردم که پدر بزرگ با روحیه ای آرام وارد اتاق شد و کنارم نشست!
_فقط بگو جرمت چیه که فرار کردی؟نترس بگو، چون سونیا صبح با مامور میاد اینجا،به من بگو چی شده،خیالت راحت باشه!!!
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.