شماره:17
شماره:17
از ترس چیزی نگفتم و با پیاده شدن خواستم قضیه را به پایان برسانم و پی بدبختی خودم بروم.
چند قدمی راه رفتم و غروب آفتاب را اندک اندک احساس کردم.مغازه های زیادی در مرکز روستا وجود داشتند که به دلیل روزهای آغاز سال و وجود مسافران نوروزی، تردد مناسبی در آن انجام می شد.مغازه ی قصابی،نانوایی های سنتی،لوازم خانگی با لوازمی ساده و اندک،قهوه خانه و خیلی چیزهای دیگر که البته با توجه به اوضاع روحی ام،تماشای آنها برایم خوشایند نبودند و باید به دنبال گرفتاریهای خودم می رفتم.
یادم بود منزلی که سونیا با خانواده اش در آن زندگی می کردند زیاد با مرکز روستا فاصله نداشت و بی رمق به طرف آن به راه افتادم.فکر هتل و اتفاقی که در آن افتاد ذهنم را متلاشی می کرد،با این حساب رفتن به بانک و انتقال 700 میلیون پول هم غیر ممکن بود و پلیس بانکها را نیز از این موضوع باخبر کرده بود و البته در عصر اینترنت این اتفاق سختی نبود و بایک کلیک همه گوش به زنگ یک موضوع می شدند.
کوچه خاکی بود و دو طرف آن علف های بهاری کم کم در حال روئیدن بودند و مزارع کشت چای با شیبی ملایم به طرف کوچه خودنمایی می کردند. در مجاورت جاده کوهی سرسبز وجود داشت که بهشت را به یادم می انداخت و البته روزگار جهنمی من همه چیز را تحت پوشش خود قرار داده بود.
خانه ی روستایی سونیا از دور مشخص بود و دیدن آن استرسم را بیشتر می کرد.واقعا چکار باید می کردم واگر سونیا شوهر داشت جای من کجای این داستان بود.راستی او شیشه پستانکی که گفته بود را نخریده بودم و اما قصه ی این شیشه چه بود هم نمی دانستم چون سونیا کسی نبود که در این اوضاع چنین چیزی از من بخواهد.
به ابتدای کوچه فرعی رسیدم که دو ساختمان در مقابل هم بودند یکی منزل سونیا و دیگری مسجدی کهنه و قدیمی که انگار تک چراغش از دیشب روشن مانده بود،چون هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود و نیازی به روشنایی نبود.
گوشی موبایل را از جیبم بیرون آوردم که زنگی به سونیا بزنم،شاید حالش کمی بهتر شده باشد اما از خاصیت این مناطق این بود که آنتن موبایل در آن کاملا ضعیف و بگیر و نگیر داشت و شماره گیری حداقل در آن لحظه،فایده ای نداشت.
دیوار خانه ی سونیا از پرچین نی بود و داخل حیاط را تقریبا می توانستم ببینم.خانه همان خانه ی 5 سال پیش بود و معلوم بود شرایط اقتصادی سونیا بهتر نشده است. داخل حیاط چند درخت نارنج و پرتقال در مجاورت پله های ساختمانی کرسی بلند وجود داشت که آنجا را تاریک هم کرده بود.خانه دو اتاق داشت و آشپزخانه و حمام و دستشویی در مجاوت آن و بعدها ساخته شده بود.
دروازه ای آهنی و به رنگ ضد زنگ قرمز که با دو پایه از سنگ بلوک به پرچین دیوار متصل شده بود در آنجا وجود داشت و صدای مرغ و اردکها خبر از رسیدن غروب می دادند و باید به لانه هایشان می رفتند،توجه مرا به خودش جلب کرد.
صدای مرغ و اردکها استرس مرا بیشتر کرد و دلیلش این بود که کسی باید آنها را به سوی لانه هایشان راهنمایی می کرد و این آدم می توانست سونیا هم باشد .
خودم را به پرچین چسباندم وبا فشار دادن بر نک انگشتان پاهایم،خودم را مقداری بالاتر کشاندم تا محوطه ی حیاط را به خوبی ببینم که البته این کار خطا بود و اگر کسی از پشت سر مرا در حین این کار در کوچه می دید برایم گران تمام می شد.
حیاط همان حیاط بود و حوزکی سیمانی وسط آن قرار داشت و گوشه ای از آن با تور پارچه محصور شده بود و در آن سبزی و دیگر چیزها می کاشتند.
اردکهای سفید و سیاه سرخوش از پایان روز،پشت سر هم و منظم رد می شدند و مرغان و خروسها هم با شیطنت بیشتر بی نظم تر دور و اطراف آنها می پلکیدند و همگی به سوی خانه ای مشترک به نام لانه در حرکت بودند و به این فکر بودم که من آن شب حتی از داشتن چنین لانه ای محروم بودم.
خودم را تا بالاترین حد ممکن بالا کشیدم که بدانم چه کسی در حال هدایت مرغ و خروس ها است و شاید احتمالا سونیا را می دیدم و کمی با او صحبت می کردم،اما از کسی خبری نبود و حیاط کوچک وتاریک...
_بفرمایید؟؟؟
با ترس و سرعت به صورت عادی روی پاهایم ایستادم و به طرف صدا برگشتم.
_س ...سلام.
سری تکان داد و دوباره پرسید:
_بفرمایید،داخل خونه رو واسه چی نگاه می کنی؟
سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.
_اینجا کار داری که مثل زرافه سرتو انداختی تو حیاط؟
نگاهی نکردم و به زمین چشم دوختم.
_اصلا کی هستی تو؟مسافری،دزدی،دیوانه ای،چی هستی؟
_مسافرم!
_مگه اینجا هتله که اومدی داخلش رو نگاه می کنی؟
_ببخشید!
_چی میخوای،چرا داشتی سرک می کشیدی؟
_تشنمه یه لیوان آب میخوام،همین!
_همینجا وایستا برم واست بیارم.
خدای من چه دنیای کوچکی بود؟؟؟
_بیا بگیر بخور!
سطل فلزی که تا نیمه پر از آب بود راروی زمین گذاشت.
_بخور نگاش نکن،بخور میخوام سطل رو بردارم برم کار دارم!
چند بار سطل را نگاه کردم و گفتم:
_با سطل؟؟؟
ناگهان با پای چپش سطل آب را برگرداند و پس از خالی شدن آن،سطل را برداشت و دوباره مقابلم ایستاد.
_تو اگه تشنه ات بود تو این سطل هم آب می خوردی.
_شما همتون با غریبه ها این رنگی برخورد می کنید؟
_ما غریبه ها رو می کشیم،حرفی مونده؟
_یه لحظه میخوام برم دستشویی!
_اون روبه رو مسجد هست،بفرما!
_گشنمه!
_علوفه مون تموم شده،هری!
_شما گشنه تون بشه علوفه می خورید؟
_نه به مهمونایی مثل توعلوفه می دیم!
_همین؟
_دقیقا همین،میری یا زنگ بزنم پلیس؟
_این مسجد دستشویی داره؟
_فکر می کنم!
_می گفتن اینجایی ها مهمون نوازن؟
_می گفتن دیگه گذشت،اینجا مثل طرف شما دیگه از این خبرا نیست!
_کجا می تونم یه اتاق اجاره کنم؟
_تو همون قبرستان.
این حرف را زد و درب را محکم کوبید وارتباطم با او قطع شد.
_سونیا...سونیا...سونیـــــــــــــــــــــــــا!!!
درب را باز کرد و با خشم نگاهم کرد!
_چیه،چی میخوای ازجونم،چرا دوباره اومدی،دیگه جونی برام نمونده،خواهش میکنم برو بذار با بدبختیم بمیرم.اینجا هنوز همون طویله هست که خودت همش می گفتی،تو طویله با سطل آهنی آب میخورن و واسشون مهمون و غریبه نداره،برو الان شوهرم می رسه،برو...
اینجا هم جدیدا همون کاری رو با مهمون می کنن که شما کردین،برو بذار بدبختیم بیشتر نشه!!!
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.