شماره:14

 

دیگر هیچ پیامی نفرستادم و فهمیدم که دوباره سونیا از حالت طبیعی خود خارج شده است و داد و بیداد می کند و این پرخاشگری را در او به خوبی می شناختم،اما فرق امروز با زمان گذشته این بود که آن موقع سونیا تحت تسلط من بود و اگر حرف میزد بیچاره اش می کردم و از هیچ فحش و کتکی فروگذار نمی کردم اما اکنون من شدیدا تحت تملک سونیا بودم و می توانست هر بلایی سرم بیاورد.

سونیا اکنون می توانست مرا نپذیرد و یا اینکه با فهمیدن قصه ی زندگی من، جای مرا به مهتاب یعنی رئیس قبلی خود اطلاع دهد و هزار بلای دیگر که البته شایسته ی هر تنبیهی از طرف وی بودم.

اخلاق خاص سونیا را می دانستم که به زودی آرام میشود اما باید از خدا می خواستم که او کماکان مانند گذشته باشد و روی خوش به من نشان دهد در غیر اینصورت هیچ جایی را در این دنیا نداشتم و رفتن به خارج از کشور هم به همین زودی ها برایم مقدور نبود.

داخل ماشین کمی خلوت شده بود و فقط راننده با مسافر جلویی در حال صحبت بودند و دونفر دیگر از مسافرها که کنار من نشسته بودند در حال چرت زدن بودند.

ساعت نزدیک به 12 ظهرو باز گرسنه ام بود واحساس تشنگی هم می کردم.سرم را برروی پشتی صندلی عقب ماشین گذاشتم و با نگاه به پس سر کچل راننده، به فکر امشب افتادم که معلوم نبود چه می شود.معلوم نبود سونیا مرا بپذیرد یا نه و اینکه او تاکید زیادی داشت که با او نامحرم هستم و در آن روستای کوچک،که کسی مرا نمی شناخت اگر خودش هم می خواست نمی توانست مرا به خانه اش راه بدهد وهمه میخواستند بدانند که این غریبه ی ناشناس چه کسی است که شبانه مزاحم این زن مطلقه شده است و البته اینکه سونیا ازدواج مجدد هم کرده است یا نه،چالش دیگری برای من بود.

دیدن تابلوی شهر قزوین دلهره ی مرا بیشتر می کرد و می دانستم که لحظه به لحظه در حال نزدیک شدن به شهر رشت وپس از آن لاهیجان و...هستم.

کاش می توانستم قبل از رسیدن به روستای محل زندگی سونیا،بیشتر با او حرف بزنم که بهتر در موقعیت دیدار با او قرار بگیرم اما افسوس که جو مهیا نبود و شاید هم رفتن من به آنجا فایده ای نداشت و خدا باید به داد آنروز می رسید که سونیا مرا قبول نکند.

صدای رسیدن پیام جدید مرا به خودش آورد و خوشحال شدم که سونیا آرام شده است و باز میخواهد با من حرف بزند اما این شماره ی متینه بود که خط جدید مرا نشناخته و پرسید:

_شما؟

باید خودم را به متینه معرفی می کردم چون او تنها کسی بود که میتوانست هنوز از خیمه ی فروکش کرده ی رویا خبری به من بدهد و البته باید بیشتر برروی او کار می کردم.

_متینه خانم منم زامیاد،خطم رو عوض کردم.

پس از چند دقیقه خط ناشناس دیگری پیام داد و نوشت:

_کار خوبی کردی که خطو عوض کردی،منم یه خط دیگه تو کیفم دارم که به اسم خودم نیست، با این جواب می دم،اینطوری بهتره!

با تعجب از مهربانتر شدن متینه،جواب دادم:

_متینه من واست جبران می کنم،نذار من از اوضاع اونجا و شرکت بیخبر بمونم،کجایی؟

_من بهشت زهرا هستم هنوز،از بقیه فاصله گرفتم ولی نمیتونم حرف بزنم،شما کجایی؟

_من تازه با پرواز اومدم بندر عباس متینه!

_بندر عباس واسه چی؟

-هماهنگ کردم از اونجا قاچاقی برم دبی و...

_کار خوبی کردی قاچاقی میری، چون حتما مهتاب ممنوع الخروجت کرده!

_به همین زودی؟

_آره احتمالا، خودت میدونی چه نفوذی داره؟

_چطوربه همین زودی جواز دفن رویا رو گرفت؟

_هنوز نگرفته،جسد بنده خدا تو پزشکی قانونی هست و ما تو بهشت زهرائیم.

_متینه توهم فکر می کنی من رویا رو کشتم!

_آره!

با تعجب نوشتم:

_چرا؟

_چون اون اخلاقی که شما دارین فیل هم نمی تونه با شما زندگی کنه!به نظر من رویا خدا بیامرز از دست شما راحت شد.

گستاخی متینه قابل تحمل نبود و اگر اکنون اوضاع عادی بود حتما بلایی سر او می آوردم ولی افسوس روزگار مرا محتاج کسانی مانند متینه وسونیا کرده بود.

_یعنی من اینقدر بدم؟

-حالا که داری از کشور خارج میشی و دیگه نمی بینمت میگم آره،خیلی بی رحمی کردی آقا زامیاد خیلی،رویا یک فرشته به تمام معنا بود.

_میدونم متینه می دونم.

_چرا به من اعتماد کردی و گفتی میری بندر عباس آقا زامیاد؟نترسیدی به مهتاب بگم؟

_چون چاره ای ندارم،بالاخره باید با یکی حرف بزنم!

_از مهتاب نمیترسی که اونجا هم آدم داشته باشه؟

_من تا یک ساعت دیگه سوار لنج میشم میرم،گور بابای مهتاب.

_یعنی الان شما بندر عباسی؟

_نه با بلدچی دارم میرم بندر خمیر که سوار لنج بشم.

_بعدا چطور میخواستی واسه من جبران کنی؟

_من اونجا نمی مونم متینه،زود برمی گردم،من که رویا رو نکشتم،پزشکی قانونی اینو تشخیص میده!

_نگفتی چطور میخوای جبران کنی؟

_با پول!

_خب من چکار کنم واست؟

_فردا یه ذره دیرتر برو شرکت تا اگه مهتاب اومد سرکار نتونه بره دسته چکها رو برداره و حسابها رو خالی کنه؟

_کدوم حساب، کدوم پول؟حقوق شنبه ملت مونده،دلت خوشه ها!خوبه حسابدارشرکت منو شما هستیم.

_اون قسط بانک رو میگم،اونی که علی الحساب تو حساب رفاه گذاشتیم!

_مگه اونو واریز نکردین؟

_همه ی 700 میلیون رو واریز کردیم!

_آره شما خودت ریختی!

_ای وای منو بگو که چه حسابهایی روی اون پول کرده بودم،الان چکار باید بکنم متینه؟

_یه 180 تومن از عیدی های من مونده میخوای به حسابتون واریز کنم؟

_من حداقل 400 میلیون تومن پول میخوام متینه،سرکارم گذاشتی؟

_ای وای من بازم ضایع شدم؟

_تو ضایع نشدی، نشون دادی چه قلب پاک و بزرگی داری متینه خانم!

_خب الان تکلیفت چیه،دوبی نمیری؟

بدون توجه به سوال متینه از او پرسیدم:

_راستی از پدر و مادر من خبر نداری؟

_مادرت بدجور گریه میکرد و قوامی میگفت پدر شما وپدر رویا خدا بیامرز، صبح تا حالا چند بار همدیگرو زدن!

_واقعا؟

_قوامی که صبح می گفت این جریان قتل و دعوای ایندوتا روباه کشکه،ما رو فیلم کردن که حقوق ندن!

_جدی؟کاش همینطور بود که قوامی می گفت،کاش.

به فکر 700 میلیون پولی افتادم که متینه فکر میکرد من برای قسط بانک پرداخت کرده ام در حالیکه آنرا در حسابی به صورت علی الحساب بلوکه کرده بودم تا پس از مراسم عروسی...

صدای رسیدن پیامی جدید رشته ی افکارم را پاره کرد.

_ببین زامیاد،خواهش میکنم برگرد نمی تونم فکرش رو بکنم که دوباره باید چهره ی تو روببینم!مشکوکی!!!

_چی شده سونیا؟

_درست که عیده و اینجاها پر از مهمونای نوروزی،ولی یکی از بازنشسته های شرکت رو اینجا کنار خونه مون دیدم که آدم شر و شوری بود.خواهش میکنم واسه من درد سردرست نکن،من یک دنیا مشکل دارم یک دنیا.

_کنار خونه شما؟؟؟کــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟

_نمی دونم،اسمش یادم نیست!

_چکاره بود؟

_انباردار؟

چشمانم مچاله شد و آب دهانم را به سختی قورت دادم و در صفحه موبایل به زحمت نوشتم:

_شکوهی؟؟؟

_آره فکر میکنم؟؟؟

_یا خدا؟؟؟یعنی آدمهای مهتاب قبل ازرسیدن من، منزل سونیا را تحت نظر گرفته بودند؟؟؟