شماره:13

 

اندکی خوش حالی به سراغم آمد اما بلا فاصله به یاد مرگ رویا افتادم و اضطراب وارد وجودم شد. شهر در روزجمعه وتعطیلات اول سال بسیار خلوت بود ومن همه را مانند پدر رویا میدیدم!

بدون تلف کردن وقت باید خودم را به ترمینال غرب واقع در میدان آزادی می رساندم واز آن جا به جایی می رفتم که همیشه از آن متنفر بودم اما اکنون روزگار مرا محتاج همانجا کرده بود .

_تاکسی!

_کجا میری؟

_میدون آزادی.

_دربست7تومن!

با بازکردن درب تاکسی قراضه وارد آن شدم ودوست نداشتم سر صحبت با پیرمرد راننده را باز کنم.

بیاد سونیا و یک سال نامزدی بی فرجام با او افتادم . بیاد اولین دیدار رسمی با وی و خانواده اش در خانه ای مجلل آن هم در شمال شهر تهران که با خواسته های من هم خوانی داشت.جلسه ای که در آن فهمیدم آن مکان متعلق به یکی از بستگان سونیا است و پدرش مانند پدر من و رویا ور شکسته ای است که دریکی از روستاهای شمال زندگی می کند .

عزیمت به شمال ودیدن حال و روز آنها و منزلشان در محیطی کوهستانی ،حال مرا خراب کرد واز آنجا بود که ساز ناسازگاری با سونیا را آغاز کردم .

خبر برگشتن رویا از پاریس،عطش من برای جدایی از سونیا را بیشتر می کرد اما 1000سکه مهریه چیزی نبود که در آن شرایط مالی پدرم قادر به پرداخت آن باشیم .

باید زندگی را برای سونیا سخت و سخت تر مینمودم تا مهرش را حلال وجانش را آزاد نماید. اما سونیا کسی نبود که از سکه ای بگذرد ومن نیز فشار های روحی روانی وجسمی را براو بیشتر می کردم. در همین اثنا پدر سونیا به دلیل زندگی سیاه دخترش سکته کرد و خانه نشین شد . درلابلای راهروی دادگاه ودر یکی از همین روز های خاکستری،سونیا در عین ناباوری قبول کرد بدون دریافت یک شاهی از مهریه ، به صورت توافقی از من جدا شود واین در ابتدا خبر مسرت بخشی برای من بود . چند روز گذشت و توهمی مرگ بار به سراغم آمد که چه اتفاقی افتاده است که سونیا به یک باره از 1000سکه طلا گذشته است ؟!.

وقتی از او پرسیدم که آیا با کیس جدیدی برای ازدواج مواجه شده است ، در جواب پاسخ داد  وقتی قرار است از هم جدا شویم این موضوع به من هیچ ارتباطی ندارد. فکر روابط پنهانی سونیا با مردی دیگر، مانند مالیخولیا به جانم افتاده بود و فشار براورا چند برابر کردم و در نهایت فضاحت از هم جدا شدیم.

نزدیک به میدان آزادی بودیم و من یاد سونیایی افتادم که تا چهارسال پس از جدایی مان از مجرد بودن او خبر داشتم و بودن مردی دیگر در زندگی او فقط توهمی به حساب می آمد که من اکنون با شرمساری بیشتری محتاج او گردم.

با رسیدن به دور میدان آزادی و دیدن ماشین های مسافر بر شخصی به این فکر افتادم تا وارد ترمینال نشوم چون ممکن بود آنجا توسط پلیس کنترل شده باشد و تاکسی های خطی هم ممکن بود توسط پلیس راه کنترل شوند و تنها خودروهایی که کنترل کمتری روی آنها بود همین مسافر برهای شخصی بودند که داد می زدند:

_لاهیجان،لنگرود،رودسر،رامسر یه نفر...

من یک قاتل بودم و حالا خیلی ها دنبالم بودندو اصلا نباید در خیابان آفتابی می ماندم و به همین دلیل بدون پرسیدن قیمت کرایه وارد سواری سمندی که یک نفر دیگر هم آنجا نشسته بود شدم و با ترس و لرز آنجا نشستم.

_لاهیجان،لنگرود،رودسر،رامسر یه نفر حرکت.

هوا تقریبا گرم بود و من به فکر زندگی خودم افتادم که چطور در یک چشم بر هم زدن رو به تباهی رهنمون شده بود و مابقی عمرم را چطور می توانستم بگذرانم خدا می دانست.به یاد رویایی افتادم که از دست بی محلی های من نسبت به خودش به تنگ آمد و بالاخره خودش را کشت و اینگونه مرا با دنیایی از گناه رها کرد و رفت.بلاهایی که در این یک سال بر سر رویا آوردم کمتر از سونیا نبود و همه جرمش از نظر من این بود که شاید و باید دلربا نبود و حرفهای عاشقانه و شیطنت های دخترانه برای من نداشت و از سوی او هیچ انرژی به من نمی رسید اما غافل از اینکه او در کنار کاستی هایش مانند دیگر انسانها دارای نقاط قوت بسیاربزرگی بود که دیدگان نابینای من آنها را نمی دیدند.

مسافران شمالی یکی پس از دیگری آمدند و با پرشدن ماشین به سوی سونیا به راه افتادیم. به طرف سونیایی که نذر کرده بود اگر روزگار بار دیگر مرا محتاج او کند پیاده به پا بوس امام رضا(ع) برود.

تعطیلات نوروز بود و همه ی خانه ها پر از مهمان و دید و بازدید و این چالش جدید من برای رفتن به منزل سونیا بود.منزل کسی که بارها آنجا را طویله نامیده بودم و کسی که با طلاق از من برایم کاملا نامحرم بود.منزلی که تنها مآمن من برای زنده ماندن در این دنیای کوچک به شمار می آمد.

وجود متینه را نمی توانستم نادیده بگیرم و حالا که او شماره جدید مرا نداشت باید زنگی به وی می زدم تا ببینم چه صدایی از اطرافش به گوشم می رسد.

_بوق...بوق...بوق...

_بله...بله...بله بفرمایید،آزار داری بی شعور؟

صدای متینه بود وتلاوت قرآن که انگار از جایی مانند یک ماشین می آمد و شاید برای دفن رویا به بهشت زهرا می رفتند.

چقدر سخت و دراماتیک بود که رویا به سوی خانه ی ابدیت خود می رفت و من سوی خانه ای که روزگاری نه چندان دور آنجا را ویران کرده بودم، شک داشتم سونیا مرا به داخل خانه اش راه بدهد.

مسافران ماشین که همگی شمالی بودند همه باهم شروع به حرف زدن کردند و من چیزی از حرف های آنها نمی فهمیدم و آزار می دیدم.آنها طوری با هم حرف می زدند که انگار تعدای سکه ی پول خرد را داخل جعبه ی شیر خشک انداخته اند و به شدت تکان می دهند و هیچ چیزی نمی فهمیدم.

صدای رسیدن smsمرا به خودش آورد،یعنی این چه کسی بود که شماره ی جدید من را پیدا کرده بود؟؟؟

نگاه به صفحه ی گوشی کردم که اسم سونیا روی آن بود.

_تو روت میشه منو ببینی بشر؟

با خوشحالی از رسیدن پیام سونیا بلافاصله جواب دادم:

_نه!

_چرا داری خاطرات زندگی سیاهی که با تو داشتم رو دوباره تازه می کنی زامیاد؟

_باور کن اگر چاره ای داشتم هیچ وقت اونجا نمی اومدم سونیا!

_مادرت هنوز زنده هست؟

_آره،تو چطور،مادرت حیات داره؟

_بله!

_تو همون محل زندگی میکنید؟

_آره! و تو همون طویله که همش می گفتی!

_جایی مشغولی؟

_آره!

_کجا؟شرکت،کارخونه؟

_باغ چایی مردم،میرم کارگری واسه مردم برگ چایی می چینم!

_کارگری رو زمین مردم!

_بله،اشکال داره؟

_نه،ولی دلم خیلی گرفت سونیا!تو این روزها مهمون عید و نوروز ندارین،مزاحم نیستم؟

_تو سالهاست مزاحم منی زامیاد،تو این سالها هیچ شبی بدون یاد تو نخوابیدم وهیچ شبی نشده که کابوس زجرهایی که از تو کشیدم را تو خواب نبینم.

_میشه جبران کرد سونیا؟

_جبران؟؟؟جبران چی زامیاد،بیا حال و روز منو ببین،خودت بگو جبران میشه یا نه؟

اوضاع سونیا با کارگری درزمینهای مردم قابل پیش بینی بود وهیچ جوابی به smsآخر سونیا ندادم و فقط فکر روزهایی را کردم که برای سونیا سوهان روح بودم و هیچ و پوچی از زندگی او ساختم که این اوضاع امروز زندگی اش بود.

_چرا محتاج من شدی زامیاد؟

_بازی روزگار!

_چک برگشتی داری؟

_نه!

_پس چه مرگته زامیاد،نیا و نذار زخمای روحم دو باره سر باز کنه!

_باور کن هیچ جایی رو ندارم سونیا،تو میدونی من اهل التماس و خواهش نیستم!

_ولی نمیتونم قبولت کنم زامیاد، حالم از اسمت داره به هم می خوره!

_پس من چکار کنم،نصف راه رو اومدم.

_اون روز که منو با فضاحت تو خیابون پرت کردی 5 هزار تومن پول داشتم و یک دنیا بیچارگی،یادته همین سوال رو ازت پرسیدم زامیاد؟

خواستم با حرف تو حرف مسیر گفتگو را عوض کنم.

_بالاخره مهمون دارین سونیا ی نه؟

_تو فکر میکنی تو این روستای کوچک و خونه ما میتونی بیای بمونی،مردم نمیگن این مرد غریبه کیه؟مگه تو محرم منی زامیاد؟

روحیه ام بسیار خراب شد و راستش حداقل حس نوع دوستی بیشتری از سونیا انتظار داشتم.

_ولی من همچین نامحرم نامحرمم نیستم سونیا!

_اتفاقا تو آخر نامحرمی نامرد،برو بمیر کثافت برو بمیر لجن،برو بذار با دردای خودم بمیرم بی عاطفه!!!