شماره:10
شماره:10
خدایا چکار باید می کردم؟جسد رویا غلطان در خون بود و با دهانی باز نقش بر زمین شده بود و انگار هنوز طلب آب می کرد وشاید تشنگی امانش را بریده بود.دستی به صورتم کشیدم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم،ساعت مقداری از 2 نیمه شب گذشته بود درست هنگامی بود که آن خواب لعنتی را دیده بودم،چند متری به جلو و عقب رفتم و وحشت را می دیدم که بر دیوارهای آپارتمان پنجه می کشید.
خدای من چکار باید می کردم،من رویا را وادار به خودکشی کرده بودم و با خرد کردن او و پدرش در چشم صدها نفر دوست و دشمن، یک انسان را مجبور به خودکشی کرده بودم.
باید به اورژانس زنگ می زدم،نه باید به پلیس زنگ می زدم،اصلا باید به پدر رویا زنگ می زدم تا بادیدن جسد تنها فرزندش زجر بکشد و بداند یک من ماست چقدر کره دارد،یا اینکه باید به پدر خودم زنگ می زدم تا مثل همیشه یاور روزهای سخت زندگی من باشد.
خدایا چکار باید می کردم رویا مرده بود اما باز نگاهم می کرد و شاید در حال زنده شدن بود.خدایا این چه کاری بود که من کردم و همین کافی بود تا پدر رویا حکم اعدام مرا از دادگاه بگیرد، چون مسبب این قتل من بودم و بس.
با نگاه به جسد غرق در خون رویا به طرف اتاق رفتم و با برداشتن شناسنامه،پاسپورت،دسته چک و گذاشتن آنها در یک ساک به همراه کمی لباس از اتاق خارج شدم و پس از پوشیدن کت و آخرین نگاه به رویایی که آرام و مظلوم خوابیده بود از آنجا خارج شدم.
ترس از کابوسی که به زودی تعبیر شده بود باعث شد تا منتظر آن باشم کسانی همراه سگ و گرگ در پارکینگ منتظر من باشند و پله های آخر را با ترس ولرز می پیمودم اما در پارکینگ خبری نبود و ازمیان سکوت آغشته به وحشت گذشتم و با نگاهی دیگر بار به آپارتمان و شاید نگاهی آخرین بار به جایی که رویا در آن در حال پرپر شدن بود درب پارکینگ را باز کردم تا این شهر را به مقصدی نامعلوم ترک کنم.
_آقای زامیاد محبوب؟؟؟
مردم و زنده شدم و سرباز نیروی انتظامی را دیدم که در فاصله کمتر از یک متری من ایستاده است و ماشین پلیسی که مانند اجل معلق و چراغهای خاموش مقابل پارکینگ پارک کرده بود و از ترس هیچکدامشان را ندیده بودم.
_بله؟؟؟
_پرسیدم آقای محبوب شما هستین ؟
_طبقه دوم واحد سمت راست!
سرباز تشکر کرد و با اشاره به کسانی دیگر نگاه به شاسی زنگها می کردند و من فرار را برقرار ترجیح دادم.
_آقا...آقا...
ایستادم و با ترسی در حد مردن سرم را به طرف آنها برگرداندم.
_ب...بله؟
_ببخشید زنگ شون کدومه؟
_ردیف بالا سمت راست.
یکی از آنها سری تکان داد و با گذاشتن انگشتش بر روی شاسی زنگ نگاهش را از من برگرداند ومن با قدمهای بسیار بزرگ خودم را به سر کوچه رساندم و با نیم نگاهی به معرکه ی آنها مانند برق شروع به دویدن کردم و به خیابان اصلی رسیدم.
نفسم به شدت بالا می آمد و مانند مرغ تازه سر بریده، همه طرف را نگاه می کردم و همه را پلیس می دیدم و انگار در همین خلوتی نیمه های شب گم شده بودم.صدای جیغ لاستیک های ماشینی مرا به خودش آورد، ماشینی که طرف کوچه ی ما می رفت و نگاه من به پشت آن نشان داد که پدر رویا بود و کسی مانند پدر من نیز همراه او بود که در نور کم نشناختم و البته آنها هم متوجه من نشدند.
دوباره شروع به دویدن کردم و نگاه به همه جا کردم و امان از یک تاکسی در این شهر درندشت.ماندن فایده ای نداشت و باید می دویدم و تا می توانستم از این بدبختی فاصله می گرفتم وبا نزدیکی سحر، فرصتی نمانده بود وباید نهایت استفاده را از این تاریکی می کردم و لااقل کمی از این منطقه فاصله می گرفتم.
ساکی که در دستم بود انگار صدها کیلو گرم وزن داشت واگر به خاطر مدارک داخل آن نبود آنرا همانجا پرتاب می کردم تا سبکتر شوم و فرار برایم آسانتر شود.بند کیف را دور گردنم انداختم و با نگاهی دیگر به اطرافم در عین نفس نفس زدن دوباره شروع به دویدن کردم.
ناگهان ایستادم و با خودم گفتم خدایا رویای من مرده بود و کسی جز من او را نکشته بود و حالا چه خاکی باید بر سرم می ریختم و به کجا پناه می بردم که پدر رویا مرا نکشد،خدا می دانست.او جلادی بود که کار به دادگاه و محکمه نداشت و همین روزه روز دوست داشت مرا بکشد و اگر به خاطر پدرم و رویا نبود تا حالا این کار را کرده بود و حالا در این شب تار،حتی اگر قانونا من قاتل رویا به حساب نمی آمدم اما او مرا می کشت و هیچ شکی در آن نبود.
دیگر نفس برای دویدن نداشتم و ایستادم و کنار مغازه ای نشستم و نفس نفس زنان به کرکره ی کثیف و خاک گرفته ی مغازه تکیه دادم و اطرافم را نگاه کردم.همه ی مغازه ها بسته بود و جز گاری که روی آن چای و...گذاشته بودند کس دیگری به چشمم نمی آمد.خدایا چه صبح وحشتناکی در حال صبح شدن بود و چکار باید می کردم خدا می دانست.نه کسی داشتم که فعلا پنهانم کند و نه جایی داشتم که در آن پنهان شوم و به عبارتی من تنهاتر و پاستوریزه تر از این حرفها بودم.ساعت نزدیک به چهار بود و صبح کمرنگ و زشت در حال پدیدار شدن بود.
باید بلند می شدم و می رفتم و جانم را نجات می دادم،خدایا رویا از همین امروز به داخل چاله ای کوچک و مملو از مار و عقرب در زیر زمین می رفت و تا آخر دنیا همانجا محبوس می شد و من باعث آن شده بودم.خدایا من رویا را به زیر خاک برده بودم و چطور می توانستم با این اتفاق کنار بیایم،نمی دانستم؟؟؟
کمی راه رفتم و چشمم به پمپ بنزینی در آن طرف خیابان افتاد و این بهترین جایی بود که فعلا مرا از شر دردی وحشتناکتر از مرگ به نام دستشویی نجات دهد. با عجله به آن طرف خیابان دویدم و وارد محوطه ی کاملا خلوت پمپ بنزین شدم که سرجمع چند ماشین بیشترداخل آن نبود و البته یک تانکر بزرگ هم احتمالا در حال خالی کردن بنزین برای آنجا بود.
نگاه به محوطه ی پمپ بنزین کردم و جایی مانند دستشویی را در گوشه ای از آن دیدم و به طرفش دویدم و برای اولین بار در عمرم خواستم به دستشویی های اینچنینی بروم.
خراب است.
این نوشته ای بود که با خطی شبیه خط میخی بر روی شیشه ی کثیف دستشویی نگاشته و قفلی بزرگ را پشت آن انداخته بودند وانگار درب بزرگترین بانک دنیا را قفل کرده اند.نگاهی به کنار و گوشه های دستشویی انداختم و دربی جز درب آهنی و کثیف این دستشویی پیدا نمی شد وچاره جز تلاش برای ورود به همینجا وجود نداشت.
به طرف جوانکی رفتم که در حال پول گرفتن از مشتری بود و کاملا خواب آلود نشان می داد.
با عجله وصدایی لرزان گفتم:
_آقا در این دستشویی باز نمیشه؟
پسرک بدون نگاه به من در حالیکه اسکناسها را در دستش مرتب می کرد گفت:
_نه،روش نوشتن برو بخون، خرابه!
با کمی التماس گفتم:
_عیب نداره ،اشکال نداره بازش کن دارم می میرم.
_خرابه!
-خب اگه خرابه چرا اینجاست،ببندینش مردم...
پسر جوان که بی حوصلگی اش پس ازکار شبانه قابل پیش بینی بود با نگاه به من حرفم را قطع کرد وگفت:
_مگه اینجا مستراح عمومی شهره که هرکی دردش میگیره میاد اینجا،اینجا پمپ بنزین آقا،پمپ بنزین.الان بازش کنم یارو صاحبش میاد شعر و ور میگه حوصلش رو ندارم.
کمی خودم را پیچاندم و فهمیدم امیدی برای باز شدن این درب وجود دارد و البته در این میان فکر کردم که کاشکی مشکل من این دستشویی بود و کاشکی همه ی اینها یک کابوس بود در حالیکه من تبدیل به قاتلی شده بودم که رویای خوب و دوست داشتنی را در سن جوانی همبستر مار و عقرب کرده و هر لحظه ممکن بود توسط پدرش به قتل برسم.
_آقا،جون هرکی دوست داری یه لحظه این درو باز کن من حالم خوب نیست.
_پسر که شلواری با دهها جیب به تن داشت گفت:
_بابا الان این یارو میاد شر میشه واسه من، جون مادرت برو یه جا دیگه!
_نگران نباش زود میام، فقط یه لحظه!
_برو دوتا چهاراه بالاتر یه مسجد هست نمازتم همونجا بخون، برو جون مادرت شر درست نکن!
_بابا من یه قدم هم نمی تونم برم!
_تو اون کیف چی داری،ادکلن اسپری،پاسور،ترقه چی داری؟
_هرچی بخوای دارم ،تو این کلید خراب شده رو بده من!
پسر جوان با نگاهی به پشت سر من، دستش را در چند جیب از جیب های بیشمار شلوارش کرد و بالاخره کلیدی که حدود 20 سانتیمتر نخ جعبه ی شیرنی،جاسوئیچی آن بود را به من داد و گفت:
_حالا اونجا نشین و به بدبختی های خودت فکر نکن،آواز نخون، سوتم نزن،زود بیا این یارو سر صبح به ما حرف مفت نزنه!
با شادمانی کلید را گرفتم و باز به یاد رویا و کابوس قتلی که مرتکب شده بودم عقب گرد کردم تا به طرف دستشویی بروم و همین حین بود که پسرک با خودش گفت:
_کت شلوارشو ببین،خدا میدونه از کجا دزدیده،موهاشو چطور درست کرده، انگار...
وبا مکثی کوتاه و صدایی بلندتر خطاب به من که هنوز زیاد دور نشده بودم گفت:
_هی یارو قفل و کلید رو ندزدی بری بفروشی،اینجا صدتا دوربین داره ها!
دستی تکان دادم و با ترس از شنیدن وجود دوربین در این مکان و پیدا کردن من توسط آن، قفل را با درد باز کردم وبا آویزان کردن آن بر دستگیره درب، وارد جایی شدم که تا آن لحظه ی عمرم مکانی به آن کثیفی و بدبویی ندیده بودم،اما چاره ای نبود.
در حالیکه که کمر بندم را با سرعت باز می کردم نگاهی به آئینه ی شکسته روی دیوار سیمانی انداختم که قطعا در قرون اخیر رنگ تمیز شدن را به خود ندیده بود.باز نگاهی به آفتابه ای به رنگ آبی انداختم که در گوشه ی دستشویی بود و طوری شکسته بود که شبیه یک کوزه با دهانه ای گشاد تبدیل شده بود و چیزی به نام دسته یا لوله نداشت.خبری هم از دستشویی فرنگی نبود و به یاد روزهای سربازی چاره ای نبود و باید می نشستم.
نشستم و با نگاه به شیر آب بسیار قدیمی که شیلنگی قهوه ای رنگ به طول حدود 20 سانتیمتر به انتهای آن آویزان بود، به فکر رویایی افتادم که شاید همین حالا او را در سردخانه پزشکی قانونی گذاشته بودند و...
در همین فکر بودم که درب آهنی دستشویی مانند بمب به هم کوبیده شد و صدایی نتراشیده به گوشم رسید که گفت:
_بازم در این صاحب مرده رو باز گذاشتین؟؟؟کی این خراب شده رو باز کرده؟؟؟
مرد این حرف را زد و با برداشتن قفل و کلید و قفل زدن درب آهنی، لگد محکم دیگری به درب زد و با فریاد گفت:
_ دراین صاحب مرده دیگه باز نمیشه!!!
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.