شماره :8
با نگاه به جماعت جلوی تالار،آرام آرام از بالای بلوار پایین آمدم و به قصد رفتن به سوی منزل،از تالار دور و دورتر شدم.ساعت نزدیک به ده شب بود واگر من و رویا در تالار بودیم اکنون گل عروسی و شاید موقع خوردن شام بود.
بار دیگر نگاه به صفحه ی هر دو گوشی کردم ومتوجه شدم که تعداد تماسها در هر دوتلفن دو رقمی شده است.یاد حرفهای رویا افتادم که می گفت تو حق نداری با سرنوشتم بازی کنی و من درست یا نادرست در حال انجام چنین کاری بودم.
تجسم کردن حالت رویا کار خیلی سختی نبود،رویا مادر نداشت و مثل هر دختری منتظر چنین شبی بود که دیگران شب جبران کمبود محبت او در سالیان زندگی اش را به تماشا بنشینند واصطلاحا امشب رویا برای سروهمسر داری مقابل چشمها قرار می گرفت که من خرابش کرده بودم.
خیابانها را یکی از پس از دیگری طی می کردم و جرات نشستن در تاکسی نداشتم چون می ترسیدم.ترس زمان کودکی در وجودم موج می زد و حس کودکی را داشتم که با سنگ زدن به شیشه ی همسایه از دست او فرار و در خانه مخفی شده است و عن قریب است که پدرش با ترکه ای از چوب انار به خانه برگردد.
فکرهای جور و ناجور امانم را می برید و در حال خسته شدن بودم و در کل عمرم اندازه ی آنشب پیاده روی نکرده بودم.باز یاد رویا افتادم که بر اساس سنت های موجود در کشورم باید به دنبال یک "مرد" پی خوشبختی می دوید و رسیدن به آبهای گرم و آرام اقیانوس خوشختی بدون یک مرد برایش میسر نبود.دلم برای رویا و هر زن دیگری می سوخت که بی مرد در منجلابی گرفتار می آمد.اگر مجرد و بی مرد می ماند او را "مانده" خطاب می کردند و اگر متاهل می شدند و به هر دلیلی بی مرد،او را با انگشت اشارت نشان می دادند و از او می ترسند که مبادا زندگی کسی را آشفته نماید.
باز یاد رویاهای سرزمینم افتادم که موجودی بنام مرد باید هویت آنها را تائید می کرد،مردی که هرچه تنهاتر بماند در جامعه خریدار بیشتری پیدا می نماید اما زن خود هرچه تنهاتر بماند زنگ های خطر برای او پرصدا تر می شوند و کجای فرهنگ ما این امور باید تغییر پیدا می نمود خدا می دانست.
به هر حال دلم برای رویا و رویاها می سوخت که مردی مانند من باید آینده ی او را تضمین و تائید می کرد ولی افسوس که رویا هم پدری داشت که سبب شده بود از من نمره ی منفی داشته باشد و هم خودش دو اشکال بزرگ داشت ،اولا زیبایی او برایم کافی نبود و دوما مرا مقابل خودش خارکرده بود.
از این جای کار خیلی دلم می سوخت که کسی نمی توانست مرد قصه را محکوم کند که چرا در برابرسراب یک عشوه به زانو در آمده بود و غروری که خود شکستنش را فریاد می زد از رویایش شکسته بود و طلب کار هم بود و این ننگی برای ...
فکری تقریبا بکر به ذهنم رسید و گوشی خودم را برداشتم و بدون توجه به تلفن های بی پاسخ و پیام های رسیده،شماره کسی را گرفتم که تقریبا مطمئن بودم در عروسی حاضر بود و همکاری به حساب می آمد که با او راحتتر از بقیه بودم و او کسی نبود جز معاون خودم و تقریبا از قصه ی نخواستن من خبر داشت.
_سلام متینه.
_سلام آقای محبوب،کجایی شما؟؟؟
_متینه یه ذره از اونجا فاصله بگیر،صدای موزیک زیاده، نمیشنوم چی میگی؟
_سلام، میگم کجایید شما،صدای مردم در اومده!
_صدای مردم در اومده،چرا،حقوق میخوان؟
متینه خندید و گفت:
_حقوق چیه آقای محبوب،مهموناتون رو میگم،مردم بچه کوچک دارن،شام نخوردن!
_خب برو به بابام بگو شام مردم رو بدن!
_من چرا بگم آقا زامیاد،ساعت نزدیک به یازده شبه،چرا نمیاین پس؟
_متینه من نمی خوام بیام تو عروسی!
_نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟
_داد نزن،آره با رویا دعوام شده نمیام،بزار همه چی قبل ازشروع، تموم بشه!
_گناه داره آقای محبوب،رویا خانم که اینطوری از خجالت می میره!
با بی تفاوتی جواب دادم:
_به درک بزار بمیره!
_چرا آخه به چه جرمی،بابا اینجا ملت منتظرن عروس داماد بیان،چی می گی آقا زامیاد؟
_به جرم پدرش که بابامو جیره خور خودش کرده!
_خب مگه الان وقت این حرفهاست؟
_بله به جرم اینکه من از نظر زیبایی برای اون لقمه ی بزرگی هستم و خودش اصلا هم به روش نمیاره و تازه طلب کار هم هست.
_بابا همه ی اینها درست،ولی الان موقع این حرفها نیستا!
_اتفاقا الان موقع این حرفاست،ما یه عمره داریم می سوزیم بزار همه ی این عقده هایی که جمع شده همین امشب اینا رو بچزونه!
_وای نگو آقا زامیاد،گناه داره،رویا خانم مادر نداره،گناه اون چیه،اگر مشکلی بین پدراتون بوده رویا چکار کنه،تازه اگر رویا زیبایی زیادی نداره عوضش حسن هایی داره که خیلی ها ندارن و لازم نیست من این چیزها رو بگم!
_حالا واسه من فلسفه نچین متینه،خواهشا واسه من از زیبایی درون و از این اراجیف ها نباف که حوصله ندارم.
_حالا چرا نفس نفس می زنید آقا زامیاد؟
_دارم پیاده روی می کنم.
_پیاده روی چیه،نصفه شب شد،مردم همه غرغر می کنن و دارن میرن،شام هم نخوردن،میتونم فضولی بکنم و گوشی رو بدین رویا خانم؟
_خبر ندارم رویا کجاست!
_یعنی چی،شما الان کجایین؟؟؟
_نزدیک خونه!
_یعنی چی،خنده ام گرفته،شما خونه چکار می کنید،بابا آقای محبوب و آقای مهتاب سکته می کنن،اینجا خیلی شلوغه آقا زامیاد،خدا خیرتون بده،بابا برگردین تا دیر تر از این نشه!
_ول کن متینه ما دیگه آب از سرمون گذشته!
_ولی داری اشتباه می کنی آقا زامیاد،شخصیت شما و پدرتون به این حرکات نمی خوره،گناه داره!
_متینه من شنبه شرکت نمیام!
متینه جیغ کوتاهی کشید و گفت:
_چرا آقا زامیــــــــــــــــــــــاد، بابا شنبه حقوق ندیم فاجعه میشه!!!
_به درک بزارفاجعه بشه،به من چه؟
_پس کجا میرین؟؟؟
-من الان نزدیک خونه مون هستم،میرم لوازم و مدارکم رو بردارم و از تهران برم!!!
_بابا شما حالت خوبه،آخه یعنی چی؟؟؟کجا برین؟؟؟
_چه می دونم یه قبرستانی میرم دیگه!
_تکلیف این مردمی که اینجا نشستن چی میشه پس؟؟؟
_چه می دونم؟؟؟من الان تکلیف خودم رو نمی دونم تو می پرسی تکلیف مردم چیه؟
_رویا خانم الان دقیقا کجاست من برم پیششون!
_نمی دونم،مراقب شرکت و حساب کتاباش باش،من رسیدم خونه،شاید دیگه هیچ وقت نبینمت کاری نداری؟
_آقا زامیاد جدی جدی داری میری یا عصبانی هستی؟؟؟
_تو خیلی خوب من و می شناسی متینه،یادته از 6 ماه پیش بهت می گفتم که این عروسی سر نمگیره و باباهامون دارن رو آهن سرد چکش می زنن؟؟؟
_گناهت رو سنگین تر نکن آقا زامیاد،خدا حافظ!
می دانستم منظور متینه از جمله آخرش چه بود و من آنقدر گناه داشتم که این ظلم به رویا سنگینی این بار را بیشتر می کرد.وارد کوچه شدم و با باز کردن درب پارکینگ و بالارفتن از پله ها، درب آپارتمان را باز کردم و وارد آن شدم و درب را بستم وبدون روشن کردن چراغها در حالیکه صدایی مانند صدای ساز و آواز عروسی در گوشم می پیچید، خودم را به درب ورودی چسباندم و با سر خوردن همانجا نشستم و دوست داشتم برای رویا و نخواستن های خودم نسبت به او گریه کنم.
_تو هم اومدی خونه زامیاد؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.