شماره:۶
نمی دانستم چه کار کنم و با لکنت به رویا گفتم:
_آره...آره چه خبر،خوب شدی...آره!
منتظر بودم که الناز هم، درب ورودی را بکوبد و ایندو همدیگر را ببیند و رویا با دیدن لباسهای زننده ی دختر خاله اش، آنهم در اینجا،از همین الان عروسی را به عزا تبدیل کند.
_چیه ساکتی زامیاد،حالت خوب نیست،چیزی شده؟
در حالیکه نگاهم به درب ورودی آپارتمان دوخته شده بود و منتظر فاجعه ای بزرگ بودم، حوصله ی چشم به چشم شدن با رویا را نداشتم و گفتم:
_نه،نه چیزی نشده،بگیر بشین!
_باشه بذار من طلاها رو بپوشم بریم،وای زامیاد تو چقدر جذاب شدی،کار آرایشگرت حرف نداشت،خدا کنه منو هم مثل تو خوب درست کرده باشند،زامیاد میگم زنه می گفت....
دیگر چیزی از حرفهای رویا را نمی شنیدم و او برای خودش حرف می زد و من به النازی فکر می کردم که می گفت لباسش نامناسب است و نگران بودم که اکنون چه زجری در کوچه و خیابان می کشد.
قطعا الناز با دیدن پدر رویا در کوچه متوجه ی ورود رویا به آپارتمان شده و از اینجا گریخته بود و دلم را برای او می سوخت و باید از خدا می خواستم که پدررویا متوجه الناز نشده باشد.
رویا داخل اتاق بود و با من حرف می زد و من چیزی از حرفهایش را نمی شنیدم نگاهم به گوشی بود که شاید پیامی از الناز برسد و البته دستان من یارای نوشتن چیزی را نداشت.
در همین حین که یک چشمم به اتاق و چشم دیگرم به گوشی بود، صدای رسیدن پیام، باز دلم را لرزانید.
_میخواستی منو ضایع کنی زامیاد؟باشه موفق شدی عزیزم،خوش بگذره،من رفتم خونه،لطفا دیگه به من فکر نکن!منو بگو واسه دیدن تو از اهواز اومدم اینجا!
چند بار این پیام را خواندم و گوشی را در جیبم گذاشتم،تنها خوشحالی من این بود که الناز از این معرکه رفته است اما این عصبانیت مرا چند برابر می کرد که الناز با این همه محبت از من گله مند است که من عمدا این صحنه را درست کرده ام و از آمدن رویا خبر داشته ام و مهمتر اینکه به جشن امروز نمی آمد و از من خواست دیگر مزاحم او نشوم.
رویا از داخل اتاق داد محکمتری زد و گفت:
_تو اصلا صدامو می شنوی تازه داماد؟
_آره...آره حاضری بریم؟
_آره بریم پوشیدم،فقط بذار یه زنگ به الناز بزنم ببینم کجاست؟
چیزی نگفتم و نگاهم به لباس عروس رویا افتاد و آرزو کردم کاشکی اکنون این لباس بر تن الناز بود و اینجا کنارم قرار می گرفت.
_اینم که خاموشه!!!چرا؟؟؟
سری تکان دادم و گفتم:
_چه می دونم چرا خاموشه،دختر خاله تو مگه نیست از من می پرسی؟
_پاشو،پاشو بریم الان تو ماشین یه زنگ به خاله یا الیا می زنم ببینم این دختره کجاست؟
_الیا کیه؟
_خواهرش!
با حالی بد به طرف درب خروجی رفتم و از آپارتمان خارج شدم.
_الان بابات تو کوچه هست؟
_نه بابا رفت تالار!
_تو آخرش امشب باید همین کفش های طبی مشکی رو بپوشی نه؟
_ول کن بابا زیر این لباس عروس بزرگ کی این کفش ها رو می بینه؟شبه دیگه!!!
چیزی نگفتم و با فکر به الناز کفشم را پوشیدم و شروع به پایین رفتن از پله ها کردم.
_خیلی زود به پارکینگ رسیدم و با خروج از آنجا نگاهی اجمالی به سرو ته کوچه انداختم و کس خاصی به عنوان الناز ندیدم.رویا هم پشت سر من از پارکینگ خرج شد و بانشستن در جلوی ماشین شروع به حرکت کردیم.
بوی ادکلن رویا آزارم میداد و صدای موسیقی هم هیچ جلوه ای برایم نداشت،همه ی نگاهم به کنار و گوشه های کوچه بود و دلم خوش بود که شاید دختری با لباسهای آنچنانی ببینم و او همان الناز باشد.
_میگم زامیاد آخرش نگفتی خوشگل شدم یا نه؟
با نگاه به آئینه ی وسط ماشین گفتم:
_خیلی!!!
_زامیاد تو خوشحال نیستی؟
_واسه چی؟
_واسه امشب که شب عروسی مونه؟
_مگه میشه آدم شب عروسیش خوشحال نباشه؟
_زامیاد استرس داری؟
_بله استرس دارم،الان می خوام برم جلو صدها چشم که همه میخوان منو ببینن،مگه میشه استرس نداشته باشم؟
_برم جلو صدها چشم،همه میخوان منو ببینن،همش من من زامیاد،همش من،تو منو نمی بینی اصلا، نه؟
_تو منو می بینی رویا؟
_نمی دونم!
_پس منم نمی دونم!
رویا ساکت شد و من هم با فکر به النازدر سکوت فرو رفتم.
ماشین ها از مقابل و کنار ما رد می شدند و بعضی از آنها برایمان چراغ و بوق می زدند و تعداد کمی که خیلی پرانرژی تر بودن دستهایشان را از ماشین بیرون می آوردند و برایمان دست تکان میدادند.
_اینا هم دلشون خوشه ها!
_چرا خوش نباشن زامیاد؟
_چرا باید خوش باشن؟
_زامیاد تو اززندگی چی میخوای؟
_من از زندگی میخوام سر به سر من نذاره،واسم تعیین تکلیف نکنه،بزار من هرکاری دوست دارم بکنم!
_زندگی واست تعیین تکلیف کرده که منو گذاشته تو کاسه ات نه؟
_فکر می کنم قبلا به اندازه کافی در این مورد صحبت کردیم.
_زامیاد می دونی چقدر واسه یه زن سخته که همین شب عروسیش شوهرش تنفرشو اینشکلی بهش نشون بده؟
چیزی نگفتم و فقط به زندگی مبهمی که در پیش داشتیم فکر کردم و حرفهای الناز که در گوشم زنگ می زد.
_بالاخره دختر خاله ات امشب عروسی میاد یا نه؟
_من اینجا کنارت نشستم تو از دختر خاله ام می پرسی؟بهت زنگ زد؟
با بی حالی گفتم:
_نه بابا چه زنگی؟
_ولی گفت چند بار smsزده ، اما تو گفتی داخل کلاس بود و نتونسته...
حرف رویا را با دلهره قطع کردم!
_یعنی گفته سر کلاس نبوده و این حرف رو به من نزده؟
_چرا این حرفو زده ولی خیلی چیزهای دیگه هم گفته که تو به من نگفتی!
مثل اینکه بدجور قافیه را باخته بودم.
_مثلا چه حرفهایی؟
_ببین زامیاد تو فکر نکن به خاطر مشکلات شرکت و مشکلات باباهامون من بهت تحمیل شدم بلکه تو هم به من تحمیل شدی!
هیچ وقت انتظار شنیدن چنین حرفی را از رویا نداشتم و اصلا فکرش را نمی کردم که چنین باشد و البته رویا بسیار عاقل بود و حتما برای حرفش دلیل داشت و اما چرا به این زودی حرفهای ما این مدل شده بود جای سوال فراوان داشت.پوزخندی زدم و گفتم:
_من به تو تحمیل شدم،خنده دار نیست؟
_بله تو هم به من تحمیل شدی،بهتر این قضایا رو بیشتر از این هم نزنیم زامیاد وگرنه تو هم همچین امام زاده ای نیستی!
_من این حرفو حدیث رو شروع نکردم،فقط اینو بدون که اگر راضی به این ازدواج نبودم عروسی 100 میلیونی راه نمی نداختم!
رویا با دلی شکسته جواب داد:
_ولی خودت میدونی که فلسفه این جشن پر سرو صدا منو تو نیستیم.
_خب الان من چکار باید بکنم؟
_مسخره ام نکن زامیاد،با من مثل کلفتا رفتار نکن،منو آدم حساب کن،گور بابای این شرکت و همه چیز دیگر،با هستی من بازی نکن،تو مرد منی و من درست یا غلط با هزار امید و آرزو دارم میام خونه ات،بیا با من رو راست باش، اصلا بیا همین الان تموش کنیم و عروسی رو به هم بزنیم!
با تعجب و کمی شادمانی نگاهش کردم!
_تو دیونه شدی رویا؟؟؟هزار نفر تو تالار منتظر ما هستن،چی چی رو تمومش کنیم؟
_اصلا گور بابای اون هزار نفرنه،اصلا صد هزار نفر،تو من هالو گیر آوردی!
تعجب همراه کمی ترس از حرفهای جدید رویا وارد کالبدم شد.قصه ی تحمیل رویا بر من قصه ی جدیدی نبود اما حالا چه اتفاقی پیش آمده بود که حرفهای زننده ی او از جدایی در شب عروسی حکایت میکرد؟
_این حرفها حرفهای جدیدی نبود حالا تو چرا چند ساعت مونده به عروسی یاد جدایی افتادی،چرا زودتر نگفتی که من بهت تحمیل شدم،خوبه من بدهکار هم شدم!
_یعنی چی بدهکار شدی زامیاد،تو خجالت نمی کشی؟
_چرا،از چی باید خجالت بکشم؟
_نمی خواستم به همین زودی غرورت رو پیش خودم خرد شده ببینم اما...
_اما چی،چی میخوای بگی رویا،حرف بزن ببینم،جلو تالاریم!!!
_ بی خبررفتی خونه،در حیاط رو هم باز گذاشتی،الناز با اون لباسای زننده تو حیاط ما چکار می کرد زامیاد؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.