شماره:5
شماره:5
جواب دادم:
رویا الان آرایشگاست شما کی می رسی تهران؟
_من حدود ساعت 1 تهران هستم.
_رویا هم ساعت 5 کارش تموم میشه!
تنم می لرزید و فکرشب عروسی که با رویا داشتم کمی آزارم می داد.
_رسیدم تهران زنگ می زنم عزیزم.بدجور مشتاقم تا از نزدیک ببینمت.
_منم همینطور!
کاملا گیج و منگ بودم و با همین حالت بر روی صندلی آرایشگاه نشستم و فکر کردم.
نگاه به در و دیوار آرایشگاه بزرگ انداختم که چند صندلی کار داشت و شاگردان زیادی دو و بر من می پلکیدند.یکی از آنها یقه پیراهنم را برگرداند و دیگری دستی به موهایم کشید و پارچه ای بلند را برای نرفتن خرده موها به داخل لباسهایم دور گردنم بست،یکی لوازم گریم و زیبایی را آورد و هرکس به هر حال کاری می کرد و من نگاهم به آئینه های بزرگ و کوچک آرایشگاه بود.عکس مدلهای خارجی با موهای فشن وصدای موسیقی بیکلام خارجی همه و همه ی دیزاین آرایشگاه،مرا دربست در اختیار حرفهای الناز قرار می داد که علاوه بر اینکه ندیده بودمش، بلکه حتی صدایش را نشنیده بودم.
همه به کارهایشان مشغول شدند و من در ذهنم زمانی را تداعی می کردم که الناز چند ساعت قبل از جشن عروسی ، بخواهد با من در آپارتمانمان دیدار کند و لباسهای مختلفش را امتحان کند.
به یاد کابوس وحشتناک شب گذشته افتادم و اینکه ممکن بود الناز با این کار بخواهد زندگی مرا خراب کند؟آیا ممکن بود الناز ورویا خصومتی دیرنه با یکدیگر داشته باشند واین یک تله برای پاشیدن این عروسی باشد؟
کمی فکر کردم و فهمیدم هردوی این فرضیه اشتباه است چون اگر مشکلی میان رویا و الناز بود پس چرا رویا خودش از من خواسته بود برای همراهی اش به الناز زنگ بزنم؟
گوشی تلفن را از جیبم بیرون آوردم و نگاهی به صفحه آن انداختم اما هیچ پیامی از طرف الناز نرسیده بود و این اعصابم را خرد می کرد.احساس کردم به همین زودی وابسته ی محبت های الناز شده ام وخودم را دلداری دادم که او اکنون در هواپیما نشسته است وگرنه حتما با من حرف می زد.ساعت به ظهر نزدیک میشد و آرایشگاه تخصصی داماد،فکر همه چیز را کرده بود و پس از انجام مقداری از کارها،در اتاقی جدا تدارک ناهار مناسبی را هم ترتیب داده بود و البته در آرایشگاه رویا هم طبق قرار قبلی این امکان فراهم بود.
دستانم را شستم و در حالیکه بوی انواع کرم و مواد دیگر اذیتم می کرد پشت میز کوچک غذا نشستم و کمی از جوجه ی تهیه شده را در دهانم انداختم اما آتشی در درونم شعله ور بود و حرفها و قرار عصر با الناز ذهنم را آزار می داد.
باید خبری از رویا می گرفتم تا ببینم چکار می کند که کار خراب نشود.
_دستگاه مورد نظر خاموش می باشد لطفا...
اعصابم بیشترخرد شد و معلوم بود رویا هنوز تلفنش را روشن نکرده است.البته اینکه هنوز تلفن رویا خاموش بود نه به دلیل عقده ای بودن او وکش دادن بحث،بلکه به خاطر فراموشی و بی خیالی او بود و شاید سالها هم یادش نیاید.
_مامان چه خبر؟
_من هنوز اینجا هستم مادر،میخوان ناهار بدن.
_گوشی رو میدی رویا؟
با یاد الناز و قرار عصر با وی، دلم به لرزه افتاد.
_سلام زامیاد جان.
وقتی رویا "زامیاد جان" خطابم می کرد حالم به هم می خورد و چندشم می شد.
_چه خبر جریان کفش چی شد؟
_کفش؟کدوم کفش؟
_کفش های میرزا نوروز،میگم کفشات پیدا نشد؟
_آهان، نه بابا کفش کجا بود؟
_خب مامان رفت واست کفش تهیه کنه؟
_نمی دونم خبر ندارم،ول کن بابا کفشو میخوام چکار؟
نمی دانستم چکار کنم و چه چیزی بگویم،اما باید خودم را کنترل می کردم.
_کارت تا کی تموم میشه؟
_همون ساعت 5 که گفته بودن!
_یعنی من 5 بیام دنبالت؟
_آره،تو زودتر کارت تموم میشه میری خونه؟
_نمی دونم چکار کنم؟
_آره عزیزم خسته میشی تو برو ماشین عروس رو بگیر برو خونه یه استراحت کوچولو بکن تا من بهت زنگ بزنم بیای دنبالم.راستی نخوابی لباسا و موهات خراب بشه زامیاد؟؟؟کلیدامم اصلا نمی دونم کجاست!
حالم از عزیزم گفتن های رویا به هم می خورد و هیچ وقت دوست نداشتم صدایش را بشنوم و به این فکر می کردم بین عزیزم رویا و عزیزم الناز چقدر تفاوت بود در حالیکه تاکنون ابراز محبت الناز فقط با تکست و نوشتن بود.
_باشه من از اینجا میرم خونه منتظر زنگ تو می مونم.کاری چیزی نداری؟
_نه،راستی الناز زنگ زد که ازت معذرت خواهی کنه؟
گوشم تکانی خورد و روحیه ام خراب شد که شاید معذرت خواهی الناز به خاطر آن باشد که نمی تواند به تهران بیاید.باید خودم را به آن راه می زدم.
_الناز؟الناز کیه؟
_بابا دختر خالم رو میگم،همون که شماره اش رو بهت دادم!
_آهان،خب چی شده،چرا معذرت خواهی،اونم از من؟
_گفت سر کلاس بوده نتونسته جوابتو بده،الناز گفت از کلاس هم اومده بیرون روش نشده بهت زنگ بزنه،میگفت چون تا حالا تو رو ندیده، روش نشده موبایلتو بگیره!
در دلم گقتم نمردیم و معنی رو نشدن را هم فهمیدیم.
_خب آخرش چی شد؟
_هیچی گفت ساعت یک میرسه تهران،میره خونه دوش میگیره لباس عوض میکنه میاد تالار.
_تشریف بیارن،خوشحال می شیم!
_وای اگه ببینیش زامیاد،این بی شعور خوشگل ترین دختر دنیاست!
_خب به من چه،چرا واسه من داری تعریف می کنی؟
_هیچی بابا همینطوری گفتم،البته اینقدر فس و فس داره همین لباس پوشیدنش رو اینقدر لفتش میده تا نصفه شب برسه تالار،به مهموناتونم بگو زیاد به خودشون نرسن،چون خودتم می بینی بین هر 1000 تا مهمونی که دعوت شدن الناز از همه اونها جذابتره!
آشوبی در روح و روانم برپا شد و از رویا خواستم گوشی را به مادرم بدهد.
_مامان تو چکار می کنی؟
_هیچی مادر،ساعت5 عروس کارش تموم شد بابات میاد دنبالم میریم تالار،تو هم بیا زنت رو بردار یه دوری تو شهر بزن، زود بیا که این همه مهمون زیاد منتظر نباشن.
_کفش،کفش چی میشه مامان؟
_ولله چند جا رفتم جایی باز نیست زامیاد،هرجا هم باز بود از این کارای چینی داشت به درد نمی خورد نگرفتم، مردم هزار چی میگن!
_با یاد الناز گفتم:
_یعنی چی که کار چینی بود مامان؟خب الان همه چی شده چینی،این هوایی که تنفس می کشیم چینی شده،تو حالا می خوای سر همین کفش اقتصاد این مملکت رو عوض کنی؟
_مادر کفشهای قبلیش ایتالیایی بود،ششصد تومن پول واسش دادم.
_اون کفش بی صاحب شد رفت مامان،الان تکلیف چیه؟
_یعنی تو میخواستی با این همه دایره تنبکی که ما راه انداختیم، واسه زنت کفش چینی می خریدم؟
_یعنی امشب همه مهمونا میان کف پاشو نگاه میکنن ببینن کفشش چینی یا ایتالیایی؟
_باشه مادر،همه چی حساب کتاب داره،در دهن مردم رو که نمیشه بست!
دوست داشتم همینجا وسط همین آرایشگاه خودم را حلق آویز کنم.
_مامان جان،قوربونت برم،اون کفش چینی،اون کفش تقلبی،اون کفش دشمن شاد کن،اون نعل از کفش سیاه طبی که رویا پوشیده بهتر نبود؟؟؟
_ولله نمی دونم زامیاد،منم دیگه از دست تو خسته شدم پسر،داری همه چیز رو واسم کوفت می کنی،کاشکی می مردم و این روزها رو نمی دیدم،ما آخرش نمی دونیم به کدوم سازت برقصیم؟
_باشه باشه مامان، جون هر کی دوست داری گریه نکن، من الان میرم یه چیزی می خرم با خودم میارم.
با عصبانیت تلفن را قطع کردم وبدون آنکه چیزی خورده باشم از پشت میز ناهار خوری آرایشگاه بلند شدم و باز نگاه به صفحه موبایل کردم.
_زامیاد جان من تهرانم عزیزم!
_زنگ بزنم؟
_نه گلم اومدن دنبالم،میرم دوش میگیرم و منتظر زنگ شما می مونم!
_راستی شما کدوم منطقه تهران می شینید؟
_طرشت!
_خوبه اگه از یادگار تشریف بیاری تا ولنجک راهی نیست،اصلا میخواین خودم بیام دنبالت؟
_نه فدات شم،خودم ماشین زیر پام هست میام!
_جدی؟ماشین چی داری الناز؟
_ما مثل شما بچه مایه نیستیم قربان،X6دارم.
در دلم گفتم بیچاره من پیکان هم ندارم،خدای من X6 و دختری که رویا تعریف می کرد یک اکازیون به تمام معنا بود و از ته دل گفتم: آمدی جانم ولی حالا چرا؟؟؟
_چی میخونی الناز؟
_زبان؟
_کارشناسی؟
_نه ارشد،راستی زامیاد ادکلن امشبت چیه؟
_JAR
_وای نه زامیاد JAR مناسبت نیست،یه JOY واست خریدم همه مهمونات حیرون بشن!
با صدای آرایشگر دوباره بر روی صندلی کارش نشستم و با افکار متفاوتی نسبت به رویا و الناز در حال سپری کردن اوقات، زیر دست آرایشگر بودم.
به این فکر بودم که چرا رویا برای شب عروسی وهمراه لباس عروس باید کفش طبی سیاه رنگ پاشنه 3 سانتی بپوشد و الناز فکر خریدن ادکلن 800 دلاری برای من را هم باشد!
با همین فکر و خیالها کار در آرایشگاه به اتمام رسید و از اینکه اینقدر خوش تیپ شده بودم خودم اعتماد به نفس بالایی پیدا کرده بودم.
کت و شلوار شیری رنگ همراه پیراهن یاسی و کراوات کرم، با راه راه سورمه ای و کفش های مشکی قیمتی،مرا بسیار متحول کرده بود و با همین تیپ به ماشین عروسی در گل فروشی رسیدم و به سرعت به طرف آپارتمان خودمان به راه افتادم.
_کجایی الناز،زنگ بزنم؟
_تو راه خونه شما! نه با خواهرم هستم، پیاده ام میکنه میره مرکز خرید بعد میاد دنبالم ،گفتم میرم خونه دوستم، تو کجایی؟خبر رویا جون رو داری؟
_من نزدیک خونه هستم!رویا 2 ساعت دیگه آماده میشه!
_خوبه،منم چمران سر ولنجک هستم!دارم میام بالا!
_بیا من تو یمن هستم،آدرس رو smsمیکنم بیا بالا!
_اومدم عزیزم!
دلم در حال ترکیدن بود و با حسی نه چندان خوب از ماشین پیاده شدم و با سرعت وارد آپارتمان شدم و سروسامانی به آنجا دادم و پیام جدید گوشی را خواندم!
_من لباسام مناسب نیست تو کوچه دارم تابلو میشم،پلاک ۲۵میگن اشتباست؟؟؟
_اوه 25 نه، سر کوچه نه،یه 50 متر بیا بالاتر،پلاک 35،در حیاطو باز میذارم.
_خب نمیگی چطور با این لباس ضایع پیاده راه بیام؟
با ضربان شدید قلب وبا فکر به اینکه مگر الناز چه لباسی پوشیده است، فقط چند ثانیه بعد زنگ آپارتمان به صدا در آمد!یعنی در این اوضاع یکی از همسایه ها با من کاری داشت؟؟؟ خدای من آبروریزی به معنای واقعی کلمه در حال وقوع بود.در را باز کردم و نیم متری به عقب جهیدم!
رویا با لباس عروس؟؟؟
_تو... تو اینجا چکار می کنی؟
_چه خبرته،هرچی تو کوچه داد زدم متوجه نشدی؟من پشت سرت بودم ،با بابا اومدم طلاها تو خونه جا مونده نپوشیدم،خوب شد تو هم اومدی زامیاد!!! راستی آقا داماد چه خوشگل شده امشــــــــــــــــــــــــــــــــب؟زامیاد بگو من خوب شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.