شماره:۴
شماره:۴
باورم نمیشد الناز به همین زودی و ندیده و نشناخته جملات احساسی اینچنینی را نثار من بکند.تنها شناخت الناز از من همان عکسی بود که رویا از من به او نشان داده بود و البته حرفهایش قابل تامل بود.الناز حتی با دیدن عکس من فهمیده بود که من و رویا مناسب هم نیستیم و باید دنبال کیس مناسب و پرانرژی تری باشم اما نمی دانست که کار از کار گذشته است و چند ساعت دیگر همه چیز برای همیشه تمام خواهد شد.
پدر من و پدر رویا در حال ورشکستگی بودند و البته با وقوع ورشکستگی دلیلی برای این وصلت اجباری وجود نداشت و اگر ماهها قبل با کیسی مانند الناز آشنا می شدم و می دانستم شرکت به جایی نمی رسد، قطعا مطابق میلم رویا را رها می کردم و با همه ی قوا در مورد الناز فکر می کردم و افسوس که دیر شده بود.
_شما امشب به جشن ما می رسید الناز خانم؟
الناز پس از چند لحظه با پیامی دیگر جواب داد:
_حتما!!!من الان فرودگاه اهواز هستم و منتظر پروازم،مگه میشه عروسی کسی که_ یکی مانند او _همیشه تو رویاهم بود، کنارش نباشم.
باورم نمیشد یکی مانند الناز اینقدر مرا دوست داشته باشد و چرا باید این نوشدارو پس از مرگ سهراب به پست من می خورد،نمی دانستم.
_ببخشید الناز خانم میتونم زنگ بزنم،از نوشتن smsخسته میشم!
الناز بلافاصله باز با پیامی دیگر جواب داد:
_الهی!!!راست میگی عزیزم خسته میشی،ولی زامیاد جان من با دوستام تو فرودگاه هستم،نمی تونم حرف بزنم.مزاحمت نمیشم می دونم واسه امشب خیلی کار داری!شب می بینمت زامیاد!
باورم نمیشد که یکی به این اندازه و سرعت از من خوشش بیاید، شاید تنها دلیلش این بود که الناز می دانست تا چند لحظه دیگر برای همیشه کار از کار خواهد گذشت و شاید سرعت ابراز علاقه اش به این دلیل بود که بتواند در همین چند ساعت نظر مرا عوض کند والبته در هر شرایطی باز کار از کار گذشته بود.
دوست داشتم باز حرفهای الناز را بشنوم اما وقتی گفتم از نوشتن پیام خسته شده ام نانم را آجر کرده بودم.
نگاه به راننده کردم و گفتم:
_آقا رضا جلوتر بپیچ سمت راست،من آرایشگاه پیاده می شم!
_چشم آقا!منتظر بمونم؟
_نه خیر شما یه سر برو همون تالاری که چند روز پیش با هم رفتیم!تلفنی فایده ای نداره،خودت برو از نزدیک ببین کم و کسری چیزی ندارن،از همون جا به من زنگ بزن!
_چشم آقا!
_چیه آقا رضا، چیزی می خوای بگی؟
_آقا راست میگن شرکت داره ورشکست میشه؟
در حالیکه دستم برای باز کردن در روی دستگیره بود گفتم:
_ور شکست؟؟؟کی گفته آقا رضا ،چیزی شده؟
_آخه همکارا می گن شرکت حتی حقوق این ماه رو نداره،به خدا ما هم زن و بچه داریم آقا،همه جا قبل از عید حقوق و مزایا پرداخت می کنن، ما چند روز از سال جدید گذشته هنوز هیچی نگرفتیم،آقا شما بهتر می دونید، لباس بعد از عروسی به درد پای منار می خوره،تازه اگر شنبه هم حقوقا رو پرداخت کنید خیلی دیر شده وای به حال اینکه نخواین حقوق بدین!
نگاهی به قیافه ی راننده ی شرکت کردم وچون حرفی برای زدن نداشتم از ماشین پیاده شدم و با مرتب کردن کت و کمربندم به طرف آرایشگاه به راه افتادم.به این موضوع فکر می کردم که درد اینها چیست و من چه دردی دارم.درد اینها شاید با گرفتن حقوقی در حد یک میلیون تومان مرتفع می شد و اما من تا ساعاتی دیگر در حال وارد شدن به مشکلی بودم که شاید همه ی عمرم را تباه می کرد،ازدواج با زنی سرد و ساکت که البته موارد گرم و شلوغ در اطرافم وجود داشت که به هر دلیلی ...
با وارد شدن به داخل آرایشگاه بلافاصله نشستم تا پیامک جدیدی که از احیانا از الناز رسیده بود را بخوانم.با دلهره پیام را باز کردم و با دیدن اسمی که تازه از الناز ثبت کرده بودم،شروع به خواندن smsبلند بالای او کردم.
_ببین آقا زامیاد می دونم سرت شلوغه،ولی می تونم یه مشورت از شما بگیرم؟
_با اشتیاق و کنجکاوی جواب دادم:
_بله خواهش می کنم،من در خدمتم!
باز الناز جواب داد:
_زامیاد لباس رنگ قرمز بپوشم بهتره یا مشکی سنگدوزی شده؟
تعجب کردم، من چه جوابی باید به النازی می دادم که هنوز او را ندیده بودم؟
_نمی دونم چی بگم؟من که هنوز افتخار دیدن شما رو نداشتم؟
_اگه به اینترنت دسترسی داری آدرس آی دیتو بده تا عکسموواست میل کنم عزیزم!
_واقعا لازمه این کارو بکنید؟بهتر نیست در این مورد با یه خانم مشورت کنید؟
چند دقیقه ای خبری از جواب پیام الناز نشد و من هم منتظر بودم تا لوازم گریم صورتم آماده شود که ناگهان صدای رسیدن خبری جدید از الناز مرا بسیار خوشحال کرد.
_نه عزیزم از سلیقه ی خانما خوشم نمیاد،دوست دارم سلیقه یه آقای خوش لباس و نمونه رو بدونم که چی دوست داره!
به یاد رویا افتادم که هنوز مانتویی مانند مانتو سرمه ای بچه مدرسه ای ها را می پوشید و تنها چیزی که برایش مهم نبود زنگ لباس و یا نظر خواستن از من بود،البته نه اینکه نظرم برایش بی اهمیت باشد بلکه چیزی از رنگ و زیبایی واین ریزه کاریها در نظرش نمی آمد.لباسهای رویا اکثرا به رنگ سرمه ای ویا نهایتا قهوه ای بود که از آن متنفر بودم و البته کاری به کارش نداشتم.
_آقا زامیاد به نظرت واسه بیرون تالار شال قرمز که قرمزیش خیلی جیغه بپوشم خوبه ؟
این پیام جدید الناز بود که با اشتیاق جواب دادم:
_من عاشق رنگ قرمز هستم،هرچی جیغتر بهتر!
_چشم عزیزم، پس یه دست قرمز می پوشم که آقا زامیاد خوششون بیاد!
_ممنون شوخی کردم،بازم میگم من که شما رو ندیدم و حتی صداتون رو نشنیدم هرچی صلاح می دونید همونو بپوشید.
لحظه به لحظه تعجبم بیشتر می شد که چطور و با این سرعت دختری با من ندار شده بود و در مورد رنگ لباسی که میخواست برای جشن عروسی بپوشد از من نظر می خواست.
باید قبل از نشستن بر روی صندلی آرایشگاه زنگی به رویا می زدم تا اوضاع آنجا دستم بیاید،چون می دانستم اگر مشکلی باشد رویا عکس العمل خاصی نشان نمی دهد و ممکن بود کار خراب شود.
تلفن رویا را شماره گیری کردم.
_کجایی چکار می کنی؟
_من آرایشگام،تو چکار کردی؟
_منم اینجا هستم،مامانت هم اومده اینجا!
_خب چرا به من زنگ نزدی نگفتی؟
رویا چیزی نگفت و ساکت ماند!
_مشکلی نداری؟
_نه مشکل خاصی نیست،فقط...
_فقط چی؟
_فقط کفش عروسم رو اشتباهی گذاشتن قاطی زباله ها بردن سر کوچه!
_یعنی چی قاطی زباله ها بردن سر کوچه؟
_ دیروزکفش ها تو کیسه مشکی بود گذاشتم اینجا،کارگر گیج هم انداخته تو زباله ها بردن سر کوچه!
در حال منفجر شدن بودم که با عصبانیت ادامه دادم:
_الان کسی رفته بیارتش؟
_نمی دونم یکی رفت گفت آشغالا سر کوچه رو گشتن وانگاروسایلشم رو بردن!
_خب الان چی باید بشه؟پس چرا حرف نمی زنی؟نکنه امشب لباس عروس رو میخوای با همون کفش طبی مشکی بپوشی؟
_نه این خانمه گفت ممکنه بیارنش!
_کی ؟دزده پس بیاره؟
_نمی دونم؟
_رویا تو حالت خوبه؟تو الان اونجا نشستی کفش نداری چیزی هم نمی گی؟
_خب چکارکنم؟ول کن بابا!!!
رویا این جمله را گفت و تلفنش را قطع و خاموش کرد.از عصبانیت در حال دیوانه شدن بودم و آرایشگر هم پشت سر هم از من میخواست روی صندلی بنشینم، چون در حال دیر شدن است.
به ناچار تلفن مادرم را شماره گیری کردم.
_مامان این دختره بی خیال چکار کرده؟تو چرا یه زنگ به من نزدی؟
مادرم که احتمالا به خاطردیگر مشتریهای آرایشگاه پچ پچ گونه حرف می زد جواب داد:
_عیب نداره پسرم،امروز روز عروسیتونه،اخلاقتون رو ترش نکنید،عروسی همینه دیگه،امشب همه چی به خیر و خوشی تموم میشه میره پی کارش!
دوست داشتم سرم را به لبه ستونهای وسط آرایشگاه بکوبم.
_مامان چی می گی،اون آدم بیخیال که اونجا نشسته الان کفش نداره بپوشه،حالیتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟
_مادر می دونی من چند سال منتظر چنین شب و روزی بودم؟خواهش می کنم واسم کوفت نکن.
چه باید می گفتم خودم هم نمی دانستم،گوشی را قطع کردم و همانجا نشستم و با دست کشیدن در میان موهایم و بازدمی بلند بالا ،نگاهم را به سرامیک های شکیل کف آرایشگاه دوختم!
_ آقا داماد پاشو داره دیر میشه!
_ولمون کن آقا،به درک که دیر میشه،اصلا بذار دیر بشه،حالا انگاردختر ملکه انگلستان منتظر منه،ول کن بابا!
_چشم!
با نگاهی تند به جوان آرایشگر و تمرکز به اوضاع خودم، دوباره شماره مادرم را گرفتم و خیلی آرامتر گفتم:
_ببین مامان جان،کفش این خانم بیخیال گم شده،سوالم اینه که واسه عروسی امشب این خانم چی باید بپوشه؟
_میگه همین کفشای خودش رو می پوشه!
_بله،بسیار خوب،بعدا تو ذهن شما احیانا هیج اتفاقی پیش نیومد؟
_مثلا چه اتفاقی؟
_مثلا اینکه مگه میشه عروس با لباس سفید عروسی،کفش سیاه طبی بپوشه؟یعنی عالم و آدم باید بفهمند که ما اصالتا "بهپسی" هستیم؟
مادرم می خندید و صدای خنده هایش مانند تکه ها ی سنگ و کلوخ بر ذهنم می پاشید!
_کلـــــــــــــــــــــــــــــــک پس خیلی خاطر خانومت رو می خوای؟؟؟
_آره اینقدر خاطرش رو میخوام که دوست ندارم این عروسی هیچ وقت شکل بگیره،مامان اگه خاطر بابا اینقدر واسم عزیز نبود و به خاطر مشکلات اون نبود همین الان این عروسی کوفتی رو به هم می زدم،هرچی باداباد،به درک،مامان خودت برو یه کفش واسش بخر نذار شر درست بشه؟مگه میشه تو عروسی که 100 میلیون خرجش شده عروس با کفش طبی مشکی رنگ بیاد جلو ملت؟؟؟
_آخه تو این تعطیلات کدوم کفش فروشی بازه پسرم؟ولی چشم الان زنگ می زنم بابات ماشین بفرسته،چشم نگران نباش الان یه چیزی پیدا می کنم.توهم یه ذره این دختره رو هم درک کن،تو هم سردی،تو هم محلش نمیذاری،تو هم دلت با این نیست،اینقدر ما و این مادر مرده رو آزار نده زامیاد،بابات داره از دست بی محلی های تو نسبت به دختر مردم سکته می کنه،بابا تو دختره رو روانی کردی خودشم ...
صدای رسیدن پیامی جدید باعث شد با همان عصبانیت صحبت با مادرم را قطع کنم و پیام را که باز از ناشناخته ای بنام الناز رسیده بود بخوانم.
_میگم عزیزم در مورد رنگ لباسم هنوز شک دارم،اگه قبل عروسی بیام خونه تون لباسا رو دوتایی چک کنیم اشکال داره؟آخه خیلی واسم هیجان داره عروسی که میخوام برم لباسی بپوشم که داماد همون عروسی انتخاب کرده باشه! راستی آرایشگاه رویا جون تا چه ساعتی طول میکشه؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.