شماره :3
شماره :3
سری تکان دادم و گفتم:
_آره بگو بیاد،بد نیست.
رویا در حالیکه به عمق چشمان من نگاه می کرد گفت:
_دیرم شده زشته،شماره موبایلشو بنویس یه smsبهش بزن ببین اگه نرفته بیاد پیش من!
_نرفته؟کجا نرفته؟
_دانشگاه،کلاس داشت باید می رفت جنوب!
_کلاس!تو این تعطیلات عید چه کلاسی داره؟
رویا در حالیکه پای راستش را بیرون از ماشین گذاشته بود شماره موبایل الناز را از حفظ گفت و خارج شد و درب ماشین را محکم کوبید.
بلافاصله شیشه ی سمت راست ماشین را همراه شاسی که در کنارم بود پایین آوردم.
_دیرم شده زامیاد،این چند روزه سرم شلوغ بود خبر هیچی رو ندارم از خودش بپرس ببین چه خبره،من رفتم، تو هم برو جریمه نشی،خداحافظ منتظرم.
بلافاصله شماره ای که رویا گفته بود را وارد گوشی کردم تا از یادم نرود و نگاه به پشت سر او کردم که در حال رفتن به داخل ساختمان بود.حالت عجیبی را در خودم احساس کردم و نگاهم به صفحه گوشی افتاد وشماره بدون اسم الناز را مرور کردم.یاد حرفهای رویا در مورد الناز افتادم وسیمایی خاص و ساختگی از او در ذهنم تداعی شد که رویا از آن محروم بود.مهمتر از سیمای ظاهر، حرف زدن و انرژی نهفته در نقل قول های رویا از الناز بود که باز خود رویا از آن محروم بود.
_ پورشه مشکی،حرکت کن آقا.
با صدای پلیس که به یکی از شیشه های ماشین کوبیده بود به خودم آمدم و با بالاکشیدن شیشه سمت راست به قصد خیابان بیستم به حرکت افتادم.وقتی افسر پلیس را در آئینه وسط ماشین دیدم و از جریمه نشدن مطمئن شدم به فکر در مورد النازی فرو رفتم که فقط تعریفش را از رویا شنیده بودم و البته حوصله ی هیچکدام از فامیل رویا را نداشتم.رویا می گفت الناز وقتی عکس مرا دیده است گفته که من ظاهر رویایی دارم و شبیه کسانی هستم که برای شرکت های خارجی تبلیغ لباس انجام می دهند.رویا می گفت الناز گفته است حفظ مردانی مانند من مشکل است و خیلی ها آرزوی چنین زندگی را دارند وشنیدن حرفهای این چنینی خوشایند هر مردی بود و من هم دوست داشتم چنین چیزهایی را بشنوم تا انرژی بیشتری بگیرم.
با نگاه به صفحه موبایل، شاسی سبز رنگ را فشردم تا شاید و شاید شنیدن حرفهای انرژی بخش از النازی که هیچ وقت ندیده ام، اوضاع روحی مرا در این روز بهتر کند.روزی که مثلا روز عروسی من است اما من هیچ ذوق و شوقی ندارم و انگار نه انگار.
_بوق...بوق ...بوق
صدای این بوقهای تلفن استرسی ناشناخته را بر من وارد می کرد وبا قوردت دادن آب دهانم خواستم در گفتگوی ابتدایی کاملا رسمی صحبت کنم.
بوق های زیادی به گوشم رسید اما الناز گوشی را بر نداشت و با نا امیدی تلفن را از گوشم جدا کردم و نگاه به صفحه اش انداختم.یعنی ممکن بود رویا شماره را اشتباهی گفته بود و یا اینکه من نادرست وارد کرده بودم؟اما در هر حال یکی باید جواب می داد و شاید...
صدای رسیدن smsرشته ی افکارم را درید و با عجله و دقت شماره ای که پیام داده بود را خواندم.همین شماره الناز بود که نوشته بود:
_ شما؟
_سلام،زامیاد هستم همسر رویا خانم، دخترخاله تون.
_بلافاصله جواب داد.
_اوه چه روز خوبی که با شنیدن صدای شما شروع شد.معذرت می خوام عزیزم سر کلاسم نمیتونم ادامه بدم.تماس می گیرم.
چند بار این پیام را که فارسی هم نوشته شده بود را خواندم و با همان طپش به کلمات متفاوت آن توجه کردم.روز خوبی که با صدای من شروع شده بود و"عزیزم" که نشان میداد الناز چه تیپ دختری است و البته همان چیزی بود که من دوست داشتم و فعلا فکر کردن در مورد آن هم بی فایده بود.نزدیک گل فروشی رسیدم و باید به رویا زنگ می زدم تا فکر دیگری بکند.
_سلام،این دختره سر کلاسه!
_زنگ زدی؟
_نه زنگ نزدم خواب دیدم سر کلاسه،خب زنگ زدم دیگه!گفت سر کلاسم نمیتونم حرف بزنم.
_ای وای بنده خدا تو تعطیلات رفته کلاس داره،نمی دونستم به عروسی نمیرسه،شاید امشب با پرواز خودشو برسونه!
_حالا چکار میکنی؟
_وای زامیاد اگه بدونی اینجا چه خبره؟همه عروسها دورو برشون شلوووووغ من تک و تنها اینجا نشستم منتظرم، نه خواهری نه خواهر شوهری نه دوست و همکاری ،کاش کنارم بودی زامیاد.نوبتم شده خدا حافظ.
از همین کارهای رویا متنفر بودم و حالا که داخل آرایشگاه بود یادش افتاده بود تنهاست و قبل ازرفتن به آنجا به این فکر نیافتاده بود وحالا که آنجا نشسته بود مانند زنهای عاقله گوشه ای کز کرده بود.
صدای زنگ تلفن و دیدن اسم پدرم مرا از فکر به رویا جدا کرد.
_سلام بابا!
_سلام پسرم.کجایی بابا،رویا رو بردی؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_آره بابا رسوندمش،خودمم دم گل فروشی رسیدم تا ماشینو واسه گل کاری بذارم.
_چرا بی حالی پسر؟؟؟تو شاه داماد امشبی، قوی باش زامیاد!!!
_ولمون کن بابا،شاه داماد کیلویی چنده،حوصله ندارم،مامان چکار میکنه؟
_مامان رفته یه ذره خرت و پرت بخره،همه چی واسه عروسی آماده هست و نگران هیچی نباش.راستی الان یکی از ماشینای شرکت رو میگم بیاد ببرتت آرایشگاه.
_باشه خیلی ممنون بابا.
دلم برای پدرم می سوخت و خودش بهتر از من می دانست که من چرا تن به چنین ازدواجی داده ام.ازدواج با دختر بی رمق و سرد که نمی دانستم او تحت تاثیر نخواستن من به سردی گرائیده است یا اینکه مادر زادی سرد بوده است و مرا هم یخ زده تحویل مردم می داد!
باید به پدر رویا زنگ می زدم و در مورد کارهای شنبه شرکت با هماهنگ می شدم تا ماشین برسد و با آن به آرایشگاه بروم.
_سلام بابا.
_سلام زامیاد،چطوری کجایی؟
_منتظرم ماشین بیاد برم آرایشگاه!
_رویا کجاست؟
_اونم آرایشگاست.
_جانم زامیاد کار داشتی؟
_شنبه باید حقوق پرداخت کنیم بابا،اوضاع چطوره؟
_تو امشب عروسیته پسر،ول کن حالا کو تا شنبه،خدا بزرگه!
_خدا همیشه بزرگه آقای مهتاب،شنبه دو روز دیگه هست و همه پرسنل میان جلو حسابداری حقوق میخوان!
_نگران نباش حالا با بابات می شینیم یه فکری می کنیم.
_چه فکری بابا؟
_نمی دونم ولله!فقط میدونم که ورشکستگی من و پدرت نزدیکه!
از صحبت با مهتاب چیزی نفهمیدم و فقط در این اوضاع و احوال تمرکز من بیشتر به هم خورد و فکر به پرسنلی که حقوقشان را نداشتیم آزارم می داد.ذهنم به اینجا بود که همه میخواستند بگویند حقوقشان صرف جشن عروسی من و رویا شده است در حالیکه هزینه عروسی از محل فروش ماشینم به مبلغ 100 میلیون تومان تامین شده بود.
هوا تقریبا گرم شده بود و شمال شهر به زیبایی بیشتر می گرائید.پیاده شدم و ماشین را تحویل گل فروشی شکیل دادم و طبق قرار قبلی قرار شد مطابق انتخاب گذشته، ماشین تزئین شود و به قول پدرم همه چیز برای جشن بزرگ امشب آماده بود.
ماشین شرکت بالاخره از راه رسید و من درحین نشستن در آن متوجه رسیدن پیامی جدید شدم.وارد ماشین شدم و ضمن سلام و احوال پرسی با راننده، پیام جدید الناز را باز کردم.
_من موندم آقای با انرژی مثل زامیاد میتونه یه عمربا دختر خاله ما زندگی کنه؟آقای جنتلمن همه جا رو خوب دیدن،کیس بهتر،عشق بیشتر؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.