شماره:2
_زامیاد...زامیاد...
_ها... ها...چیه...چه خبره؟
دستی به چشمانم کشیدم و نگاه به رویا انداختم که سراسیمه نگاهم میکرد!
_چی شده زامیاد کابوس دیدی؟بیا این لیوان آبو بردار بخور،چی شده؟
حوصله ی حرف زدن نداشتم و احساس می کردم همه ی بدنم می لرزد.
_یه ذره آب بخور آروم میشی!
چیزی نگفتم و بدون توجه به حرف رویا بالشم را کمی بالاتر بردم و خودم را روی آن پرت کردم.
_نمی خوای بگی چی خواب دیدی؟
به فکر فرو رفتم وبه یاد زوزه های سگی افتادم که دستم را دریده بود و همینطور یاد عروسی فردا افتادم که تا زمان آن ساعات زیادی نمانده بود .عروسی که زیاد به برپایی آن خرسند نبودم و آنرا نوعی چندش می دانستم.
_زامیاد برم واست آب قند،شربت چیزی درست کنم؟
سوالهای رویا مانند سوهان برروی مغزم سائیده می شد ودوست نداشتم دیگر چیزی بشنوم و او هم ساکت شد.
همه چیز برای عروسی فردا آماده بود.عروسی من با دختر آقای مهتاب مدیر عامل شرکت،که بیرونش مردم را سوزانده بود و درونش مرا.
پدرم همراه آقای مهتاب از سهامداران بزرگ شرکت بودند که من نقش های زیادی برای آنها بازی می کردم. ازدواج بین من و رویا یک کاتالیزور برای حل مشکلات این دو شریک به حساب می آمد.پدرم در حال ورشکستگی بود و مهتاب پدر رویا هم شدیدا به حمایت پدرم نیازمند بود که در جلسه ی پیش روی مجمع عمومی، به او رای بدهد تا همچنان مدیر عامل بماند.مهتاب می ترسید که رقیبان او مدیر عامل شوند و پدرم می ترسید که نبودن مهتاب ورشکستگی او را برملا کند.پدرم چند برابر سهام شرکت و دیگر دارایی هایش را بدهکار بود و مهتاب نیز اگر مدیر عامل شرکت نمی ماند به سرنوشت پدرم دچار می شد.مهتاب به پدرم نیازمند بود وپدرم به او،و هر دو از یکدیگر می ترسیدند.
در این میان تنها کسی که از همه بدبختیهای ایندو سرمایه دار ورشکسته خبر داشت من بودم که حساب دار شرکت بود و رویا هم مسئول خریدهای خارجی شرکت به حساب می آمد.
با همین فکروخیال آن شب کذایی به صبح رسید و من باید رویا را از آپارتمانمان در شمال شهر به آرایشگاه می رساندم.عروسی در تالاری زیبا و گران در همین قسمت از شهر برگزار می شد و همه پیش بینی می کردند از رویایی ترین عروسهای شهر باشد و هدف این بود که پدرم و مهتاب به همه گوشزد نمایند که آب از آب تکان نخورده است و ایندو هیچ مشکلی از نظر مالی ندارند.
وارد پارکینگ شدم و با ترس گوشه و کنار آنجا را وارسی کردم.ماشین گرانقیمت پدر رویا همانجایی بود که در خواب دیده بودم و کف پارکینگ هم خشک بود و روی نرده هم کسی ننشسته بود و خبری از سگ و گرگ هم نبود و تنها چیزی که بود رویا بود و رویا.
وارد ماشین شدم و با نگاه به صندلی عقب، مطمئن شدم کسی آنجا ننشسته است.با فکر به اینکه تعبیر کابوسی که دیشب دیده ام چه بوده است،ماشین را به بیرون از پارکینگ بردم و منتظر ماندم تا رویا از آپارتمان خارج شود و به مقصد آرایشگاه حرکت می کردیم.
با اعصابی خرد چند دقیقه ای منتظر رویا ماندم تا اینکه او وارد ماشین شد.
_سلام،ببخشید دیر کردم آقا داماد.
_همه چی رو برداشتی؟الان نریم اونجا هی زنگ بزنی فلان چیزو نیاوردم و ...
_نه نگران نباش تازه داماد،همه چیزو برداشتم.
مثل همیشه سکوت بین ما حکم فرما شد و لااقل من هیچ حرفی برای زدن نداشتم.
_نمیشه بیخیال ماه عسل و این مسخره بازی ها بشیم؟
رویا نگاهش را از خیابان خلوت در شمال شهر به طرف من برگرداند و گفت:
_مسخره بازی چیه زامیاد؟من دوست دارم یه مقدار با تو دور از این شلوغی ها باشم.
توجهی به حرفش نکردم که پس از مکثی کوتاه ادامه داد:
_ولی اگه تو خوشت نمیاد اشکالی نداره،نمیریم.
مانده بودم که پس از روزعروسی چطور مانند بچه های مثبت باید سر ساعت به خانه می آمدم و می رفتم.میهمانی های رسمی،دید و بازدید هایی که اعصابم را خرد می کرد و در یک کلمه قرار گرفتن در چهار چوب زندگی برایم سخت و آزار دهنده بود.مانده بودم که اگر ماه عسل نروم کجا بروم وشاید فکر بدی نبود که کمی دور از شرکت و گرفتاریهای پنهانش بمانم.
_حالا ببینیم چی میشه شاید رفتیم.
_آخ جون،حالا کجا می بریمون تازه داماد؟
_اینقدر نگو تازه داماد رویا، بدم میاد!
_چشم دیگه نمی گم.
دوست نداشتم حرفی از رویا بشنوم و در روزهای آخر نامزدی آرزو کردم کاشکی خداوند زنی نابینا و کرولال نصیبم می کرد که چیزی نگوید و بازخواستم نکند که چکار می کنم،کی و کجا می روم و کی می آیم.
بدون نگاه به رویا گفتم:
_حالا لازم بود امروز هم چادر سرت کنی؟
_چادر؟مگه خودت نگفتی با چادر پوشیدن من مشکلی نداری زامیاد؟
با بی حوصلگی گفتم:
_من گفتم مشکل دارم؟میگم امروز که روز عروسیته این پارچه رو مینداختی خونه،کی میخواد اینارو بار کشی کنه؟
_بارکشی؟؟؟چشم اینم از چادر،اگه اعصابت رو خرد می کنه چشم برش می دارم.اصلا اگه دوست نداری دیگه هیچ وقت چادر نمیذارم.
رویا مانند هر کار دیگری که من می خواستم _کمی خودش را جابه جا کرد _چادر را از خودش جدا کرد و داخل کیفش گذاشت.
_کسی میاد پیشت امروز رو باهات بمونه؟
رویا با فکر به دور دستها گفت:
_خیلی دوست داشتم امروز مادرم زنده بود و تو آرایشگاه کنارم می ماند و از دیدنم لذت می برد.آخ یادش بخیر که چقدر دوست داشت منو تو لباس عروسی ببینه!
شخصیت رویا مانند دختر یکی یکدانه ای نبود که پدرش صاحب نامی بزرگ باشد.بسیار مودب و سر به زیر بود.مادرم می گفت رویا دقیقا مانند مادرش است که زنی مهربان و نمونه بود،زنی پاک و نجیب که منتصب به خانواده ای بزرگ بود و در اثر بیماری از دنیا رفته بود.رویا مدرک فوق لیسانس بازرگانی بین المللی داشت و من هم لیسانس حسابداری.
رویا انتهای ادب و نجابت بود وبا اینکه چیزی برای برتری های معمول نسبت به دیگران کم نداشت اما نه با من نه با هیچ کس دیگری وارد قضایایی اینچنینی نمی شد اما در یک کلام چیزی نبود که من دوست داشتم.
_حالا مادرت که نیست،بالاخره کسی میاد پیشت؟
_مثلا کی؟
_چه می دونم دختر خاله ای،دختر عمه ای؟
_ به کسی نگفتم،مگه تو جایی میخای بری؟
_یعنی من بیام تو آرایشگاه کنارت بشینم؟
رویا خندید و گفت:
_نه بابا منظورم این بود که همونجا کنار آرایشگاه تو ماشین منتظرم بمونی زامیاد!
_بعدا اونوقت فکر نمی کنی منم هزار تا کار دارم،نباید آرایشگاه برم؟گل کاری ماشین چی میشه؟
_آره راست میگی،داماد هم باید بره آرایشگاه.اشکال نداره من تنهایی می مونم و کارم تموم شد باهات هماهنگ می کنم.
دوست داشتم رویا لبریز از شیطنت و شلوغ بازی باشد،دوست داشتم تمام دخترهای فامیلش کنارش باشند و هیجان به تمام معنا در این روز و شب فراهم باشد اما بی حالی رویا به من هم سرایت می کرد و خودم هم با همه ی انرژی،هیچ کدام از دوستانم را برای همیاری با خودم خبر نکرده بودم.کیس هایی بسیار جذابتر از رویا براحتی برای پیدا میشد اما مشکلات پدرم کار را به اینجا رسانده بود که تن به ازدواجی بدهم که زیاد راغب به آن نبودم.مشکلات زندگی پدرم برایم بسیار مهم بود و چون من نیز پسر یکی یکدانه ی خانواده بودم احساس می کردم پدرم جز من کسی ندارد که او را این منجلاب بیرون بکشد وگرنه در همین شرایط هم آرزوی بسیاری از دختران فامیل و کارکنان شرکت بودم.
ماهها با این مسئله مشکل داشتم و نهایتا تصمیم گرفته بودم پیشنهاد پدرم را قبول کنم و به امید روزهای بهتر با رویا به زیر یک سقف بروم.سقفی که می دانستم یارای نگهداری من در زیر خود نیست وچه زندگی در انتظار من بود خدا می دانست.تصمیم داشتم نسبت به رویا بی تفاوت باشم و هر کس برای خود زندگی کند و کاری به او نداشته باشم تا کاری به من و دل مشغولی هایم نداشته باشد.وقتی با کلی فکر در مورد خواسته ی پدرم تصمیم گرفتم به زیر بار این ازدواج اجباری بروم با خودم عهد بستم که رویا انتهای آمال و آرزوهایم نباشد و منتظر روزهایی بمانم که من واو از تعلق یکدیگر آزاد شویم .
کم کم نزدیک آرایشگاه گرانقیمت شهرمی رسیدیم و نبودن محل پارک در آن نقطه مشکل دیگری بود که اعصاب مرا خرابتر می کرد.
_تو پیاده شو منم میرم کتو شلوارمو بگیرم برم آرایشگاه!کارت تموم شد زنگ بزن تا ماشینو از گل فروشی بگیرم بیام دنبالت.
رویا اندامی عادی و صورتی مثبت داشت،وزنی در حدود 60 کیلو گرم و قد نزدیک به 170 سانتیمتر،صورتی محجوب و گرد با گونه هایی نه چندان برجسته که البته هیچکدام ایده آل من نبودند.من نیز قدی در حدود 180 سانتیمتر و وزنی معادل 80 کیلو گرم داشتم و می گفتند صورت جذابی دارم که اکنون برایم مهم نبود.ما دونفر با این مشخصات عروس و داماد رویایی ترین شب زندگی هر انسانی بودیم و ایمان داشتم که این شب بار دیگر باید برایم تکرار شود و شاید این آرزو سالها هم طول میکشید که مهم نبود.
مقابل آرایشگاه رسیدم و با توقف موقت از رویا خواستم پیاده شود.
_زامیاد!
با تعجب به سیمای تکرای رویا نگاه کردم و منتظرعلت زامیاد گفتن متفاوتش ماندم.
_من رویای تو هستم؟؟؟
نگاهی سرد به طرف مقابلم کردم و گفتم:
_فعلا رویای من اینه که پلیس جریمه ام نکنه ،پیاده شو.
_میخوای بگم دختر خاله ام الناز بیاد پیش من؟
تنم گرم شد و گوشم تکانی خورد و برقی ترسناک را در چشمان مضطرب رویا به وضوح دیدم.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.