صفحه:26
صفحه:26
گفتگوی دلهره آور با آبتین را تمام کردم و با دهانی نیمه باز اولین فکری که به ذهنم خطور کرد این بود که اگر آبتین یک جاعل اسناد یا یک هکر کامپیوتری یا چیزی در این حد است پس چرا اوضاع مالی اینچنینی دارد؟اگر آبتین خلافکار وجاعل است پس چرا کارش گیر 500 هزار تومان پول است؟
ته دلم گرم شد که آبتین برایم دور آبدوغ خیاری برداشته و جوگیر شده است و اگر اینکاره بود در خیابان لبو نمی فروخت.
مانده بودم به کدام دردم فکر کنم؟هیچ وقت فکر نمی کردم در زندگی ام به این گونه چه کنم،چه کنم گرفتار شوم.خانه ساعت به ساعت از حالت عادی خود خارج می شد و همه چیز برای اسباب کشی به خانه جدید دولتی آماده می شد و زندگی خانواده ام در حال یک دگرگونی مثبت بود اما من از داخل در حال فرسوده شدن بودم.روزهای خاکستری متمایل به سیاه من با پریشانی های اینچنینی یکی پس از دیگری می گذشت وهیچ خبری از حراست،صبا،باستان وهیچ کس دیگرنداشتم وهمه چیزم شده بود آبتین.
کارگرها و کارمندهای اداره با عناوین مختلف به منزل ما می آمدند و وسایل به درد نخور ما را به منزل جدید می برند و چنان تحویل بازاری راه می انداختند که حتی پدرم تعجب می کرد و عنوان نمود اینها همان کسانی هستند که تا دیروز مرا آدم نمی دانستند و خدا می داند که تک تکشان فردا چه تقاضاهایی از من دارند.
مادرم همراه پدرم چند باری به خانه سازمانی اداره رفته بودند ولی من ترجیح می دادم در نبود آنها و عرفان از فرصت استفاده کنم وآبتین را حسابی محک بزنم و نتیجه آن شد که فهمیدم او از نظر من یک نابغه کامپیوتر است اما هیچ بستری برای انجام کارهای بزرگ ندارد و بقول خودش که می گفت:
_عاطفه کنکوری من خرج 5 نفر رو میدم و وقت سرخاروندن ندارم.
بالاخره برای اولین شب رسمی زندگی در منزل جدید ،همه دور هم جمع شدیم واز شوق زندگی در این خانه بزرگ با چشم اندازی زیبا خداوند را شکر گفتیم.
خانه تقریبا نوسازی که 160متر مساحت داشت و سرویس بهداشتی اش اندازه اتاق من و عرفان بود و هرکدام از سه اتاق خوابش اندازه کل خانه قبلی ما نشان می داد.آشپزخانه مدرن با کابینت های شیک و جدید،پنجره های دو جداره با دید وسیع،سه اتاق خواب بزرگ،سرامیک های رنگی زیبا،شومینه باکلاس،سقف گچ بری شده با رنگ های شاد و همه وهمه این شائبه رادر ذهنم ایجاد کرد که پرسیدم:
_بابا تو مطمئنی این خونه دولتی و سازمانی هست؟خونه دولتی و این همه سلیقه؟
_میگن این خونه قبلا یه چهار دیواری بزرگ و بی خاصیت بود،رئیس قبلی سلیقه اش خوب بوده، حالا ببینیم ما چکارش می کنیم.
مامان در حالیکه در و دیوار خانه را نگاه میکرد گفت:
_معلومه با داشتن بچه ای مثل عرفان چه بلایی سر این خونه میاریم.
_مامان این همه پنجره که پرده ندارن؟بابایی این خونه رو چطور باید پر کنیم؟نه مبلی نه راحتی نه فرش درست حسابی؟
_آخ جون بابا ول کن مبل و راحتی چیه، بذار همینطوری بمونه توش فوتبال بازی کنیم.
همگی روی فرشی که وسط پذیرایی بزرگ پهن کرده بودیم نشستیم. بابا با مهربانی همیشگی دستش را روی گردن عرفان گذاشت و کمی خندید.خانه خالی بود و انعکاس صدایمان حالت خوشی را برایم تداعی می کرد.
_نگران هیچی نباشید.دستور دادم کارپرداز همه چی بخره بیاره.مبل،پرده،فرش،راحتی و...
_کارپرداز؟کارپرداز کیه بابا؟
بابا به عرفان جواب داد:
_کارپرداز یعنی مامور خرید اداره،یعنی کسی که وسایل اداره رو خرید میکنه؟
مامان دستپاچه شد و پرسید:
_از پول اداره این چیزها رو بخره؟
_آره اشکال نداره،ما که نمی خوایم با خودمون ببریمش.
_خب باشه!این که دلیل نمیشه!!!ما میخوایم تو این خونه نماز بخونیم.راستی پول آب و برق گاز و تلفن چی میشه؟
_نگران اینها نباش اداره میده.
_پس یارانه ما قطع میشه؟
_نه بابا دلت خوشه ها؟تو این بی رو پیکری اوضاع کی می فهمه ما اومدیم تو این خونه؟نه بابا یارانه قطع بشه چیه؟
_آقای رئیس اوضاع بی دورپیکر شده،دفتر دستک خدا هیچ وقت بی درو پیکر نمیشه ها؟؟؟
بحث مامان و بابا درحال گر گرفتن بود که وارد حرفهایشان شدم.
_ول کن مامان،چی میگی تو؟ حالا ما دوزار واسه این خونه _که تازه قرار همینجا بمونه_وسایل نخریم،اوضاع درست میشه؟
_من کار به کار اینکه همه چکار میکنن ندارم دختر.من حد زندگی خودم رو می دونم و دوست ندارم حق کسی گلوی شما بره.من از خیلی چیزها می ترسم،چته آقای رئیس داری عوض میشی؟باورم نمیشه تو آدم یک ماه پیش باشی که آب رو فوت میکردی میخوردی.نه آقا من نیستم.
_مامان بس کن،بعدا میگی چرا با من راحت نیستی؟
گوشه چشمی عمیق و زهر دار برای مادرم نازک کردم که صدای زنگ موبایلم مرا به خودش آورد.
بی دلیل دلم لرزید و با نگاه به صفحه گوشی اسمی را دیدم که روزها بود خبری از او نداشتم.
_سلام صبا.
_سلام خانم متهم.
دلم لرزید،با زبان کنایه جواب دادم:
_متهم به چی خانم قاضی؟
_متهم به چیزهایی که خودت بهتر از من می دونی خانم آب زیر کاه،حوصله بحث با تو رو ندارم.
_منم حوصله تو رو ندارم،پس واسه چی زنگ زدی؟
_فقط زنگ زدم بهت بگم دوستت بیماری سختی گرفته خانم دکتر،تو پزشکی حالا دوستی به درک که تو دوستی نمی فهمی،سراغت رو گرفت بیچاره،گناه داره برو به دوستت یه سر بزن.
_دوستم!دوستم کیه صبا؟
_دکتر ابراهیمی.
_دکتر ابراهیمی دوست منه؟چشه؟
_بوق...بوق...بوق
تلفن صبا مانند نفس من قطع شد.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.