صفحه:24
صفحه:24
_نه شوهر عمه خیلی ممنون از دست آقا جوادی کار عمل نمیاد.
_این حرفها چیه عزیز من؟
شوهر عمه این جمله را با لهجه شیرین آذری کشید و گوشی موبایلش را از کنار کمربندش جدا کرد.از آدمهای این مدلی متنفر بودم ،کسانی که بدون دعوت خود را ماش هر آشی می کردند وکاری که از دستشان عمل نمی آمد را وارد می شدند.
_الو سلام جوادی جان،منم اکبر.
همه سرتاپای شوهر عمه را نگاه میکردند ،شوهر عمه ی قصابی که همراه یک کارگر تاسیسات دانشگاه، میخواست این مشکل بزرگ من را حل کند.واقعا که چقدر از آدمهای این شکلی بدم می آمد.
_بابا اکبرم،اکبر قصاب،قصابی کنار دانشگاه.
_مادر بیچاره من چنان نگاه ملتمسانه ای به اکبر آقا انداخته بود که انگار وزیر علوم به یکی از کارمندان دانشگاه زنگ زده است که دستور بدهد...
_بابا اکبرم،همونکه پارسال یه دست رون وراسته از من گرفتی...
_یکی نبود به این بنده خدا بگوید که مرد حسابی مگر مجبوری کاری که در توان تو نیست را...
_بابا راسته بهت دادم گفتی 2 کیلو چرخ کرده هم میخوای؟یادت اومد؟
عمه چنان باد در غب غب انداخته بود که انگار اکبر قصاب درحال امضاء بخشنامه های فوق محرمانه است.
_چرخ کرده رو دادم گفتی مرغم داری گفتم نه!حالا که یادت اومد؟
_باشه باشه.
اکبر آقا زیر لب چیزی مانند فحش بر زبان آورد و تازه متوجه شد که همه ی اتاق او را تحت نظر داشتند.
_خانم دکتر زنگ زدم.تو فردا برو پیشش بگو منو "اکبر آقا" فرستاده،دیگه کاریت نباشه.
_بابا اون یارو جوادیه اصلا شما رو شناخت؟
_ساده نباش دختر!همه این تبریز منو می شناسن.
مادر ساده من از خوشحالی در حال پر گشودن بود و عمه همچنان باد غب غب را در سینه حبس کرده بود.
_خدا خیرت بده اکبر آقا،کاشکی ،کاشکی این آقا مجید ما هم یه ذره از نفوذ شما رو تو این شهر داشت.
_اختیار دارین زن داداش، آقا مجید دیگه ماشاالله رییس شدن،خونه دولتی،ماشین دولتی ...
_کدوم رییس رومیگی اکبر؟رییس هم رئیسهای قدیم.برادر من و رئیس شدن؟پاشید ،پاشید بریم بابا دلشون خوشه.
حرف سرد عمه تمام نشده بود که پدرم نیز از پشت بام پایین آمد و وارد منزل شد.
_شما چرا سرپا وایستاید؟کجا اکبر آقا،آبجی کجا؟ظهره!
_نه ممنون بابت پذیرایتون داداش. بریم که خیلی کار داریم.اومدیم به دختر نجیبت یه سر بزنیم و باید بریم.
عمه تا مغز استخوانش با ما داشت وچنان حرف بارمان میکرد که قابل به واگویه کردن نبود.
به هرحال همراه تعارفات متداول آن جماعت از خانه ما بیرون رفتند و همگی خوشحال شدیم.
_عاطفه اینا چی میگن؟
توضیحاتی برای مادرم دادم که خودم هم چیزی از آن نفهمیدم و پدرم نیز طبق معمول زیاد پاپیچ مسئله نشد.حرف در حرف آوردم تا اینکه از مادرم پرسیدم:
_ مامان تو اسم دکتر توانا رو تاحالا شنیدی؟
مامان با عصبانیت کمتری نسبت به لحظات قبل کاملا سرد و بی روح جواب داد:
_چی می دونم کیه؟دل و دماغ واسه ما نذاشتی عاطفه!
دلم برای مادرم سوخت،من خوشحالی این تغییر مکان زندگی را از آنها گرفته بودم و البته این تازه سر آغاز داستان بود.
_توانا؟چی شده؟با توانا چکار داری؟چطور یاد توانا افتادی؟
_کی هست مگه بابا؟من اصلا اسمش رو هم تاحالا نشنیدم؟
_بابا توانا مگه اونی نیست که سال اول دانشگات میخواست بیاد خواستگاریت تو حتی خونه راش ندادی؟گلش رو پرت کردی تو کوچه؟مگه همون نیست؟
_چرا چرا همونه،پسره لاغره، توانا درسته،مادرشم تازه از مکه اومده بود،محمد توانا.
_آره مادرت درست میگه ، اسمشم محمد بود.
خدای من انگار آب یخ روی سرم ریخته بودند و با فکر به سالهای نه چندان دور به این نکته می اندیشیدم که دنیا چقدر کوچک است.
به چند سال پیش برگشتم که تازه وارد دانشگاه شده بودم و جنس مخالف را گرگانی می دانستم که دوری از آنها افتخار من بود.محمد توانا،سال بالایی دانشگاه که او را همراه دسته گلش در همان ابتدای خانه به داخل کوچه پرت کرده بودم.
خدای من حالا موقع پس دادن همه انتقامهای من در عرض یک هفته بود؟خدای من حالا محمد توانا برایم چه نقشی بازی می کرد؟حالا باید با این هم کله جنگی می کردم؟خدایا کم بدبختی داشتم؟خدایا همه تقصیرها با توست یا من هم همراه تو شریک جرمم؟
-حالا چی شده یاد اون افتادی؟
_هیچی بابا مهم نیست.
دوباره یاد مخدری به نام آبتین افتادم که یادش کمی آرامم می کرد.
_بابا اداره رو تحویل گرفتی؟
_آره بابا امروز با همکارا ی همه واحد ها آشنا شدم.چطور مگه چی میخوای بگی؟
_بابا صندوقی چیزی ندارین یه وام سه چهار میلیونی واسم جور کنی؟
_وام ؟واسه چی میخوای ؟
_واسه یه مستحق که تو زندگی گیر افتاده.
پدرم که هیچ وقت در این باغها نبود و مخالف 100% پارتی بازی واین حرفها نشان می داد، درعین ناباوری جواب داد:
_چرا یه صندوقی داریم،حالا بذار ببینم چکار می تونم بکنم،چشم.
فکرم به انتقام جویی توانا بود و اینکه آیا می توانستم مشکل مالی آبتین را حل کنم؟خدایا من خلاصه از این برزخ خارج می شدم و با پزشک شدن و گرفتن بورسیه به کانادا می رفتم؟خدایا آیا هنوز در آرامش قبل از طوفان به سر می بردم؟
محمد توانا متاهل بود یا مجرد که اینقدر دقیق از اوضاع و احوال خودم و پدرم مطلع نشان می داد؟؟؟
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.