صفحه:20

با فکر به وقایع منزل ابراهیمی،فکر اساس کشی به منزل جدید ،فکر به حراست و چیزهایی که از من می پرسیدند وفکر به تازه وارد قلبم، آبتین با هر بدبختی که بود در آن شب سخت خوابم برد و صبح زود با روحیه بسیار خراب ودلهره از خواب بیدار شدم.

با خودم گفتم کاش همه این ماجراها یک خواب طولانی بود و حالا با روحیه عالی به آسمان می رفتیم و لذت زندگی در آن منطقه ی با کلاس نشین تبریز را می بردیم و ای کاش که باستان بخت برگشته چند روز دیرتر به خواستگاری من می آمد تا هم او به مراد دلش می رسید و هم من بدون دغدغه بله را می گفتم ویک عمر چشم محدثه،صبا و امثال آنها را در می آوردم.

اما اکنون از این خبرها نبود و همه چیزم روی هوا قرار داشت ، بورسیه ام در حاله ای از ابهام وحتی پزشک شدنم هم ...

خدایا اصلا نمی توانستم فکرش را بکنم که با این ماجرای ممضحک کار به آنجا برسد که مانع پزشک شدن عاطفه شاد شود.

جمع آوری وسایل خانه تقریبا در حال نشان دادن بود ودیدن کارتن های خالی در حیاط کوچکمان روحیه خوبی به من می داد.

_مامان من زود برمی گردم،هرکاری موند انجام می دم.

_تو برو کارخودت رو انجام بده ،کار ما پیشکش.

از این کنایه مادرم گوشم تکانی خورد اما خودم را به نفهمی و نشنیدن زدم و باز در هوای سرد وسکوت صبح جمعه تعطیل، از منزل خارج شدم.

کاش آبتین این موقع صبح در خیابان مشغول لبو فروختن بود و کاش در جلسه حراست کنارم بود و به من قوت قلب می داد.

با فکر به آبتین و تمام دلهرهایی که داشتم خودم را به دانشگاه خلوت وسوت وکور رساندم. پس ازگذشتن از نگهبانی که هیچ کس در آن نبود ،از حیاط زیبا و کنار دانشکده خودمان به ساختمان حراست نزدیک و نزدیک تر شدم و این یعنی اینکه با هرقدم دردم بیشتر می شد.

با خودم عهد کردم که مانند دیروز پرخاشگری نکنم واگر کوچکترین راهی داشته باشم چیزی نگویم تا این قائله ختم به خیر شود.

وارد ساختمان شیک اما ترسناک حراست شدم.ساختمانی با سنگ کف مشکی و تمیز که نگاه به آن چیزی جز استرس برایم نداشت.

نهایت استرس در وجودم موج میزد تا اینکه به آقایی که در ته کریدور و پشت میزی خلوت نشسته بودم رسیدم و با نگاهی به چپ وراستم مودبانه به ایشان گفتم:

_سلام.من شاد هستم.از حراست زنگ زده بودند صبح جمعه اینجا باشم.

مرد جوان با سنی حدود 35 تا40 سال و ریش های مرتب که قد کوتاهی داشت پرسید:

_همون مورد سایت دانشگاه؟

_نمی دونم موردش چی بوده؟

مرد سرش را تکانی داد وسرتا پای مرا برانداز کرد.

_شما هم نپرسیدین واسه چی باید بیاین حراست؟

سرم را به آرامی چپ و راست کردم وگفتم:

_نه چیزی نپرسیدم.

_شما خودت فکر میکنی واسه چی احضار شدی؟

کم کم آن رویم داشت بالا می آمد اما با خودم عهد کرده بودم که پرخاشگری نکنم.با لبخندی مصنوعی جواب دادم:

_شما دارین ازمن مسابقه صبح جمعه با شما می پرسین؟

مرد سرش را پایین انداخت ودر حالیکه جایی مانند کفش یا دمپایی هایش را نگاه می کرد گفت:

_پس اهل رادیو و مسابقات و سرگرمی هم هستید؟

لعنت خدا بر شیطان

_آقا اجازه دارم بشینم؟

_اوه،معذرت می خوام خام دکتر،بفرمایید بشینید.راستی از کدوم برنامه...

_ اقا اینجا خیرسرتون حراسته یا پذیرایی خونه تون که دارین با دختر خاله تون حرف می زنید؟

مرد جوان بدون آنکه ازداد من یکه بخورد دستی به ریش های مشکی و مرتبش کشید وتسبیح کوتاهش را از جیبش بیرون آورد.

_جریان این فیلم وعکسو شکایت دکتر باستان واون خانم صبا محمود آبادی چیه؟

_واسه شما باید توضیح بدم؟شما اصلا اینجا چکاره اید؟

_دیگه روز جمعه وزیر علوم که نمیاد از شما سوال جواب کنه خانم.چی فرق میکنه یه چیزی بگو برو دیگه.فکر کردی میخوان اعدامت کنن.ول کن بابا بیا این فرمو پر کن بایگانیش کنم برم روز جمعه هزارتا کار دارم.

لحن حرف زدن مرد انگار تکه های سنگ سنگین را یکی یکی از پشتم بر می داشت واحساس راحتی به من دست می داد.

_کدوم فرم؟

مرد فرم همراه یک خودکار بیک را جلوی من گذاشت و در حالیکه پاهایش را روی هم گذاشت با نگاه به تسبیحش مشغول کار خودش شد و انگار با خودش حرف می زد.

_دلشون خوشه به خدا،مملکت هزارتا بدبختی داره اینا روز جمعه مارو کشوندن اینجا که یکی عکس باستان و یه دختره رو گذاشته سایت دانشگاه،ول کنید بابا،مردم دیش ماهواره ها رو با ال ام بی های نرو ماده گذاشتن تو کوه و برزن.حالا کی وقت داره عکس باستان خل با دختر اون هفت خط رو نگاه کنه.

_نوشتی خانم دکتر؟بابا نمی اومدی ما هم به زندگیمون می رسیدیم؟بابا پدر بیامرز یه عکس آدم حسابی میذاشتی،این باستانم آدمه عکسشو گذاشتی؟

ترس و دلهره ام کاملا ریخت و ذهنیتی که از حراست دانشگاه داشتم 180 درجه عوض شد.خدای من این مرد چقدر ریلکس و فهمیده بود و خدارا شکر کردم که اگر با همین منوال ادامه پیدا می کرد نشان می داد که این احضار فرمالیته بود و تمام دلهره هایم" توهم" از حراست و اسم غلط اندازش نشات داشت.

_برای دومین بار میپرسم خانم،آیا نوشتید که ما بریم؟

فرم مربوط به مشخصات فردی،کد پستی،کد ملی و از این حرفها بود ودر حالیکه از خوشحالی در حال پر درآوردن بودم به سوالات پایانی فرم نزدیک می شدم.

_چشم الان تموم میشه.

_این یارو باستان بچه بدی نشون نمیده چرا اینکارو کردی دکتر؟

_من کاریش نکردم.

_ول کن بابا راحت باش گور بابای باستان راستشو بخوای من یه کم خوشحال شدم خیلی ادعاش می شد.کار خوبی کردی.

_آقا من کاریش نکردم.چرا حرف دهنم می ذارید؟

_دختر خوب همه دانشگاه از این کارت خوشحال شدن،هیچکی حوصله این گنده دماغ رو نداره،حتی ابراهیمی.احضار تو هم واسه خالی نبودنه عریضه بوده،الانم این برگه رو بایگانیش می کنم خلاص.تو بخیر و ما به سلامت.

_بفرمایید تموم شد.

_اصل اون عکس رو داری ببینیم یه کم با بچه ها بخندیم؟

کاملا با مرد احساس راحتی می کردم.

_بابا من که عکسی ندیدم ولی میگن فتو شاپ بوده.

_خب حالا گیریم فتوشاپ ،تو هم که میگی کار تو نبوده،چطور از دیال آپ خونه شما سند شده؟

_نمی دونم شاید حکش کردن.

_ببین دکتر من هیچی این حراست و این چیزها رو قبول ندارم.اینم که می بینی اینجا نشستم به خاطر اینه که حقوق بگیر اینجام.راحت باش اگه کار تو بوده بگو من سنبلش کنم بره وگرنه هزار بار باید بری بیای.ول کن بابا قتل که نکردی؟عکسم که همه میدونن فتوشاپه.نگران نباش شانس آوردی اینجا کسی حوصله باستان رو نداره وبه شکایتش اهمیتی نمیده.

_ماجراش مفصله.

با گفتن این جمله مرد جوان سرش را از تسبیح برداشت ومحکم گفت:

-همینه!!!ول کن بسه،یه جلسه دیگه بیا ریز قضایا رو بگو بایگانیش کنم تمام.گور بابای باستان.پاشو برو که من امروز خیلی کار دارم.به سلامت.

با نهایت شادمانی از جا بلند شدم و با گذاشتن خودکار بیک روی میز از مرد خداحافظی کردم.

_به سلامت سلام برسون.بعدا زنگ میزنم بیا اینارو تکمیل کنیم حرف و حدیثی پیش نیاد بایگانی بشه بره پی کارش.

خدا را شکر کردم و از اینکه به همین راحتی مشکل بزرگ من حل شده بود در پوست خودم نمی گنجیدم.

از ساختمان حراست خارج شدم و با نهایت شادمانی و فکر به اساس کشی و دیدن آبتین وارد نگهبانی دانشگاه شدم تا از آنجا خارج شوم.

_سلام آقا سید،صبح بخیراومدنی ندیدمتون تشریف نداشتین؟

_سلام خانم دکتر،تو اتاق بودم،دیدم که رفتی داخل،دکتر رو دیدی؟

_کدوم دکتر آقا سید؟

_دکتر توانا رو میگم.مسئول حراست استان که منتظرت بود،صبح زنگ زد نگهبانی گفت که شما میان.میگم این خیلی خطرناکه ها از ریشه میزنه، یه وقت چیزی نگی بیچارت کنه؟نگاه به ظاهرش نکنی؟

خدایا چطور باید خودم را به آن صندلی می رساندم؟نمی توانستم روی پاهایم بیاستم.