صفحه:14

بدون ادامه دادن گفتگو با کارگر میوه فروش، از آنجا خارج شدم .چه خاکی باید بر سرم می ریختم خودم هم نمی دانستم،بدون فوت وقت تلفن پدرم را شماره گیری کردم تا ببینم آنجا چه اتفاقی پیش آمده است.

_دستگاه مورد نظر خاموش می باشد.

با عصبانیت در دلم گفتم همین یکی را کم داشتیم و پدری که تا آن لحظه از عمرش تلفنش را خاموش نکرده بود حالا در این چند ساعت پس از ریاست، ارتباط با او سخت شده بود.

دوباره باید شماره اداره را می گرفتم.

_سلام خانم،شاد هستم، لطفا وصل می کنید با پدرم صحبت کنم؟

_سلام.بله چند لحظه گوشی حضورتون باشه!

_سلام بابا چه خبره اونجا؟کی از دانشگاه اومده بود؟چی گفتن؟چی شده بابا؟

پدرم مکث مدیریتی کرد و گفت:

سلام چه خبرته دختر؟آرومتر چه خبرته؟یکی یکی بپرس جواب بدم؟

اعصابم در حال خرد شدن بود.

_اذیت نکن بابا بگو چی شده؟کی اومده بود ؟

_هیچی یه سوء تفاهم بود رفع میشه عاطفه جان.

ضربان قلبم چند برابر شد.

_سوء تفاهم چیه بابا؟درست حرف بزن ببینم چی شده؟

_هیچی بابا مهم نیست.دکتر ابراهیمی اومده بود اینجا و می گفت چون تو از سرمایه های دانشگاه هستی وظیفه داشته خودش بیاد پیش من،نه اینکه از من بخواد برم دانشگاه.

_خب که چی بشه؟

_گفتم که بابا،حتما اشتباهی پیش اومده.میگه یه عکس مستهجنی تو سایت دانشگاه پیدا شده که شواهدی هست که نشون میده کار تو بوده و دارن روش تحقیق می کنن.اونها مثل خودم اینقدر به تو اعتماد دارن که حتی مستقیم تو رو نخواستن و خودشون اومدن پیش من.من هم گفتم برید هر تحقیقی خواستین انجام بدین، من چنین بچه ای تربیت نکردم.

دیگر حرف های پدرم را نمی شنیدم و فقط این جمله بر زبانم جاری شد که خاک بر سر دخترت با این تربیتش.

_عاطفه؟

بله...بله بابا؟

_تو چرا ساکت شدی؟نکنه ...

_نه بابا چیزی نشده،فقط از این ناراحتم که چطور همچین اجازه ای به خودشون دادن که در مورد من چنین فکری بکنن؟

_عیب نداره بابا حل میشه.احتمالا دکتر باستان به خاطر جواب منفی که از تو شنیده انگشت اتهام رو طرف تو گرفته.

_آره بابا،آره.

هیچ وقت در زندگی ام به بن بستی این چنینی برنخورده بودم و دوست داشتم می مردم و چنین چیزهایی را نمی دیدم.پدر ساده من هم فکر می کرد مسئولین دانشگاه با دختر ابوعلی سینا طرف هستند و کاری به کارش ندارند و خبر نداشت که صبح فردا به ضیافت حراست دانشگاه دعوت شده بودم.

با همه نگرانیها به خانه نزدیک شدم و به این فکر می کردم که چطور شادی اندک خود و خانواده ام درمورد ریاست پدرم و دیگر تغییرات مثبت زندگیمان را خراب کرده بودم.

یعنی فردا چه اتفاقی برایم پیش می آمد؟اخراج،زندانی،باطل کردن بورسیه و یا چه تنبیه دیگری که خدا می دانست.با همین افکار پریشان وارد خانه شدم.

_سلام.

_سلام چیه؟تو نمی خوای بگی چرا یک مدته که پریشانی؟

_چیزی نیست مامان،حالم خوب نیست،فقط بذار بخوابم همین.ناسلامتی خودم پزشکم.

_آخه دخترتو پزشکی واسه خودت پزشکی،من مادرتم،من می دونم تو داری از چیزی زجر می کشی!

وارد اتاق شدم و در را به روی خودم بستم و چند دقیقه گریه کردم،اما کار با گریه درست نمی شد و با خودم فکر کردم که قبل از رفتن به حراست باید کاری می کردم.

شاید برای حفظ موقعیتم در دانشگاه باید به باستان زنگ می زدم وبه دست و پایش می افتادم که کاری به کار من نداشته باشد!

اما من خیلی راحت می توانستم همه چیز را حاشا کنم و علیه باستان و صبا ادعای شرف هم بکنم.

اما این فکر مناسبی نبود و کارشناسای" آی تی "خلاصه همه چیز را می فهمیدند و اوضاع پیچیده تر می شد.

بالشی برداشتم و خودم را در گوشه ای از اتاق مچاله کردم و به دور دستها فکر کردم.

چشمانم را به آرامی روی هم گذاشتم و به کارهایی فکر کردم که می توانستم انجام ندهم.

درب آهنی ورودی خانه ما به شدت باز و بسته شد وناگهان صدایی از پدرم شنیدم که هیچ وقت تا آن زمان نشنیده بودم.

_کجاست این گیس بریده؟من امروز یا این دختره رو میکشم یا تو رو!

_یا امام رضا!چی شده،یکی به من بگه چه خبره تو این خراب شده؟

_کجاست این حرامزاده؟

خدای من چه اتفاقی پیش آمده بود؟بلند شدم و به سرعت پشت در نشستم تا پدرم وارد اتاق نشود.اصلا حرف های اینچنینی از پدرم غیرقابل باور بود.

_ببین آقای شاد بهتره دخترتون رو پنهانش نکنید.ببین مردک این لونه موش جایی نیست که بشه اون لندهور رو قایمش کرد.

خدایا این صدای دکتر باستان بود که با وقاحت تمام در داخل خانه ما برای من و خانواده ام عربده کشی می کرد در حالیکه هنوز هیچ حکمی در هیچ دادگاهی علیه من صادر نشده بود.باستان فریاد می کشید و پدرم با صدایی وحشتناک جوابش را می داد و مادرم برای این آبروریزی بزرگ، از اعماق قلبش فریاد می کشید.

_ببین مردک اگر این دخترت رنگ بورسیه شدن رو دید من این دانشگاه رو به آتش می کشم،شما آبروی منو تو این شهر بردین،پدرم چند لحظه پیش اون عکس رو تو اینترنت دید و در دم سکته کرد و مرد.

با شنیدن خبر مردن پدر باستان در آمریکا،آنهم به خاطر کار ابلهانه من ناگهان با همه قدرت فریاد کشیدم  و با جیغ از خدا خواستم که مرا از زمین بردارد که چنین چیزها را نبینم ونشنوم.

جیغ،جیغ و جیغ وناگهان از خواب بیدار شدم.

_عاطفه،چه خبرته،خوابی مگه،خواب دیدی؟چرا در رو بستی؟عاطفه جان؟عاطفه!!!