صفحه:13
صفحه:13
این بار ترس و دلهره مانند دل درد در وجودم ظاهر شد و دست و پاهایم را به شدت گم کرده بودم.مسئولین دانشگاه چه کارمهمی با پدرم داشتند که حضوری به آنجا رفته بودند،یعنی برای دستگیری پدر من رفته بودند ویا اینکه دنبال اخراجم بودند؟پیش بینی هایی از ذهنم می گذشت که احتمالش نزدیک به صفر بود وکنجکاوی از گفتگوهای آن اتاق...
مادرم رشته افکارم را پاره کرد و مرا به خودم برگرداند.
_چی شد عاطفه؟چرا لباتو گاز گرفتی؟رفتی تو فکر چیه؟
_هیچی مامان، همین مونده از این به بعد هر وقت زنگ بزنیم بگن بابا جلسه هست و از این حرفهای سرکاری.
از استرس زیاد در حال انفجار بودم و چاره ای جز خارج شدن از منزل نداشتم.با جمع و جور کردن وسایل وبرداشتن کیف پول، باز به بهانه کتابخانه از مادرم خدا حافظی کردم و از خانه خارج شدم.هوای سرد بیرون روشن تر از روزهای گذشته بود و احساس کردم زندگی زیبا تر شده است.آرزو کردم این دقایق زودتر بگذرد تا تماسی با پدرم بگیرم و از او بپرسم موضوع آمدن اولیای دانشگاه محل کارش چه بوده است.
شهر مملو از هیجان مردم بود و پلیس با سوتکی مشکی بر لب، در حال سروسامان دادن به ترافیک شهر بود،با اینکه ساعت نزدیک به 10 صبح بود اما رفتگران هنوز در حال روفیدن شهر بودند و هرکس خلاصه به کاری مشغول بود و مقصد من به جایی بود که دلم بدجور هوای دیدنش را کرده بود و بدهکارش هم بودم.
شوق دیدن پسرک لبو فروش و استرس دیدار مسئولین دانشگاه با پدرم در هم گره خورده بودند و واقعا خودم هم نمی دانستم چه حالی داشتم.شوق دیدن کسی که حتی فکر کردن در موردش مرا به خنده و خجالت وا می داشت چون در خوشبینانه ترین حالت و با همه ی ارفاقها پنج شش سالی کوچکتر از من بود وبنا به همین اصل،دکتر باستان هم ده سالی بزرگتر از من نشان می داد.
از خودم خجالت کشیده بودم چون چه دلیلی داشت لبو فروش را با باستان مقایسه کنم؟باستان خواستگار من بود و حالا از شنیدن اسم من حاش بد میشد و پرونده ام برای همیشه در رابطه با ازدواج با او بسته شده بود و فکر در مورد پسرک لبو فروش با همه زیبایی های بی نظیرش ،مرا سخیف نشان می داد.
کمی سریعتر از حد معمول راه می رفتم تا به محل کاسبی لبو فروش برسم و با سرمای کشنده هوا، گرمای مطبوعی را در اندامم احساس می کردم.نباید به این وضع مضحک عادت می کردم وباید از خودم خجالت می کشیدم، چون پزشکی بودم که هم زیبایی اش شهره خاص و عام بود و هم وضعیت درسهایش وهم باید می رفتم و در بهترین دانشگاههای دنیا ادامه تحصیل می دادم و حالا هم دیگر ساکن محله های فقیر شهر تبریز نبودم،بلکه ساکن آسمان تبریز بودم که...که...که...
رشته افکارم پاره شد، چون دقیقا به جایی رسیده بودم که پسرک لبو فروش روز گذشته در آن مکان مشغول کاسبی بود وحالا هیچ خبری از او نبود.
اطراف را به دقت نگاه کردم ولی هیچ خبری از او نبود.همان نزدیکی کیوسک روزنامه فروشی بود که می توانستم به بهانه خواندن تیتر روزنامه ها به مقابلش بروم و آن خیابان را کاملا زیر نظر بگیرم.تیتر روزنامه ای را می خواندم و کمی اطرافم را نگاه می کردم اما انگار نه انگار.
خیابان شلوغ بود و تبریز در مه.زیبایی از همه جای آن منطقه از شهر می بارید و نمی دانستم شهر زیبا شده است یا آنکه انرژی ساطع شده از پسرک همه چیز را زیباتر نشان می داد.قطرات مه مانند باران ومانند اکلیل های نقره ای، سیمای مردم را زیباتر کرده بود وهمه جا غرق در زیبایی شهر مه آلود بود.
نزدیک ظهر بود ومن هنوز لبو فروش را پیدا نکرده بودم تا بدهکاری اش را بدهم واز شر فکر و خیالهای اینچنینی راحت شوم. همانطور که چشمم دنبال لبو فروش بود شعری که اخیرا از وبلاگی که خیلی دوستش داشتم را با خودم زمزمه می کردم.شعری که نمی دانستم از کیست اما وبلاگش شعرهای اینچنینی زیاد داشت که نمی دانستم سروده مدیرش بود یا کسی دیگر؟
این روزا همه چی محاله!!!با تو بارونی وعاشق /زیر چتری که خیاله /چقدر این قصه قشنگه /چقدر این لحظه محاله...
کنار خیابان جوی آب روانی بود که حدود 2 متر عرض داشت و آب فراوانی درآن از شمال به طرف جنوب در حال حرکت بود و صدای آبشار مانندش اوضاع را رمانتیک تر نشان می داد.هیاهوی شهر با شنیدن صدای بوق ماشینها بیشتر جلوه می نمود اما هیچ خبری از گمشده من نبود.کنارخیابان و به موازات جوی آب مغازه های ریز و درشتی بودند که همه صنف در آنجا پیدا می شدند.مغازه های شیک فروش اتومبیل،بانکها،سوپر مارکت،میوه فروشی،زرگری وهر چیزی که فکرش را می کردم بود،الا آنی که من به دنبالش بودم.
دقیقا روبه روی جایی که گاری لبو فروش قرار داشت مغازه میوه فروشی بود که باید دل به دریا می زدم و سراغ پسر گمشده را از آنها می گرفتم.مغازه بزرگ و مملو از انواع میوه های ترش پاییزی بود که نگاه به آنها ترشح بزاق دهان مرا چندین برابر می کرد.انواع پرتقال،انار های درشت،کیوی و... که داخل سینی های بزرگ در معرض دید مشتری ها قرار داشتند،دسته های موزی که جلوی چشمان آقای میوه فروش با نخ هایی به سقف آویزان بودند و سبزیهایی که میوه فروش با دستکشی به رنگ صورتی در حال سر وسامان دادن به آنها بود.
_پسر بیا ببین خانم چی میخوان؟
_بفرما خانم؟
_سلام ،خسته نباشید.من چیزی نمیخوام فقط یه سوال داشتم.
کارگر میوه فروش سرش را چنان تکانی داد که اگر میگفت بنال راحتتر بودم.
_میخواستم بپرسم خبر این آقایی که دیروز عصر اینجا لبو میفروختن رو ندارید؟
_چه کارش داری؟
از جوابهای اضافه متنفر بودم اما چاره ای نبود:
_بدهکارشم،میخوام بدهیشو بدم.
_چقدری هست؟
_1000 تومن.
_از کجا بدونم 1000 تومن، اگه بیشتر بود چی؟
نگاهم به سینی افتاد که پر از میوه درشت "به" بود و دوست داشتم با یکی از آن میوه ها محکم بر سر آن کارگر بکوبم که صدای زنگ تلفنم به گوشم رسید.شماره از تلفن ثابت، اما ناشناس بود.
_بله بفرمایید؟
_خانم شاد؟
_بفرمایید،خودم هستم؟
_از حراست دانشگاه زنگ می زنم خانم.فردا صبح ساعت 8 حراست تشریف داشته باشید.
توانایی نگهداشتن گوشی تلفن را نداشتم.
_چی شده آقا،اتفاقی پیش اومده؟
_تشریف بیارین مشخص میشه خانم،خدانگهدارتون.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.