صفحه:9

وقتی ابعاد این قضیه ساده بزرگتر می شد می فهمیدم که چطور به همین سادگی یک اتفاق ساده می توانست انسان ،شهر ویا قوم و کشوری را بر هم بزند و حالا در این اتفاق نه چندان نادر که ممکن بود برای هرکس پیش بیاید،من در کانون اصلی این داستان بودم.همیشه فکر می کردم که آمد و شد مخفیانه من به منزل دکتر ابراهیمی می تواند چنین حرفهای زشتی را برایم در پی داشته باشد و اطرافیانی که هیچ تجزیه و تحلیلی از شنیده ها و گفته های خود ندارند میتوانند از هر کاه کوهی بسازند و هر کوهی را در یک چشم بر هم زدن با خاک یکسان نمایند.نمی دانستم وقتی صبا مرا خانم ابراهیمی خطاب کرد یک غرض ورزی شخصی با من بود یا اینکه واقعا چنین تفکرپلیدی در ذهن مردم اطرافم جاری شده بود و البته من یعنی دکتر عاطفه شاد آنهم از قشر تحصیل کرده و روشنفکر جامعه با این کارهای سخیف و بچه گانه ثابت کرده بودم که می توانم بدون عقل و منطق، سازه های یک جامعه مدنی را به آتش بکشم.

به آرامی وسردی راه می رفتم و افسوس ساعت هایی را می خوردم که می توانستم بهتر مدیریت شان کنم تا کار و بار زندگی ام به این چکنم،چکنم های سخیف نکشد.باید یکبار دیگر کل ماجرا را با خودم مرور می کردم تا بتوانم جلوی ضرر را بگیرم ،شاید وشاید منفعتی در آن باشد.چراغهای شهر زیبای تبریز کم کم در حال روشن شدن بودند وانگار این شب سیاه پاییزی زودتر از روزهای معمول در حال فرارسیدن بود.مردم جنب وجوش خاصی داشتند و صدای پسرک لبو فروش مرا متوجه بوی خوش آن نمود و هوس کردم برای اولین بار در خیابان چیزی بخورم.بخار گرم از بالای لبوهای قرمز و داغ بلند میشد و غلظت شیره ای که پسرک با ملاقه اش برروی آنها می ریخت اشتهایم را چند برابر می کرد.

-لبو لبو لبو،لبو داغه لبو

سرما امانم را بریده بود و با نگاه به رنگ و بوی لبو وبخار روی آن، نگاهی به اطرافم کردم و با خودم گفتم فارغ از همه دردهایی که اطرافم را فرا گرفته یک دل سیر در خیابان لبویی داغ بخورم،آنوقت به خانه بروم و فکری اساسی برای موضوع بکنم.

پسرک لبو فروش دستان گوشتی و تپلی داشت که از سرما، رنگ لبوهایش شده بود و گونه هایش هم به سرخی نزدیک به همان لبوها بود.صورت خوش سیما وگردی که معلوم بود بزودی در آن مکان خاص سیبیل می روید و موهای خرمایی رنگ پرپشتش زیبایی خاصی به او بخشیده بود.صورت سفید و دایره ای شکلش خال خال های قهوه ای داشت و جوشهای جوانی حتی صورتش را زیباتر هم نموده بود و لبخند با همه مشتریانش از لبان مردانه اش دور نمی شد.صدای مردانه اش به سیمای بچه گانه اش نمی خورد اما قد رعنا،اندام قوی و عاقلانه اش مناسب و در خور تماشا بود.

_سلام.

_سلام. نه قد، لبو واریم؟

_از لهجه زیبای آذری پسر جوان خیلی خوشم آمد و لبخند زیبای کنار لبش مرا هم به لبخند وا داشت وکمی نزدیک تر رفتم.

منظورش این بود که چه مقدار لبو می خواهم که جواب دادم:

_من زیاد آذری بلد نیستم آقا پسر،یه مقدار لبو که اندازه هزار تومن بیشتر نشه.

_پسرک که نشان می داد حدود 18 تا بیست سال سن دارد، شعاع لبخندش را بزرگتر کرد و با همان لهجه شیرین گفت:

_نامانا؟پولون یوختی؟

خودم هم خنده ام گرفت و از اینکه پسر جوان خیلی ساده و بی ریا از من پرسید "چیه،پول نداری" خیلی خوشم آمد.با لبخندی که روزها بود بر لبانم نقش نبسته بود، جواب دادم:

_نه بابا پول دارم هزارتومن کافیه، مگه نمیشه با هزار تومن سیر شد؟

مشتریان اندکی دور گاری تمیز پسر لبو فروش جمع شده بودند و در حال خوردن یا خرید لبو بودند.پسراز جایی در زیر گاری پیش دستی یک بار مصرفی را بیرون آورد وآنرا پر از لبو کرد وبا احترام مقابل من گذاشت.نگاهم به لبان او بود و یقین داشتم چیزی می خواهد بگوید اما درحال مزه مزه کردن حرف در دهانش بود.پیش دستی لبریز از لبوی داغ با بخار فراوان را نگاهی کردم و احساس کردم لبو خوردن در خیابان و مقابل صدها جفت چشم ،کار سختی است.لبو خیلی داغ نشان می داد اما حسی خاص به من می گفت که بیشتر بمانم تا لبو کاملا خنک شود شاید پسرک لبو فروش حرفش را به من بزند.

_آقا پسر لبو خام داری؟

_نه آقا فرمول این لبو با بقیه فرق داره،لبو خام میخوای برو میوه فروشی.

پسر با این جواب به مشتری نشان داد که آدم بزله گویی است و برای هر حرفی جوابی دارد.

_آقا خیلی ممنون حساب من چقدر شد؟

_قابلی نداره،سه تومن،بازم پولاتو جمع کن بیا لبو بخور.

این جوابی بود که آن پسربا همان لبخند موقر به یکی دیگر از مشتریهایش داد و سه اسکناس هزار تومانی را از او گرفت ودر جعبه ای که کنارش بود گذاشت ودرب آنرا بست.

بخار لبویی که کنارم بود در حال کم شدن بود.

_شما اومدی لبو بخوری یا منو نگاه کنی خانم؟

به خودم آمدم و احساس کردم از خجالت، رنگ صورتم مانند همین لبوها سرخ شده است و انتظار نداشتم پسرک لبو فروش آنقدر راحت با مشتریهایش حرف بزند.تنها مشتری که دور گاری مانده بود من بودم و با نگاه چند باره به اطرافم، چنگال کوچک یکبار مصرف را برداشتم و تکه ای از لبوهای شیرین و خوشمزه را در دهانم گذاشتم اما چشمانم به سایر پیش دستی ها افتاد که هیچکدام یک بار مصرف نبودند و چنگالهایشان نیز استیل بود.پسر همه آنها را جمع کرد و داخل سطل آبی ریخت که از رنگ لبو قرمز شده بود.دلم برایش سوخت،یعنی چرا او برای من خدمات ویژه تری قائل شده بود؟هوا تقریبا در حال تاریک شدن بود ومن در حال خوردن لبوها و پسرک هم در حال روشن کردن چراغ زنبوری بساطش بود.

_لبو لبوآقا لبو خانم بدو بیا لبو

من عاشق چراغ زنبوری و نگاه کردن به آن نبودم اما در آن لحظه دوست داشتم ساعتها در کنار چراغی باشم که او در حال روشن کردن بود.کفش کتانی،شلوار جین و ژاکتی به رنگ مشکی همه لباسهای لبو فروش بود ومن با ژاکت وپالتوی پشمی ،در حال منجمد شدن بودم.لبو تمام شده بود و پسرک در زیرگاری در حال انجام کاری بود و من کم کم باید به خانه بر می گشتم و به بدبختی های خودم می رسیدم.کیفم را باز کردم تا کیف پولم را بردارم و پول لبو را حساب کنم تا به منزل برگردم اما هیچ خبری از کیف پول نبود که نبود.با ترس و لرز و خجالت از پسر، چند باری کیف را با همه خرت و پرتهایش زیر رو کردم اما هیچ خبری از کیف نبود که نبود.خدایا حالا چکار باید می کردم.

_قابلی نداره خانم.من که از اولش گفتم پول نداری،دیدی حالا،دیدی من خیلی خوب مشتریهامو می شناسم؟

_نه آقا دیگه هزار تومن چیه که من نداشته باشم؟کیفم خونه جا مونده معذرت میخوام،فردا واستون میارمش.

لبو فروش همچنان که همان لبخند مردانه را بر لب داشت گفت:

_کی گفته هزار تومن پول نیست خانم؟اگه پولی نیست بده ببینم کو؟داری؟

پسر که احساس می کردم از خنده در حال خفه شدن است،ادامه داد:

_میخوای جای هزار تومن واسم ظرف بشوری؟

_مودب باش آقا،باهات خندیدم پررو شدی؟

ذره ای از خنده های کشنده ی او کم نشد که ساعتم را از دستم باز کردم و با عصبانیت برایش پرت کردم و از کنارش دور شدم.

_خانم خانم،هی خانم کجا میری، این که پونصد تومن بیشتر نمی ارزه.فردا پولشو میاری وگرنه میام در خونتون.