صفحه8
صفحه:8
کم گرفتاری و بدبختی داشتم که این دختره ی آیینه دق هم به آنها افزوده شد.چرا این دمل، ابلهانه در حال بزرگتر شدن بود.
_آزمایش DNA واسه چی آیلا؟از کی میخوان آزمایش بگیرن؟
_از باستان،آخه گفته حاملگی صبا ربطی به اون نداره .
خدای من کاراز چهل کلاغ گذشته بود وتعداد کلاغها کم کم به چهارصد نزدیک می شد.
_یعنی الان بچه صبا دنیا اومده که می خوان از باستان تست بگیرند؟
_باید از پسر عموم بپرسم.
بدون خداحافظی، گفتگو با آیلای ویژه را قطع واحساس کردم وضع خرابتر از این حرفهاست و باید کاری می کردم.کلاغی که من عکس آنرا با عجله در اینترنت گذاشته بودم اینک در حال تبدیل به ...
_چرا اینقدر با تلفن حرف می زنی تو؟مثل اینکه بابات رو گنج نشسته؟تو چیزی رو داری از ما پنهان می کنی عاطفه؟
با این حرف سرد مادرم روحیه سرد و اندرونی یخ زده ام منجمد تر شد.تنهایی عذابم می داد وباید فکری برای این اوضاع می کردم.
بدون توجه به حرف مادرم لباس نسبتا گرمی پوشیدم و باز به بهانه کتابخانه از خانه خارج شدم.سرما بیداد می کرد وساعت 2 عصر انگار غروب آفتاب نزدیک بود.
_سلام صبا،کجایی؟
_تو چرا هی زود زود به من زنگ می زنی عاطفه؟میدونی با این دوبار زنگی که به من زدی خودتو لو دادی؟
وای اوضاع بدتر شد و روز سیاه من سیاهتر.چشمانم جمع تر شد.
_چی رو لو دادم صبا؟چی میگی؟
_این عکس رو تو گذاشتی نه؟دختر تو میخوای آبروی باستان رو ببری منو چرا بدبخت کردی؟میدونی با این موبایلها و ایمیلها، همین چند ساعت چه شایعاتی در مورد من، پدرم و باستان ساختند؟
باید دست پیش را می گرفتم تا پس نیافتم.
_چرا داری تهمت می زنی صبا؟مگه من بیکارم که عکس تو رو با فتوشاپ بذارم تو سایت دانشگاه؟
_فتوشاپ؟پس تو قبول داری این عکس با فتوشاپ درست شده؟عاطفه تو دختر خوبی هستی ولی من شک ندارم این کاره تو هست.عاطفه میدونی جرم این کار چیه؟
_چیه؟به من چی هرچی میخواد بشه!
_عاطفه جرم این کار اعدام هست.میدونستی؟
_به درک!به من ربطی نداره،اصلا تو چطور کشف کردی کار من بوده؟میدونی من هم به خاطر همین اتهام میتونم ازت شکایت کنم؟
دوست داشتم همانجا کنار خیابان نسبتا شلوغ بنشینم و در آن هوای سرد یک دل سیر به حال خودم گریه کنم.
_عاطفه چطور همون روزی که فایل صدای تو و باستان دست بچه ها می افته، دقیقا همون روز عکس منو باستان پخش میشه؟عاطفه تو چرا همیشه فکر می کنی که من حق تو رو خوردم و از من متنفری؟
_خواهشا تو دعوا نرخ تعیین نکن صبا،این دوتا موضوع هیچ ربطی به هم ندارن.
_یعنی تو فکر می کنی من حق تو رو خوردم عاطفه؟
_آره همینطوره!
_چرا؟
_حالا که حرفم تو زبون مردم افتاده بزار بگم.اصلا بزار از خودت بپرسم چرا من باید تو خونه مردم کارگری کنم و تو استخدام رسمی یک اداره بشی؟من خودم رو شایسته تر از تو می دونم وحاضرم اینو ثابت کنم.
_چطور ثابت می کنی؟
_با تست توانایی علمی،با تست هوش،با تست از هر چیزی که ملاک باشه.من نفر اول دانشگاه هستم،من تو المپیاد مقام دارم ،من بورسیه کانادا دارم،من تو خوارزمی مقام گرفتم،اما من همه این چیزها رو دارم و دادم و تو فقط یک چیز داشتی و اون هم یه نامه سفارشی که بابات گرفته بود.
_خب بابای تو هم عرضه داشت میرفت از یه کسی نامه می گرفت.
حوصله ادامه این بحث رو نداشتم و البته توان ادامه بحث با صبا در وجودم پیدا نمی شد، چون او سوار خر مرادش بود ومن تنهای پیاده ای که در گودال هم افتاده بودم.
_باشه صبا خانم، شما پیروز،اما اینو بگم که اگر یک بار دیگه بگی اون عکس کار منه ازت شکایت می کنم.
_نه بابا؟دست پیش رو می گیری پس نیوفتی خانم دکتر؟خیلی واست گرون تموم میشه.بابام اون عکس رو ببینه بدون سوال جواب ،باستان رو می کشه وخونش گردن تو می افته خانم دکتر ابراهیمی،پس بچرخ تا بچرخیم.
ای داد بر من، صبا من را خانم ابراهیمی خطاب کرد و تلفن هم قطع شد و معنی این حرف او این بود که من همسر دکتر ابراهیمی 65 ساله ام و این قطعا ادامه شایعاتی بود که امروز در شهر اتفاق افتاده بود.خدایا چکار باید می کردم؟؟؟
![]()
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.