صفحه:6

_تو امروز دختر داییم رو دیدی مهشاد؟

_همون دختره که همیشه با موبایلش آهنگ گوش می کنه ،پشت ماشینش عکس قلب کشیده؟

_آره همون.

_دیدمش،همه میگن اون فایل رو بلوتوث کرده،مگه شما چه خصومتی با هم دارین؟

_هیچی،گناه من اینه که شاگرد اول هستم و خیر سرم ،بورسیه قبول شدم.حالم خوب نیست مهشاد فعلا خدا حافظ.

گوشی را با فکرهای کاملا پریشان به کنار دیواراتاق انداختم .ضربان قلبم بیشتر از حد معمولی بود و تند تند نفس می کشیدم .همه ی تمرکزم روی کاری بود که محدثه با آبروی من و دکتر باستان کرده بود .شکستن غروری که دردانشگاه و بین بچه ها داشتم غیر قابل باور بود و اینکه گناه باستان در این میان چه بود خودم هم نمی دانستم .باستان با تفاوتهایی که در من نسبت به دیگران میدید به خواستگاری ام آمده بود و اتفاقات امروز، قطعا مرا برای همیشه نزد او منفور نشان میداد.

پشیمانی سراسر افکارم را احاطه کرده بود، کاش نرم افزارهای سایت دانشگاه طوری بود که میتوانستم آن عکس جعلی را حذف کنم اما سودی نداشت و وقتی که مهشاد فهمید یعنی عالم فهمید و حالا این خبر داغ با یک پیامک برای همه ی دانشجوها و حتی خود باستان مخابره شده بود.

یعنی ممکن بود کسی بفهمد که من آن عکس مستهجن را ساخته و در سایت گذاشته ام؟راستی مردم شهر که به هر طریقی این عکس را میدیدند،چه فکری درمورد اعتبار پزشکی باستان می کردند؟

صدای زنگ تلفن دوباره فکر پریشان مرا متوجه خود کرد.قابل پیش بینی بودکه حلال زاده باستان باشد.توانایی کنترل نفسهایم را نداشتم.یعنی او از انتشار عکس توسط من بویی برده بود؟نباید جواب میدادم،اما شاید جواب ندادن من تائید کردن گمان او حساب می شد،ضمنا باید آرام حرف می زدم که مادرم صدایم را نشنود.

_سلام استاد..

_چه سلامی خانم شاد، چرا حرفهای خصوصی بین من و شما باید نقل مجلس مردم بشه، من اشتباها خواستگاریتون اومدم و شما هم با ناز کردن خاص خودتون گفتین نه و من هم برگشتم.حالا چرا باید حرفهای خصوصی من تو خیابونها ودر گوشی موبایل هر کس و ناکسی بلوتوث بشه؟

_آقای دکتر لطفا سر من داد نزنید؟شما استاد متشخصی هستید؟چه آبرویی از شما رفته؟شما مردید،من دخترم و اینکه مردم بفهمنن من خونه مردم کلفتی می کردم، چه فکرهای دیگری در مورد من می کنن؟پس من بیشتر از شما ناراحتم.

_چی میگی خانم محترم، یعنی چی که من مردم هرکی هرچی خواست از من بشنوه؟من کارگر چاله میدون که نیستم؟من روزی صدها بیمار از این استان ویزیت می کنم.من جز مطب و دانشگاه با کسی حرف نمی زنم و با شاه هم فالوده نمی خورم،من از شما و خانواده تون شکایت می کنم خانم شاد.

_آقای دکتر شما استاد منید ولی اگر اینطوری به من بی حرمتی کنید ناچارم گوشی رو قطع...

حرفم تمام نشده بود که باستان خودش تلفن را قطع کرد.خدای من چه اتفاقی در وجود باستان نجیب پیش آمده بود که او را اینگونه پرخاشگر نموده بود؟دوست داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد اما فایده ای نداشت و حتی اگر محدثه را از چرخ گوشت رد میکردم، شاید ذره ای از عصبانیت باستان کم نمی شد.

_عاطفه بابات الان میرسه،سرت خلوته بیا این سبزیها رو پاک کنیم .

_وقت ندارم مامان،حالم خوب نیست،ناهار هم نمی خورم.

وقتی می گفتم غذا نمی خورم یعنی نمی خوردم وپدر و مادرم هم هیچ اصراری برای خوردن غذا توسط من نداشتند، چون واقعیت این بود که من در بسیاری از موارد با پدر و مادرم بیگانه بودم.

دوباره افکار وحشتناک به سراغم آمد.چرا باستان فکر می کرد من هنوز در حال بازار گرمی برای اویم؟او که باشنیدن کلفت بودن من تمایلی به این ازدواج سخیف نداشت پس چرا هنوز این فکر را داشت؟تازه همه حرفهایی که از دکتر شنیدم مربوط به جریان بلوتوث صدایش بود و قطعا او هنوز متوجه آن عکس زننده اش در کنار صبا نشده بود و حتما این قصه را هم به من نسبت می داد.

نیم ساعتی با همین درد ها سروپنجه زدم تا اینکه پدر و مادرم با هم وارد خانه شدند.

_سلام خانم دکتر،شنیدم کلاسهای امروز رو پیچوندی؟

_سلام بابا حالم خوب نیست.

_بیا بشین اگه نمازت رو خوندی و سرت خلوته بیا کارت دارم.

گوشم تکانی خورد واسترسم چند برابر شد.

_ چکار داری بابا؟من خیلی درس دارم؟

_اول بگو جواب دیشب تو چی شد؟

_مثل همیشه " نه " بابا.من می خوام برم کانادا درس بخونم.هزینه هم که نداره.

_ببین دخترم همه ما دیشب از خواستگارت و رییس دانشگاهتون خجالت کشیدیم،چون زندگی ما درشان نام آنها نبود.من هیچ وقت از حق مردم وارد زندگی ام نکردم و زندگی سخت اما افکار آسوده ای دارم،ولی هیچ کاری بی حکمت نیست و خدا رو شکر کن که این وصلت پیش نیومد و حالا اونها باید از ما خجالت بکشن.

دهان من و مادرم باز مانده بود که پدرم می خواهد چه بگوید؟

_بابا سریعتر بگو ببینم چی شده ؟

سر راه که می اومدم آقای باقری زنگ زد.

_بابای سمیرا؟

_وسط حرفم نپر خانم دکتر،آره بابای دوستت سمیرا،می گفت ببین بچه هامون رو گذاشتیم زیر دست چه آدمهای کثیفی درس بخونن.میگفت عکس های غیر اخلاقی باستان با یکی از دانشجوهای دخترش لو رفته ،افتاده تو اینترنت و موبایل های مردم.میگن آدم روش نمیشه به اون عکس ها نگاه کنه!

خدای من به همین زودی؟؟؟

_دستم را به طرف پیشانی ام بردم.

_عکس ها بابا؟ یک کلاغ چند کلاغ؟باستان بیچاره،محدثه کثیف،عاطفه ابله!