قسمت:55

ـ تو با بقیه فرق داری سعید،تو میتونی پشتیبان خوبی برای سپیدای من باشی.

در دلم جواب دادم اگر من پشتیبان خوبی بودم پشتیبان فرزند خودم می شدم،اما رو به دنیا جواب دادم:

ـ خدا کنه!

ـ چی خدا کنه؟

فکر نمی کردم دنیا از این جواب اینقدر شگفت زده شود و بخندد!

ـ خدا کنه بتونم چیزی بشم که تو و دخترت میخوایین!

دنیا که بسیار شگفت زده نشان می داد دهانش نیمه باز مانده بود و دندانهای نقاشی شده اش تا انتها مشخص و لوزالمعده ش نیز نمایان بود.

ـ سعید جان تو منظورت اینه که موافقــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟

در دلم بلوایی برپا بود و عکس رخ سارایی از جنس سپیدای خودم به طاق چشمانم چسبیده بود.بارش آبشاری از سلسله کوههای نانجیبی را بر صورت و تنم احساس می کردم و نفرین بی خردی را با گوشهای ناشنوایم می شنیدم.

با دلواپسی هایی به درازای دنیا و پهنای بدبختی های سارا جواب دادم:

ـ بــــــله!!!

وسرم را پائین انداختم.

 

" سگی را لقمه ای هرگز فراموش

نگــردد ور زنی صد نوبتش سنگ

وگر عمـــری نوازی سفلـــه ای را

به کمتـــر تندی آید با تو در جنگ "

 

دنیا شادمانه لبخند زد.لبخندش پهن تر شد ودر اطرافم شروع به رقصیدن نمود و رقص مستانه اش خوف را برروح و جانم حاکم می نمود.دنیا شادمان می رقصید و من بال بال زدن کودکم را می دیدم که مادرش ضجه کشان دنبالش می دوید تا در کوچه پس کوچه های دربه دری زیر ماشین های زمان له نشود.

دنیا می رقصید و سارا می دوید. کودک دنیا مرا در آغوش گرفته بود و بابا صدایم می کرد اما کودک خودم در پی لقمه نانی از جنس بازی گوشی های کودکانه اش، در اتوبانهای پهن و بی صاحب می دوید و به تمنای محبت، سوارماشینهایی با شیشه های دودی میشد.

دنیا می رقصید و کودکش سوار بر کول من در امتداد استعمار بدنم سواری می گرفت و دردانه ی خودم سوار بر تپه ماهورهای سرنوشتش زمین می خورد، بلند می شد، گریه می کرد و دوباره می دوید.

من زائیده ی نابسامانیهای دنیایی بودم که حالا دورم می چرخید و کودکم زائیده ی سرگردانی دیگر که تواما به نردبانی گوشتی برای بسامان شدن دنیای دنیاها اجیر شده بودیم.

دنیا می خندید و من به یاد زن و کودک خودم از درون می گریستم ولی نمی خواستم شادمانی دنیای جدیدم خراب گردد.

بلند شدم و پا به پای دنیا رقصیدم و نگذاشتم دنیای دنیا تحت تاثیر دنیای من قرار گیرد.دنیا می خندید و از ته دل شادمان به نظر می آمد.

هردو خیس عرق بودیم و غرق در تب رقصیدن.تصمیم گرفتم همه چیز جز دنیا را به باد فراموشیها بسپارم تا بادهای بی سرزمین، غم های درونم را در سرزمین های دور گرده افشانی نماید.

دنیا را تا آن لحظه چنین شادمان ندیده بودم. او آنقدر رقصید تا آنکه خسته شد و خودش را روی تخت آسایشش پرت نمود.کمی برایم حرف زد و خود شیرینی کرد و سپس بلند شد تا تدارک چیدن میز شام آن شب را انجام دهد.

او به سراغ کار خودش رفت و من نگاهی متفاوت به در و دیوار کاخ انداختم که حالا مالک همه اینها بودم و شاید می توانستم در دورهایی نزدیک به سراغ سارا و "کودکش" بروم و از آنها دلجویی کنم.

دنیا می رفت و می آمد و به قول خودش می ترسید مرا بدزدند و از او بگیرند و می گفت منبعد تنها دلهره اش برای ادامه زندگی اش این خواهد بود که روزی مرا از دست بدهد.

او حرف می زد و آخرین دلواپسی های من از طرف دکتر کارگر،ارتباطش با خواهرم،کیقباد و... وهای دیگر را مرتفع نمود و شام شاهانه آنشب را هم خوردیم.

ـ خب سعید چکاره ایم؟

شام زیادی خرده بودم و سنگین به نظر می آمدم؟

ـ چی رو چکاره ایم عزیزم؟

ـ واسه عقد و عروسی و... رو میگم.

دنیا دست و لبش را پاک می کرد و منتظر جواب من بود که با زبانم در حال تمیز کردم دندانهایم بودم.

لیوان دوغی که برایم ریخته بود را تا نصفه بالا کشیدم و جواب دادم:

ـ به نظر من از فردا همه چیزو طبق رسم و رسوم و از اول شروع کنیم.خواستگاری و ...

دنیا لیوان من را برداشت که ته آن مقداری دوغ مانده بود و آنرا بالا کشید:

ـ خب چرا دوغ نمی ریزی،چرا با لیوان خودت نمی خوری؟

در نور کم و رمانتیک کاخ نگاهی به صورتم انداخت وگفت:

ـ آخه دوغ پارچ خوشمزه نیست،ته دوغ از لیوان تو بیشتر مزه میده.

حرفهای این چنینی دنیا به من قوت قلب می داد و مرا به آینده امید وار می نمود.

ـ مرسی دنیا جان،ممنون.

ـ خب به نظر من تو از فردا دنبال کارا باش،صبح صد ملیون می ریزم به حسابت،میخوام یه عروسی تک که تو خاورمیانه لنگه نداشته باشه واسه هم راه بنداریم،هیچی کم نذاریم سعید،مهمونای خارجی زیادی داریم پسر!

ـ خاورمیانه،دنیا تو اینقدر پول داری؟

ـ نگران نباش گلم.فردا لیست همه اموال، داریی ها و مبالغ حسابهام رو خدمت آقای شوهراعلام میکنم قربان.نگران نباش آقا!

همه چیز خوب بود و اصلا حس داماد سرخانه نداشتم و انگار سرتا پا داخل عسل افتاده بودم ونمی دانستم چه شکلی خوشحال باشم و تنها چیزی که مرا از درون تهی می نمود یاد سارا و کودک درونش بود که باز نمی دانستم چکار کنم.

خیلی حرف زدیم و قرار بر این شد دنیا شام برادرش امیر را بدهد و پس از آن به خانه بروم و برای شروع مراسمات مربوط به عروسی همه چیز را از اول و طبق عرف شروع کنم.

خوراکیهای لذیذی خوردیم و ساعت نیمه های شب را نشان می داد که بالاخره از آن کاخ خاطره ها خارج شدم و در امتداد شب رویایی پا در خیابانهای کویر به سوی خانه پدری ام به راه افتادم.

در زندگی آنقدر سختی کشیده بودم که حالا از شادی می ترسیدم و نمی دانستم در پس این شادی غیر قابل وصف، چه چیزی در راه است.پیاده راه می رفتم تا در این واپسین شبهای مجردی نگاهی به تجرد خودم داشته باشم و بدانم کجای کارهستم.فکر سارا رهایم نمی کرد و می دانستم من بعد تا آخر عمرم باید در انتظار کسی باشم که روزی گریبانم را بگیرد که پسر یا دختر من است.گریبانم را بگیرد و در صورتم تف بریزد و بگوید تو همان انسان پستی که روزگاری مادرم را در حاملگی ام به حال خودش رها کردی و می گفت حالا امده است تا انتقام عمری که بر آنها سخت گذشته است را بگیرد و آن انتقام چه بود نمی دانستم.

ـ دستگاه تلفن مورد نظر خاموش می باشد.لطفا...

دکمه قرمز رنگ گوشی تلفن را فشردم و برای چندمین با از صحبت کردن با سارا باز ماندم.

تصور می کردم دهها سال بعد ـ مانند فیلم های ایرانی و هندی - فرزندم به سراغم بیاید،روزی که من یک مولتی میلیاردر بین المللی بودم و جوانکی ژنده پوش وعصیانگر،در جایی میان کاخها به دامم می انداخت که انتقام مرگ مادرش را بستاند.

شاید این داستان درام و تراژدی انتقام دیر به وقوع می پیوست اما حتما رخ می داد و همیشه عمرم برای روبه رو شدن با این سونامی باید با خوف و ترس زندگی می کردم و حالا سوالم این بود که آیا دنیا و دنیا ارزش بعضی چیزها را دارد؟

آیا برای زندگی در دنیا حساب و کتابی داشتم و می دانستم ارزش چیزهایی که بدست می آورم در مقابل چیزهایی که از دست می دهم به چه میزان است،آیا برای علم زندگی، اهل حساب و کتاب بودم؟

با همین افکار به خانه رسیدم.ساعت سه نیمه شب بود و بدون هیچ سر و صدایی وارد حیاط و اتاق محقر خودم شدم.جایی که به آنجا تعلق داشتم،اتاقم سرد بود،برق را روشن نکردم  اما می دانستم مانند اکثر شبها مادرم رختخوابم را پهن کرده است.آرزو کردم هرچه زودتر مراسم عقد و عروسی به پایان برسد و در کاخ دنیا در کنار دنیا و سوار بر تخت های شاهانه اوقات خوشی را سپری کنم و از دست این اتاق سرد و کوچک و نمور راحت شوم.

خودم را مچاله کردم تا زودتر گرم شوم.چشمانم به گرمی می رفت و تصمیم گرفتم برای لحظاتی به هیچ چیزی فکر نکنم تا خوابم ببرد. گرمی چشمانم خوشایند بود و خستگی روز گذشته خواب را برایم شیرینر می کرد.

ناگهان چیزی مانند شبح یک انسان را کنارم حس کردم که ترسش مرا تا حد مرگ جلو برد.

ـ سعید؟

ـ سارا؟؟؟