قسمت:51
قسمت:51
نگاهی متفاوت به طپش انداختم و با کمی لبخند پرسیدم:
من برم سونا؟
ـ بله گفتند بیایین داخل سونا، منتظرتون هستند.
طپش این را گفت و قدمی برداشت تا برود.نگاهی به چهره غمبار امیر انداختم و فریاد زدم:
ـببین خانم،به اون خانمت بگو اگه تا 5 دقیقه دیگه اینجا نباشه من رفتم.
طپش از حرکت ایستاد و نگاهم کرد.
ـ چشم.
کلافه شدم و با خودم حرف می زدم و گاهگاهی هم نگاهی به ویرانی امیر می انداختم.در و دیوار خانه کلافه ام می کرد و تنها روزنه ی زیبایم سیاهی شب بود که با سوسوی چراغ های زیبای حیاط نقاشی شده بود.خبری از کسی نبود و احساس کردم دنیا به طپش گفته است به من بگوید هر غلطی دوست دارم بکنم و با گفتن یک " هررررری "طولانی در پشتبندش، مرا به خارج از این عمارت زیبا راهنمایی کند.
انگار دور آبدوغ خیاری الکی گرفته بودم و حتی دنیا به خودش زحمت نداده بود طپش را برگرداند و خودم باید سنگین و رنگین از آنجا خارج می شدم.مهلتی که برای دنیا تعیین کرده بود از 7 دقیقه هم گذشت و خبری نشد و فهمیدم من در اندازه ای نیستم که برای دنیا ،زمان تعیین کنم و دنیا بود که وقت ها را برای من تعریف می نمود.شاید من نیاید انتظار داشتم دنیا وقتش را با من تنظیم کند و این من بودم که به دنبال دنیا دامن کشان باید رهروی می نمودم.
نگاهی به گوشه گوشه خانه انداختم و شاید کم کم باید آهنگ رفتن را سر می دادم.نمی دانستم کارم درست است یا خیر اما باید می رفتم و بیشتر از این سبک نمی شدم.
بالاخره از کاخ مجلل خارج شدم و خنکای شب را با پوست و تنم احساس نمودم.آن شب پر رمز و راز کویر زیباتر از هر شبی بود ولی روحیه من خراب و نمی توانستم لذت وافی را از این پدیده ی منحصر به فرد طبیعت ببرم.
وارد حیاط شدم و نگاهی به ماشین انداختم.یادم آمد سوئیچ را از جیبم بیرون بیاورم و آنرا روی داشبود ماشین گذاشتم و دربش را محکم بستم.
هوا بسیار مطبوع بود اما سوزش بسیار نامطبوع قلبم اذیتم می کرد و باعث شد این جمله را بشنوم.
ـدستگاه تلفن مشترک مورد نظر...
گوشی را قطع کرده و در جیبم گذاشتم.سرما بیشتر و بیشتر وارد استخوانهایم می شد و باورم نمی شد بدون آنکه دنیا را دیده باشم در حال خارج شدن از آنجا باشم. نزدیک درب خروجی رسیدم و پاهایم سنگین تر شد.
ـآهای سعید کجا میری؟؟؟
در عین ناباوری و نامردی دلم روشن شد و دیگر بار،سمت دنیای دنیا برگشتم.
ـ کجا میری پسر؟
دنیا را دیدم که با لباس اندک و دمپایی به سویم می دود.
ـکجا میری دیوونه؟
چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم.
ـ پیشی زبونتو خورده عزیزم ،نمی تونی حرف بزنی،میگم عجب دسته گلی خریدی پسر؟
دنیا با این خنده ها و شوخی ها روی خوشش را به من نشان می داد و کاملا مودبانه از من خواست به امارتش برگردم.
ـ سه ساعت منو اینجا کاشتی خانم محترم.
با هم رو به خانه قدم می زدیم و حالا نزدیکیهای ماشین رسیده بودیم.قدش از من کوتاه تر بود و از پایین به بالا نگاهم می کرد.تا حالا اینگونه با او قدم نزده بودم و این شانه به شانه راه رفتن حس خوبی به من میداد.
ـبه جون سعید خیلی وقت بود زود خونه نیومده بودم و وقت سونا نداشتم.ببخشید عزیزم.
انرژی که از سوی دنیا به من می رسید احساسات خوبی را در من تولید می کرد و لذت شیرینی برایم در بر داشت.
ـمربی رقصم که داری؟
ـآره دیگه،میخوام واسه عروسیم خوب برقصم.
دنیا در حال باز کردن بحث ازدواج بود و چون می شناختمش می دانستم خیلی زود سر اصل داستان می رود و من از این موضوع می ترسیدم و باید بحث را کمی منحرف می کردم تا در ابتدا به جواب سوالات بیشمارم برسم.
ـامیر چرا اینطوری شده دنیا؟
چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد.
ـحالا بیا بریم تو خونه ببینیم چی میشه؟
از حرکت ایستادم.
ـ نمیشه همینجا تو حیاط بشینیم حرف بزنیم؟
ـ قوربونت برم می بینی من لباسم کمه،دوش گرفتم موهامم خیسه عزیزم ،بیا بریم داخل بعد اگه خواستی شامو باهم تو حیاط می خوریم.بیا بریم ببین خانمت چه شامی واسه آقاش پخته؟
دلم برای سارا و بچه مشترک ما گرفت. خانمت،آقاش،همه اینها کلک های دنیا برای پیش کشیدن بحث ازدواج بود و خنده ام می گرفت.
ـ خانومت،هنوز نه به باره نه به دار،خانومم کجا بود دنیا خانم!
ـدنیا خانم نه بی کلاس،دنیا جون.
حالم بد می شد.
ـامیر چه بیماری داره؟
ـسعید تو اصلا"دونی " دوست داری،دنیا جونت واست پخته ها!
ـ علاج میشه؟
ـ کوفته نخودی چی سعید،ماهی چی،دوست داری؟
ـدرسش تموم شد؟
ـ انگشترت کو کلک؟
ـ از خونه بیرون نمی بریش؟
ـ نمیخوای قبل شام رقصیدن خانموت رو ببینی؟
چشمانم را روی هم گذاشتم.
ـ امیر چیزی از حرفامو فهمیده؟
ـمیگم سعید من هفته بعد میرم ایتالیا،میخوای چند دست کت و شلوار شیک واسه دامادیت بیارم یا...یا اصلا میخوای کارباراتو بکن با هم بریم!
ـ امیر هنوز معصومه ما رو دوست داره نه؟
ـ یخ کردم سعید،موهام خیسه،الان سردرد میگرما،بعدا دلت واسه عسل خانومت میسوزه!
نگاهی به انعکاس نور مهتاب و چراغهای حیاط در قامت دنیا انداختم.
ـ معصومه میاد تروخشکش میکنه،چرا اینها از هم جدا شدن دنیا؟
دنیا حرف خودش را می زد و من حرف خودم را و هیچکس حرف دیگری را نمی فهمید که جواب بدهد و شک نداشتم اگر و اگر هم ازدواجی بین ما پیش بیاید اختلاف نظراتمان دقیقا مانند همین دیالوگ جملات بالاست و جنس حرفهایمان اصلا در موازات همدیگر نیستند،هیچ وقت همدیگر را نخواهیم فهمید و قبل از ازدواج محکوم به طلاق بودیم.حالا سوالم این بود که دنیا چه دردی داشت که قدم در چنین راه 100٪غلطی می گذاشت.
ـدنیا خانم پرسیدم معصومه که هنوز امیر رو ـ اینم با این شکل و شمایل ـ دوست داره، چرا از هم جداشون کردید،چرا آبروشو بردین؟
فکر کردم بازهم جواب بی معنی خواهد داد اما گفت:
ـاونا از هم جدا نشدند سعید.خون هر دوی اونها با یک بیماری آلوده شده،برادر من الان افتاده و خواهر شما ممکنه 10 سال دیگه خودشو نشون بده!ایدز !
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.