قسمت:40

ـ همه رو بکشم جز خودمو دنیا رو؟

گریه اش تمام نمی شد و نفسش هم به سختی بالا می آمد.چیزی نمی گفت و ابهام دیگری به ابهامات بیشمارم اضافه شد.نمی فهمیدم چرا او از دنیا طرف داری می کند و کجای محاسباتم می لنگید نمی دانستم.

غذای مورد علاقه ام بزقرمه را نیمه کاره رها کردم و از آشپزخانه خارج شدم.دیگر چیزی از غرغرهای مادرم را نیز نمی شنیدم و سردرگمی از سر و رویم می بارید.

وارد حیاط شدم.کمی از گرمای هوا کم شده بود.به کنار حوض کوچک رفتم و روی لبه ی سیمانی آن نشستم.شیر آب را باز کردم و پاهایم را زیر آن گرفتم.آب در ابتدا گرم بود اما رفته رفته خنک و سرد شد.حس بسیار خوبی پیدا کردم .دو دستم را زیر آب گرفتم و چند مشت لبریز از آب را به صورتم پاشیدم و حسابی لذت بردم.دوست نداشتم از زیر آب بلند شوم.روحیه ام حسابی عوض شد، فشار و صدای ریزش آب دوست داشتنی بود ، انگشتان خیسم را لابه لای موهای پرپشتم  کشیدم و با دست کشیدن به پشت گردنم حسابی خنک شدم.

آرزو کردم کاش خواهری به نام معصومه نداشتم و اتفاقاتی اینچنینی آزارام نمی داد. به این فکر افتادم که تا چند روز پیش چقدر خوشبخت بودم و خبر نداشتم.باز آرزو کردم کاش اتفاقات سه روز اخیر فقط یک خواب بود و همان سعید چند روز پیش با همان زندگی بودم.

کار پیدا کرده بودم،دختر شماره یک شهر، خاطر خواه من بود،پول در اختیارم بود،کارمند و کارگر داشتم،اما چیزی که نداشتم آرامش خاطر چند روزه گذشته خانواده ام بود.حالا می فهمیدم مردم پشت سرما حرف می زنند و من نمی شوم.حالا می فهمیدم نباید کار به کار دنیا داشتم و حالا می فهمیدم مادرم چه حرف درستی می زد و پدرم نیز چندان بیراه نمی گفت.

چکار باید می کردم،این تنها سوال مهم پیش روی من بود.

آیا برای ابراز وجود و حفظ حریم خانواده ام باید دکتر کارگر را می کشتم،آیا باید دنیا را نابود می کردم،چرا خواهرم یکسال بیخبر از ما در تهران زندگی کرده بود،آیا اصلا خواهرم در تهران درس می خواند،آیا اصلا ...

از جا بلند شدم و شیر آب را بستم و با تلق تلق دمپایی خیس به طرف اتاقم رفتم.برسی به موهایم کشیدم و بی هدف از خانه خارج شدم تا نفسی بکشم.

کوچه خلوت بود و پرنده پر نمی زد.خنک شده بودم و حس خوبی داشتم اما درونم همچنان می سوخت و در بی خبری مطلق، آجر های سه سانتی خانه های شهر کرمان را نگاه می کرد.

ـ کجا میری آقای مدیر؟

به سرعت طرف صدا برگشتم.

ـ اینجا چکار می کنی تو؟

ـ حرفام تموم نشده بود، منو از خونه انداختی بیرون!

ـ مگه اومده بودی حرف بزنی؟

-وسط کوچه نمون راه برو!

ـ کجا راه برم،منو تو کوچه می بینن آبروم میره!

ـ با من راه بری آبروت میره؟

ـ آره!

-بروبابا،خیلی ...

-خیلی چی؟

ـ خیلی عقبی!

ـ ببین تو چند سالته؟

ـ 23 سال،چطور مگه؟

ـ بچه هم داشتی؟

سرش را به علامت نه بالا برد و ادامه داد:

ـ تو زندگیم فقط همین یه شانس رو آوردم.

ـشما از سریش چیزی می دونی؟

خندید و خندیدنش انرژی زیادی به من می داد که البته خوشم نمی آمد.

ـ من سریشم، نه؟

ـ بدجور!

-بیا بریم یه بستنی به ما بده!

حواسم به جیبم رفت که دو تا سه هزار تومن بیشتر پول نداشتم.

ـ ول کن برو سارا خانم،برو اینجا تو محل همه منو می شناسن.

-بیا بریم ،نترس،هرکی بهت حرف زد بگو با منی!

خنده ام گرفت و پرسیدم:

ـاونوقت تو خودت با کی هستی؟

-باتو!

ـ چرا دست از سرم برنمی داری،تو از من چی میخوای؟

-بستنی،ازت بستنی میخوام!

ـحوصله شوخی ندارم، تو رو خدا ولم کن ،زندگی مون رو که دیدی،به معصومه و ارتباطش با دکتر شک دارم.

کمی سکوت کردم و ادامه دادم:

-من از دنیا می ترسم،می ترسم بلای دیگه ای سر خواهرم بیاره!

ـ حالا راه بیا!

به آرمی در کنار سارا شروع به حرکت کردم و زیبایی مثال زدنی اش  اندک اندک مرا تحت تاثیر خود قرار می داد.

- تاکسی سوار شیم؟

- مگه کجا میخوایم بریم؟

ـ بریم یه دور بزنیم دلت باز شه؟

ـ حوصله ندارم،حالا یکی می بینه فکر میکنه چه خبره؟

ـ ببیت تو کلا نظام قدیم کار میکنی ها؟مگه راه رفتنم جرمه؟

ـ نمی دونم، انگار تو بهتر می دونی،بدبختی معصومعه هم با همین راه رفتن ها شروع نشد؟

چیزی نگفت و فقط راه می رفتیم.

ـ چند سالته؟

چشمش را به سنگ فرش خیابان دوخته بود و به دور دستها فکر می کرد و فقط راه می رفت.

ـ23سال!

ـشوهرت الان کجاست؟

ـ از موقعی که جدا شدیم دیگه خبرش رو ندارم.

ـ دلت واسش تنگ نشده؟

-اصلا!

- از من چی میخوای؟

ـ گفتم،بستنی!

ـ مسخره بازی در نیار،میخوای پیشت خرد بشم؟

از حرکت ایستاد:

ـ یعنی چی؟

دست در جیب تنگ شلوار لی ام کردم و همه محتویاتش را بیرون آوردم.

ـ ببین همه دارو ندار من همینه،ولمون کن دیگه،اه

ناراحت شد و دوباره به خیابان خیره شد.

-کارت عابر بانک داری؟

چیزی نگفتم و فقط راه رفتم.

ـ هی کله پوک مغرور،پرسیدم کارت داری؟

-چیه، میخوای فردین بازی راه بندازی؟

با همان لبخند باور نکردنی جواب داد:

ـآره میخوام به یه مستحق کمک کنم.

خنده ام گرفت و مانند مادرم گفتم:

-لعنت بر شیطان!

ـجدی میگم،یه ذره پول دارم میدم بهت بعد بهم برگردون،دنیا واسه تو ماهی 5 میلیون حقوق ثابت در نظر گرفته!

ته دلم بسیار شگفت زده شدم اما جواب دادم:

-ماهی 5 میلیون پول چیه،پول فنا کردن خواهرم توسط برادرش،پول فروختن خواهرم به مشتری به نام دکتر کارگر،پول چیه این پنج میلیون؟

در عین ناباوری جواب داد:

ـ5 میلیون حقوق ثابت ماهیانه یعنی پول حق سکوت به معصومه،حق سکوت به خواهر شما!