قسمت:35
با عرض معذرت
برای رفاه حال خوانندگان گرامی:
فقط آن دسته از مخاطبین محترم که در مورد داستان کامنت نظر بگذارند از پست جدید مطلع می شوند تا موجبات اذیت عزیزانی که - بنا بر سلیقه - علاقه ای به خواندن این رمان ندارند فراهم نگردد.
بنابراین ملاک اینجانب برای اطلاع از میزان رضایت مندی دوستان خوب کامنت و نظر شما در مورد هر قسمت از داستان است و عدم دریافت کامنت به منزله عدم رضایت مندی از روند کار بوده و با اطلاع رسانی بی جا موجبات آزار و اذیت فراهم نخواهد گردید.
قسمت:35
سرم داغ شد و پشتم گرفت.احساس کردم بار سنگینی روی دوشم قرار دارد و مغزم در حال مچاله شدن است.
- شناسنامه چیه،بچه دنیا کیه؟
ـپاشو بیا دیگه،بیا کافی شاپ همه چیز رو واست تعریف کنم.
نمی توانستم از جا بلند شوم و هزاران تن وزن را روی سرم احساس می کردم.
ـ یعنی چی که دنیا بچه داره،مگه دنیا ازدواج کرده؟
ـ نه بابا ازدواج کجا بود؟
ـ پس بچه چیه؟
ـ پاشو بیا تو؟
ـ پاشو پاشو،کجا پاشم بیام،حرف بزن!
سارا خنده ی بلند بالایی کرد و گفت:
ـ ازدواج که نه،یه صیغه قانونی و شرعی که البته حاصلش یه بچه خوشگل شده!
باورم نمی شد و فکر کردم شاید این یک حسادت زنانه بین سارا و دنیا باشد.
ـ صیغه،بچه،چی میگی تو؟
ـ باور کن سعید،یه بچه معصوم که دنیا میگه مال دکتر کارگر هست و دکترم میگه نه!
چشمانم چهارتا شده بود!
ـ خب من نمی فهمم یعنی چی،تو چی ازشون می دونی؟
ـ دکتر دروغ میگه!
ـ از کجا می دونی؟
ـ حالا دیگه پررو نشو،هرچی گفتم بسته!
حالم از این لحن صحبت کردن سارا خراب و چندشم می شد!
ـ ببین سارا خانم،حوصله ندارم و اصلا دوست ندارم اینطوری با هم پسر خاله بشیم!
ـ چرا؟
ـ نمی دونم،حوصله ندارم!
ـ باشه هر طور راحتی،ولی ببخشیدا من مجبور نیستم هرچی که شما دلت بخواد رو از زندگی مردم بدم خدممتون!
راست می گفت و انگار من تند رفته بودم و شاید برای رسیدن به اطلاعات بیشتری از دنیا و آینده ی خودم، باید با سارا مهربانتر رفتار می کردم.
ـ ببخشید معذرت میخوام،حالا شما بگو ماجرا چیه؟
بلافاصله جواب داد:
ـ نمی گم!
ـ چرا؟
ـ پاشو بیا کافی شاپ!
ـ خدای من چکار باید می کردم.آدم به این پررویی نوبر بود و من هم که پولی نداشتم به آن کافی شاپ گرانقیمت شهر بروم.از طرف دیگر نامهربانی به سارا برایم گرانتر تمام می شد و شاید لازم بود به طریقی به خواسته هایش تن دهم تا ببینم آخر این ماجرا به کجا می انجامد.
ـ باشه میام،حالا تو بگو جریان این دو نفر و اون بچه چیه؟
ـ دنیا در این مورد خاص دروغ نمیگه!
ـ از کجا می دونی؟
ـ میگم بهت!
ـ چرا ازش شکایت نمی کنه؟
ـ واسه آبروی خانواده اش،واسه آبروی کذایی خودش،واسه اعتبارش!
ـ خونواده اش خبر دارن؟
ـ اوهم!
ـ برادرش امیر چی؟
کمی فکر کرد و جواب داد:
ـ نمی دونم!
ـ راستی برادرش الان کجاست،تو خبرشو داری؟
ـ باز هم سکوت طولانی کرد و سپس جواب داد:
ـ نمی دونم!
به دوردستها فکر کردم و جواب دادم:
ـ ولی حسی به من میگه تو می دونی امیر کجاست!
ـ نمیخوای بیای من برم به کارم برسم!
ـ چرا نمی رن آزمایش DNA بدن؟
ـ خب دکتر باید بیاد یا نه،شکایتم که نمی کنه!
ـ شاید حتما حق با دکتره که دنیا درخواست آزمایش نکرده؟
ـ اتفاقا دنیا با التماس و خواهش، تقاضای آزمایش کرده.
- دکتر چی میگه؟
ـ خودت چی فکر می کنی،چرا دکتر باید از آزمایش فراری باشه؟
ـ چی می دونم،من که از چیزی سر در نمیارم؟
-الان بچه کجاست؟
- بهزیستی!
آب دهانم را به سختی قورت دادم:
ـ بهزیستی واسه چی؟
ـخب چکارش کنن؟
-یعنی چی؟
ـ یه بچه بی هویت و بی شناسنامه رو چکار می تونستن بکنن؟
فکرم به جایی قد نمی داد.
-چطور تحویل بهزیستی دادن؟
ـ چی می دونم،دنیا هرکاری بخواد میتونه بکنه!
ـخب الان دلش با اون بچه نیست؟
ـ داره میمیره واسه بچه اش.
ـ چرا یه کار اساسی نمی کنه؟
ـ داره یه کارایی می کنه تا " شادبه " هویت و پدر پیدا کنه و بتونه اونو وارد زندگیش کنه!
ـ شادبه؟
ـ آره شادبه اسم دخترش که فرشته ی معصوم الان 2 سالی هست بهزیستی زندگی می کنه و نمی دونه چه مادر میلیاردی بیرون از اونجا داره واسش پرپر می زنه؟
-خب مثلا چه کاری؟
-دنبال یکی که همه زندگیش رو به نام اون بکنه و بیاد دادگاه اعتراف کنه بچه مال اونه، تا اسمش بره تو شناسنامه اش!
ـ خب چرا لقمه رو دور سرش می چرخونه،چرا سفت و سخت از دکتر شکایت نمیکنه،اولا دادگاه خودش از اون حروم زاده آزمایش DNA می گیره،ثانیا کار قانونی هست و فردا مشکلی ایجاد نمیشه واسش!
-تو فکر میکنی دنیا باهوش تر از تو نیست؟
- چطور؟
- دنیا بهتر از من و تو این چیزها رو می دونه،اگر دکتر قبول کنه پدر شادبه هست بچه رو میگیره و قانون هم شادبه رو به پدرش میده.
سرم را تکانی دادم و فهمیدم دنیا فکر همه جا را کرده است!
ـ خب حالا به چه نتیجه ای رسیده؟
ـ داره مخ یه پسر خوشتیپ رو می زنه که ملیاردها تومن ثروت ایرانی و خارجی به نامش کنه، تا هم پدر بچه اش بشه و هم شوهرش آینده اش!
-حالا اون آدم خوشبخت کی هست؟
- از خواهرت معصومه بپرس که تو رو واسه این کاربه دنیا معرفی کرده!
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.