قسمت پنجم
قسمت پنجم
مات و مبهوت حرفهای کسانی شدم که از کردارشان چیزی نمی فهمیدم .غرق در آئین هایی نه چندان پیچیده که از بدیهیات زندگی آنهاست و چیزی جز آنچه "خود" کرده اند را جهالت می دانند.اینان را انسانهای شفافی می دیدم که در عصر دروغ و نیرنگ زندگی نکرده و نمی دانند هر حرفی جز دروغ و چپاول،محکوم به جهالت است.اینان آنقدر زمین را به عنوان بستری برای انسان ماندن مقدس و شریف می دانند که ما یادمان رفته بود چنین چیزهایی وجود دارد وحالا من به عنوان تنها نماینده ی نسلی که عقیده ی این تمدن خائنین به زمینند، باید جوابگوی مطالبات اینان می شدم.
براستی ما چه کرده بودیم که تاریخ در این روزگار ما را مانند جنایتکار جنگی می دانست و باز براستی حاصل عمر بشر چه بود؟زمینی کوچک با ادعاهایی بزرگ،اینان زمین را نه به دهکده ی جهانی بلکه به اتاقکی ساده و صمیمی تبدیل نموده و شفافیت در بین همنوعانشان را به بالاترین درجه ی خود رسانده اند.اینان زمینی کوچک با مردمان بزرگ ساخته اند و ما مردمان کوچکی بودیم که زمین را بزرگ می پنداشتیم.
برای اینان زمین مبدا و منشاء همه ی برنامه ریزی هاست و برای ما زمین و آلوده کردن هر آنچه در او و پیرامونش است در هیچ برنامه ریزی جا نداشت و همه ی نقشه های راهبردی در یک کلمه دروغ بود و بس.
_نتیجه ی رفراندم را به اطلاع مردم جهان می رسانم.از بین کلیه شرکت کنندگان در رفراندم 99/99 %خواسته اند که مهمان ما از نسل خائنین بالفطره ی زمین، محاکمه نگردد.
چشمانم را گرد و گوشهایم را تیز تر کردم،یعنی درست شنیدم و سیاپه اعلام کرد مردم به محاکمه شدن من رای نداده اند و یعنی اینقدر فکرهایشان به هم نزدیک بود که 99/99% در موضوعی با یکدیگر هم فکر بودند؟؟؟
سیاپه به عنوان رئیس جمهورادامه داد:
_ما یاد گرفته ایم که به نظر اکثریت احترام بگذاریم.از مدت جشن شبانه ی امشب ما نیز کمتر از 9 دقیقه زمان داریم و همگی باید به کانون خانواده هایمان برگردیم که مهمتر از محاکمه ی یکی از خائنین به زمین است.من سیاپه بعد از 66 سال ریاست بر جمهوریت ساتراپ برای اولین بار است که اجماع 99/99% در یک نظر سنجی را تجربه میکنم اما بر طبق قانون در نظر سنجی های ملی و مهم رئیس جمهور بنا به تشخیص می تواند موضوع را تا 3 بار به نظر سنجی بگذارد، ولی در تفهمیم ابعاد مطلب باید کوشش نماید و این نظر سنجی در پایان دوره ی سوم تحت هیچ عنوان قابل تغییر نخواهد بود.
سیاپه که بدجور دوست داشت محاکمه شوم با انرژی ادامه داد:
_حالا که کمتر از 7 دقیقه به پایان جشن شبانه وقت داریم یکی از مخالفین محاکمه میتوانند در جایگاه صحبت کنند تا در شبهای آتی نظرات دیگر مخالفین کشور رو در این ارتباط بشنویم و من نیز به عنوان موافق حرفهایی دارم که خواهم گفت.
سیاپه بر روی صندلی اش در میان مردم برگشت و از بین جمعی که غرق در سکوت مطلق بودند خانمی بلند شد و به سرعت به بالای جایگاه رفت.خانمی با نزدیک به 3 متر قد و شاید 200 کیلو وزن.
_سیاپه چه لزومی داره ما مانند همین آدمهای کوتوله به گذشته برگردیم.تو مورخی و من هم مورخ،ما می دانیم اینان آدمیانی هستند که به هیچ مرام و مسلکی پابند نبودند و شکستن پیمان برای آنها آسان و عادی بود.ما نباید وقت گرانبهایمان را صرف گذشته بکنیم،ما قرنهاست که یاد گرفته ایم حرف گذشته را نزنیم چون مرده است و پرداختن به آن یعنی مرگ و جهالت،ما به حال کار داریم و آینده ی سفیدی که باید برای فرزندانمان بسازیم،اگر وقتمان را برای باز خوانی پرونده ی این خائنین بگذاریم ،حقیقتا به آینده خیانت کرده ایم و فرقی با این گروه سیاه نداریم.
سیاپه از همانجا جواب داد:
_بله نظر شما محترم،یک مخالف دیگر هم وقت برای صحبت کردن داره!
_روزهای خوش زمین را با یاد آوری جنایتهای این آدمیان خراب نکنید.سیاپه تو 66 سال هست که رئیس جمهور مایی و طبق قانون مجازی 3 بار دیگر این موضوع رو به رفراندم بذاری، ولی خواهش میکنم وقت کشور را با کالبد شکافی تاریخ به هدر نده،تاریخ برای دانشجویان و فرهیختگان رشته ی تاریخ محترم،اما ما دوست نداریم حرف از کسانی بشنویم که به خاطر ابزاری به نام پول، میلیونها سال جنگیدند،کشتند و کشته شدند و ما در 250 سال اخیر به سادگی این ابزار ناقص را از زندگی بشر حذف کردیم و بسیار آسان در حال زندگی هستیم.سیاپه واکاوی و محاکمه ی مردمان 1000 سال پیش هیچ سودی برای آینده نداره.
این مرد هم نشست و سیاپه محکم و با انرژی ادامه داد:
_95 ثانیه وقت داریم.فردا شب که جشن شبانه در شرق کشور برگزار میشه بیشتر در مورد این موضوع بحث می کنیم،من هم مانند شما حق یک رای دارم و در پایان 3 بار رفراندم نتیجه هر چه باشد تبدیل به قانون میشود و برای همه لازم الاجراست.
جشن شبانه سر ثانیه به اتمام رسید و تصویر جشن جایش را به تصویر کوهستانی زیبا و آباد داد که هزاران نفر در کنار آن در حال پایکوبی بودند و شادی از سروکولشان می بارید.چهره ی همه شادمان و آهنگ بسیار شادتری در حال پخش بود و اشعار پرمعنایی را به زبان می آوردند.
من از گشنگی و تشنگی در حال مردن بودم و در میان این سکوت شبانه تک و تنها باید اولین خواب شبانه را در هزار سال جلوتر از زمانی که بودم تجربه می کردم.
کلافه بودم چون از این زمان چیزی نمی فهمیدم،مگر میشد بدون آب زندگی کرد،مگر گرسنگی به این شکل قابل تحمل بود،چطور با این گرسنگی در آن خانه ی خالی شب را به صبح می رساندم؟نه هم صحبتی،نه دوش آب گرمی،نه دادی نه فریادی،خدایا من تا کی باید اینجا می ماندم و تنهایی مرا به کجا رهنمون می نمود؟
دوباره نگاهم به تصویری افتاد که مردم در حال شادمانی بودند و ناگهان زن و مرد قول پیکر همراه یک دختر دیگر را دیدم که پیاده به من نزدیک می شدند،دختر که انگار فرزند ایندو بود قد و اندامی اندازه من داشت.
آن سه نفر در حال نزدیکتر شدن بودند و من با چشمانی جمعتر نگاهشان می کردم تا زودتر بشناسمشان و کسی نبود جز رئیس جمهمور ساتراپ یعنی سیاپه و احتمالا خانواده اش که پس از جشن شبانه به خانه برمی گشتند.
_سلام،سلام خانم،شب به خیر،خوش گذشت؟
_سیاپه جواب داد:
_جشن امشب در جنوبی ترین نقطه ی کشور بود و حدود 5000 کیلومتر با اینجا فاصله داشت،فردا شب این جشن در شرق برپا میشه و اگر پزشکت اجازه بده میتونی در اون شرکت کنی!
_جشن رو از تلویزیون دیدم،شما که خیلی دوست دارید من محاکمه بشم،اما چه رئیس جمهوری هستی که برای بردن یک متهم به جایی، نیاز به اجازه ی یک نفر دیگر داری؟؟؟
دختر و زن با نهایت تعجب من و لباسهایم را نگاه می کردندکه سیاپه ادامه داد:
_گذشت آن زمانی که رئیس جمهور رئیس یک انسان بود!من در یک کلمه هماهنگ کننده ی کارهای کشورم و هیچ فرقی با دیگران ندارم.گذشت 1000 سال پیش و مردمی که یکی را از فرش به عرش می رساندند و بعد از او می ترسیدند.من هیچ قدرتی در برابر مردم ندارم و طبق قانون هرلحظه و با یک رفراندم 5 ثانیه ای قابل عزل هستم.
_شما 66 سال هست که رئیس جمهوری؟؟؟
_بله!
_مگه چند ساله تونه؟
_165 سال!
با تعجب خندیدم و گفتم:
_165 ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال؟؟؟
_بله!
_ایشون دختر و خانم شما هستند؟؟؟
_بله خانم 135 سالشه که 15 سال پیش ازدواج کردیم و دخترمون الان 13 سال سن داره و تو مریخ پزشک هست.
نگاهی به دختره کردم و گفتم:
_165 سال،135 سال،13 سال وپزشک،حتما الان از مریخ اومدن؟
_دقیقا،والان باید بره استراحت کنه تا صبح به سرکارش برگرده!
با نگاه به دختر گفتم:
_خانم دکتر من الان هم گرسنه هستم هم تشنه و تکلیف من در این زمان چیه؟
_قطعا احساسات کاذبی پیدا کردی،در غیر اینصورت سینگالهای مخصوص برای پزشکت ارسال میشد.البته خبر دارم تا فردا شب غذا نداری!
_ولی من نمی فهمم شما چی میگید،من هم گرسنه هستم هم تشنه!!!
دختر چند قدمی برداشت و گفت:
_قرنهاست که دیگه کسی بر اساس احساس غذا نمی خوره!
_فردا تکلیف من در زمان شما چیه جناب رئیس جمهور؟
_این ساعت متعلق به خانواده ی منه،فردا این سوال رو از من بپرس!
_دفتر ریاست جمهوری کجاست؟
_در دو قرن اخیر محل کار هرکس در خانه ی خودش قرار داره،دیگه اونقدر بی فکر نیستیم برای کار کیلومتر ها راه بریم،انرژی مصرف کنیم و دور هم جمع بشیم.ما مثل شما نیستیم که دور هم جمع بشیم،حرف بزنیم و کار نکنیم،ما از هم دور می مانیم،حرف بیهوده نمی زنیم وفقط کار می کنیم.
فردا منتظر شما هستم.
آنها همگی رفتند و با خودم گفتم:
_نباید دست روی دست بگذارم،این وضع قابل تحمل نیست.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.