شماره :7
شماره :7
نمیدانستم چه بگویم وفقط این را فهمیدم که خیلی زود همه چیز خراب شده بود.
_دختر خاله تو، تو حیاط ما بود؟
_بله دقیقا تو حیاط خونه ی ما،چون با شما قرار داشت با هم برای ایشون لباس انتخاب کنید که امشب چی بپوشن،درست میگم؟؟؟
گوشه ی چشمانم را دستی کشیدم تا مکثی برای فکر کردن پیش بیاید و به عبارتی بدانم که چه خاکی باید بر سر بریزم!
_قرار چیه،لباس چیه؟من اصلا دختره رو دیدم که بخوام واسش لباس انتخاب کنم؟
_پس اینجا چکار می کرد؟
_من چی می دونم،مگه این کوچه یا حتی این حیاط فقط مال ماست؟هرکی میتونه توش بره و بیاد!
_زامیاد منو خر فرض نکن لطفا!
_خر چیه رویا،من فکر حقوق شنبه ی کارگرای شرکت هستم تو چی با خودت صغری کبری می بافی،ولمون کن بابا!
رویا آهی کشید و گفت:
_قطعا بدون من بدبخترین عروس تاریخ نیستم!
جمله ی رویا قابل تامل بود واگر می گفت بدبخترین عروس دنیاست راحتتر بودم و منظورش چه بود نمی دانستم.
_زامیاد نزدیک تالاریم،بیا مرد و مردونه وارد تالار نشیم و جلوی این فاجعه رو بگیریم،تو سی خودت،منم سی خودم!
با حالی خوش نگاهش کردم و با اینکه می دانستم این کار نشدنی است با لبخند گفتم:
_چرا حرف خنده دار می زنی رویا،یعنی چی که عروسی رو به هم بزنیم،میخوای بابای جفتمون سکته کنند،اونم تو روزایی که دارن ورشکست می شن؟
_زامیاد تو حق نداری سرنوشت منو هرجور خواستی رقم بزنی،اینو می فهمی؟
یک خیابان مانده به تالار کناری پارک کرده بودم و از خدا می خواستم واقعا بلایی از آسمان نازل شود تا این عروسی به هم بخورد،چون رویا کسی نبود که من می خواستم و تحملش برایم غیر قابل باور بود.
_رویا همه چیز درست میشه،این من نیستم که سرنوشت تو رو می سازم،تو هم در این پریشانی که من دارم بی تاثیر نیستی!
_آخه پسر خوب کدوم عروسی میتونه تحمل کنه شوهرش شب عروسیش با دختر مردم تو خونه قرار گذاشته باشه؟
نمیخواستم این قضیه بیشتر از این کش پیدا کند و حوصله ی داستان جدید را نداشتم.من به خاطر اوضاع پدرم تن به این ازدواج ناخواسته داده بودم و باید به خاطر او هم شده سروسامانی به این اوضاع ویژه می دادم تا ببینم چه می شود.
_من معذرت میخوام رویا،عشوه های دختر خاله ات خامم کرد،دیگه چیز دیگه ای ندارم بگم،تو ازکجا فهمیدی؟
_چون من هیچ وقت خاله ای نداشتم که بخوام دختر خاله ای داشته باشم.
_یعنی خودت به من smsمی زدی؟
_آره!
با عصبانیت ادامه دادم!
_اونوقت چرا؟
_چون بهت شک دارم زامیاد!
_واسه چی،چکار کردم؟
_تو دروغهای بزرگتر از این به من گفتی زامیاد و گذشته ها مهم نیستند،مهم اینه همین الان آدمی که یک بار دروغ گفت پس بازم می تونه دروغ بگه!
هوا تاریک شده بود و من حرفهایی را از رویا می شنیدم که برایم تازگی داشت و در حال بدهکار شدن به او بودم.تا آن لحظه از عمرم اینگونه ضایع نشده بودم و همه ی بدنم از شدت عصبانیت و شاید خجالت گر گرفته بود.
صدای تلفن مرا به خودم آورد و این زنگ از طرف کسی نبود جز!
_سلام بابا،داریم میایم!
_کجایی آقا زامیاد،بابات نگرانته،چرا دیر کردین؟
_اومدیم بابا،نزدیک تالاریم!
_بیاین،همه مهمونا منتظرن شما رو ببینن،عروس خانم کجاست؟
_چشم اومدیم،رویا هم کنارم تو ماشین نشسته!
_باشه زودتر بیایین چشم انتظاریم،خیلی شلوغ شده.
تلفن پدر رویا را قطع کردم و نگاهی به رویا انداختم و گفتم!
_اما درست نبود اینطوری امتحانم کنی،این کارتو بی جواب نمی ذارم.
رویا که انگار نک ناخنش را به دندان گرفته بود با فکر به دور دستها گفت:
_چرا؟
_چون من هم می تونم چنین رکبی بهت بزنم،من که پسر پیغمبر نیستم،هرکی جای من بود ممکن بود همین کاری رو بکنه که من کردم!
_ولی من ازت انتظار داشتم تو واسم پسر پیغمبر باشی زامیاد!
بی درنگ جواب دادم:
_مگه تو دختر پیغمبری که ازم چنین انتظاری داری رویا،ولمون کن بابا،تو شب عروسیته کفش طبی مشکی پوشیدی،من چنین زنی نمیخوام رویا،حالیته؟؟؟اگه من کاری کردم فقط به خاطر موقعیت پدر من و تو بوده و بس!
_تو به خاطر پدر خودت میخوای منو بدبخت کنی؟؟؟
_وپدر تو!
رویا داد زد و گفت:
_نه آقای محترم،این حرفا نیست،پدرم من هیچ نیازی به ترحم جنابعالی و پدرتون نداره!
_باشه،من که از خدامه،پس دو روز بعد که جلسه هیئت مدیره تشکیل شد و بابای سرکار برای مدیر عاملی رای نیاورد ناراحت نشی!
_برو زامیاد برو خودتو سیاه کن،پدر من هیچ مشکلی نداره،تو هستی که اگر این عروسی سر نگیره همراه بابات باید برین تو خیابون باقالی بفروشین!
ناگهان فریاد زدم:
_باشه،باشه من میرم همراه بابام باقالی می فروشم،تو هم بمون ور دل پدرت،ببینم من به سر گرفتن این عروسی نیازمندم یا تو،تا حالا به خاطر بابام تحملت کردم اما دیگه نیستم،هرچی باداباد،گور بابای اون هزار تا مهمون.
با رنگ و روی برافروخته و صدایی که از فریاد گرفته بود از ماشین عروس پیاده شدم و با بستن محکم درب، شروع به راه رفتن در خیابان کردم.
_زامیاد...زامیاد...زامیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد...
رویا فریاد می زد و من بی آنکه هیچ توجهی به زجه های او بکنم به حرکت درمسیر نامعلوم خود ادامه دادم.می دانستم این وحشاینه ترین نوع انتقام از کسی است که دوستش ندارم و تکلیف آن جشن عروسی با آن همه مخارج و مهمان چه بود خودم هم نمی دانستم.حالتی بودم که دوست داشتم رویا و پدرش را در دم خفه کنم و موضوع الناز ساختگی هم در این میان بی تاثیر نبود.لحظه به لحظه از ماشین عروس و رویا دور تر می شدم که ناگهان فکری به ذهنم رسید و برای زجر دادن بیشتربا سرعت به طرف ماشین دویدم.
نفس نفس زنان به ماشین رسیدم و رویا را دیدم که با پریشانی در حال گرفتن شماره ای بود و البته این شماره کسی جز پدرش نمی توانست باشد.
در را باز کردم و بدون درنگ گوشی تلفن را از دستش قاپیدم تا علی الحساب ارتباط بین او و پدرش را قطع نمایم.
_زامیاد بچه نشو،زامیاد آدم باش آبروریزی نکن،مردم آدم حسابمون کردن منتظرمونن،زامیاد کجا میری؟؟؟
بدون توجه به ناله های دلخراش رویا دور و دورتر می شدم و کجا باید می رفتم خدا می دانست.بغض و ترس وجودم را در خود مچاله می کردند و در حالیکه دستانم در جیب شلوارم بود و کف خیابان تاریک را نظاره می کردم می رفتم و می رفتم.موبایل من و رویا هردو با هم زنگ می زدند،روی گوشی من اسم مهتاب _پدر رویا_ نوشته شده بود و پدر من هم به تلفن عروس نیمه کاره اش زنگ زده بود که بدانند چرا دیر کرده ایم و مهمانها منتظرند.
میخواستم هر دو گوشی را بر زمین بکوبم و از شر صداهایشان خلاص شوم اما خودم را کنترل کردم و فعلا به بیصدا کردن هر دو گوشی بسنده کردم وهردو را در جیب کتم انداختم و به راه رفتن در شب تاریک سرنوشتم ادامه دادم.
به فکر افتادم که کاش سوئیچ ماشین را هم بر می داشتم تا رویا بیشتر از این فلج می شد،هرچند او عرضه ی رانندگی کردن هم نداشت اما ...
ناگهان فکر جدیدی به ذهنم رسید و در تاریکی شب و خیابانهای خلوت اول سال،مسیرم را به طرف تالار عروسی عوض کردم تا از نزدیک بال بال زدن پدر رویا را شاهد باشم.
گوشی تلفن را از جیب کتم بیرون آوردم و پس از باز کردن قفل و روشن شدن صفحه، نگاهی به صفحه آن انداختم، ده تماس بی پاسخ از پدر و مادر من و پدر رویا مهم نبود بلکه مهم پیامی بود که از طرف الناز رسیده بود.النازی که وجود نداشت اما خط تلفنی که رویا با آن سرکارم گذاشته بود هنوز در دستش بود و می توانست از پدرش بخواهد که به دنبالش بیاید.
با کنجکاوی زیاد شروع به خواندن پیام کردم:
_زامیاد برگرد زندگی منو بیشتر از این سیاه نکن!من هنوز به پدرم زنگ نزدم و چیزی نگفتم،خواهشا برگرد.
هیچ جوابی ندادم و به حرکت به سوی تالار عروسی ادامه دادم.نزدیک تالار رسیدم و در همان تاریکی نسبی و پشت شمشادهای وسط بلوارماندم و نگاه به پدرم و مهتاب کردم که سراسیمه اطرافشان را نگاه می کردند وپشت سر هم با موبایل هایشان احتمالا شماره ی من یا رویا را می گرفتند.نگهبان تالار با لباس مخصوص خودش اعم از کلاه، واکسیل،پیراهن آبی پاگن دارو شکمی بزرگ مقابل تالار و کنار همین ها ایستاده بود ومهمانانی که تازه از راه رسیده بودند را راهنمایی می کرد.
دیدن قیافه ی مضطرب پدرم آزارم می داد و دوست داشتم با سرعت بدوم و پدر رویا را از پا درآورم تا دلم خنک شود.مهمانها دسته دسته می آمدند و با سلام،تبریک و احوال پرسی با پدر من و پدر رویا وارد تالار می شدند.ساعت نزدیک 9 شب بود و معلوم بود رویا هنوز هیچ زنگی به پدرش نزده است و منتظر است که من از خر شیطان پیاده شوم و او به همراه " من " وارد بزم سرنوشت خود شود.
گوشی موبایل مهتاب در دستش بود و پشت سر هم شماره می گرفت و چون زجر می کشید لذت می بردم و یاد حرفهای پدرم می افتادم که می گفت همین آدم چطور با گرفتن بهره های سنگین از او، شرکت را از دستش گرفته است و او را به این روز سیاه نشانده است ونگاه به پدرم می کردم که خوب مرا می شناخت و از آمدنم ناامید شده بود و با گره زدن دستانش بر روی سینه اش، نگاه به کف خیابان می کرد و فکر وفکر و فکر می کرد.
ماندن در اینجا فایده ای نداشت و باید قبل از هجوم پدرمن و مهتاب یا رویا به خانه می رفتم و با برداشتن شناسنامه و دیگر وسایل از این معرکه دور می شدم تا هم مهتاب بداند که خارج کردن شرکت از دست پدرم چه لذتی دارد و هم رویا بداند که نباید با ساختن ماکتی به نام الناز،مرا پیش خودش خار و ذلیل نماید.
برای قومی که با یک عطسه از هدف خود منصرف می شود پیشرفت فقط یک " توهم " است.