صفحه:18

بهترین نعمتی که خداوند در آن لحظه می توانست به من ارزانی فرماید،نعمت مرگ بود تا از همه این گرفتاریها راحت شوم.نمی توانستم خودم را قانع کنم که برخوردم با آن جماعت درست بود یا نه؟با خودم در گیر بودم که آیا آنها آمده بودند مشکلم حل شود و باز من با عجله همه چیز را خراب کرده بودم یا اینکه قرار نبود چیزی مرتفع شود وفقط می خواستند بیشتر مرا به چالش بکشند و شکستن مرا به تماشا بنشینند.

از اینکه دق دلم را سر هر سه نفر آنها خالی کرده بودم لذت می بردم و اینکه هر سه آنها را به چیزهای پلیدی که در وجودشان بود متذکر شدم ،احساس رضایت می کردم.

هواآفتابی اما سرد بود و قدم زدن در خیابان های زیبای تبریز همیشه برایم جذاب و دوست داشتنی بود.بافکر به دیدار پسرک لبویی داستان زندگی من وچشمانی دوخته شده به کف خیابان، به راه خودم در مسیر سخت زندگی ادامه می دادم.

ابراهیمی "باید" این حرفها را می خورد تا بفهمد که درد من چه بود و باید تنفرم از کار در منزلش را به او نشان می دادم.صبا باید می فهمید که من می دانستم او جمله سخیف "استاد در خدمتیم" را در زیر ورقه امتحانی وبرای بعضی از استادان می نویسد وباستان هم باید می فهمید که او هم سابقه درخشانی از درس خواندن در زمان دانشجویی اش ندارد و تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.

اما قدر مسلم این بود که هیچکدام اینها دلیلی برای موجه بودن کار زشت من نبود.من عجله کرده بودم و شاید این عجله به قیمت تباه شدن زندگی ام تمام می شد چون اگر از دانشگاه اخراج می شدم و یا به هر دلیلی سر راه بورسیه شدنم مشکلی ایجاد می شد زندگی ام تباه بود و اگر ایندو را از من می گرفتند دیگر چیزی برای ادامه حیات نداشتم و اینها چیزهایی بودند که من در مواجه با محیطم پشت آنها سنگر گرفته بودم.

کاش کمی تامل می کردم شاید اوضاع بهتر می شد اما پشیمانی سودی نداشت و هرچه بادا باد تا ببینیم فردا در حراست دانشگاه چه اتفاقی رقم خواهد خورد؟

به خاطر کرایه تاکسی هم که شده سالیان زیادی از دوران دبیرستان گرفته تاکنون زیاد عادت به نشستن در تاکسی نداشتم و یک جفت پوتینی که دو سه سالی است خریده ام تاکسی من بودند.پوتین هایی که خیلی دوستشان داشتم واسمشان را گذاشته بودم پوتین های پر تلاش من.

پوتین های پرتلاش من در حال رساندنم به پسرک لبو فروش بودند و این مرا از ماجراهای کشنده قصر ابراهیمی دور میکرد تا ببینم فردا روزگار برای من چه خوابی دیده است.

از مقدمه رمان 7 قدم به طرف شب آخر خوانده بودم که سرنوشت را در سر آدمی ننوشته اند بلکه سرنوشت،نوشته سر است و منظور از سر همان عقل آدمی است و حالا نمود کامل این ادعا از نویسنده آن رمان را در زندگی خودم می دیدم واگر سرنوشت من خراب می شد چیزی نبود که از کودکی در سرمن نوشته شده باشد بلکه سر یا همان عقل من آنرا نوشته بود وشاید می توانست بهتر از اینها بنویسد.

وارد همان خیابانی شدم که پسرک در آن لبو می فروخت، ساعت حدود 4عصر بود و تبریز کم کم باز غوطه ور در مه میشد.

سربالایی جنوب به شمال خیابان برایم خوشایند بود چون پوتین های پرتلاش من زور بیشتر می زدند وخوشم می آمد.برخلاف جهت جوی آب خیابان حرکت می کردم وصدای آبشار گونه آب به من حس خاصی می داد.مغازه ها،فروشگاههای بزرگ و کافی شاپ هایی که هیچ وقت داخلشان نرفته بودم نظرم را به خود جلب می کردند.همین کافی شاپ رفتن بچه های دانشجو باعث شده بود که با بسیاری از آنها رابطه ام را به هم بزنم تا از من نخواهند با آنها به چنین جاهایی بروم،چون پول نداشتم.کافی شاپ باکلاس وبزرگ"سرخی خورشید" همیشه نظرم را به خود جلب می کرد و دوست داشتم برای یک بار هم که شده با کسی در آن حداقل یک نسکافه داغ بخورم.

با همه افکار پریشانی که داشتم تصمیم گرفتم برای لحظاتی از آن فضا دور شوم وبرای آخرین بار هم شده یک دل سیر از بذله گویی های پسرک لبو فروش لذت ببرم و اگر اینبار هم سرجایش نبود و او را نمی دیدم اوضاع روحی ام بدتر از آنی می شد که بود.

صدمتری تا رسیدن به جایگاه کاسبی پسرک فاصله بود ودر میان ولوله عصر پنج شنبه مردم، هنوز لبو فروش را نمی دیدم.دوست نداشتم به آن نقطه خیره شوم چون می ترسیدم با جای خالی او روبه رو شوم.دست فروشان کنار خیابان را می دیدم که در حال چانه زنی با مشتریان خود بودند،لوازم اسباب بازی،خوراکی های ارزان،باطری،لباس ریزو ودرشت و چیزهایی از این دست لوازمی بودند که در کف خیابان ریخته بودند و می فروختند .لحظه چشمانم را از آنها کندم و با دلهره کنار کیوسک روزنامه فروشی را نگاه کردم وگل از گلم شکفت.پسرک در حالیکه ملاقه اش را در دست داشت نگاهش به پایین خیابان بود و انگاراو هم منتظر آمدن من بود.از این فکرم خنده ام گرفت و با خفه کردن استرس و طپش در سینه، به یک قدمی گاری خاطراتم رسیدم.

با تمرکز و لبخندی انرژی بخش نگاهی به چشمان مردانه لبو فروش کردم و گفتم:

_سلام.

لبو فروش با نگاهی همراه با تعجب ولبخند همیشگی جواب داد:

_پول آوردی؟

_آره بابا آوردم،کشتی ما رو با اون هزار تومنت.

_الان پول داری لبو بخوری یا مثل دیروز میخوای فیلم باری کنی؟

خدایا از خنده میخواستم بمیرم و نگاه به لپ های او که از سرمای هوا قرمز شده بود بیشتر دلم را برایش می سوزاند.نگاهی به بخارهای فراوان بالای لبوهای سرخ کردم و با خودم گفتم اگر لبو نخرم پس فرصتی برای چند دقیقه اینجا ماندن ندارم، به ناچار گفتم:

_خیلی ممنون بله میخورم.

پسرک سرش را برای برداشتن پیش دستی به زیرگاری برد ،کارگر میوه فروشی که صبح خبر لبو فروش را از آنها خواسته بودم با صدای بلند طوری که معلوم بود با پسرک است صدایش کرد:

_آبتین...آبتین...

من که از شنیدن اسم زیبای او شوکه شده بودم نگاهی به هر دو نفر کردم و پسرک با توجه به کارگر میوه فروشی گفت:

_چیه؟چه خبرته هی آبتین آبتین می کنی؟دیگه چیه؟

_همین خانم بود که صبح سراغتو گرفت گفت بدهکارته.

_می دونم بابا،اینم پدر ما رو در آورده.

خنده ام گرفت و با تعجب رو به آبتین گفتم:

_صاف صاف تو روم نگاه میکنی میگی پدرتو در آوردم؟مگه من چکارتون کردم؟

_هیچی بابا هیچی یه چی گفتم دیگه.بفرما اینم لبوی شما ،با دیروزی می شه دو تا.

پیش دستی یکبار مصرف لبوی داغ و خوشرنگ همراه چنگال یکبار مصرف رویش را کمی به طرف خودم کشیدم و برای اینکه سر صحبت را باز کنم گفتم:

_چه اسم قشنگی دارین آقا آبتین؟میتونم معنیش رو بدونم؟

آبتین چند باری برای تبلیغ لبوهایش داد زد و گفت:

_آبتین نام پدر فریدون پادشاه پیشدادی بود که البته درستش آتبین بوده الان میگن آبتین.

_خیلی اسم باکلاسی دارین آقا آبتین.

آبتین با همان لبخند همیشگی و بلافاصله جواب داد:

_آره درست مثل شغلم.

_مگه شغلت چشه؟به نظرم خیلی هم خوبه.

_ممنون از تعارف الکیتون خانم مهندس،لبوتو بخور سرد میشه،بخور زود برو خونه هوا داره تاریک میشه، نه نه ات دعوات میکنه فکر می کنه رفتی سینما.

کمی خندیدم و گفتم:

_میتونم بپرسم چقدر درس خوندی آقا آبتین.

_هیچی.

_هیچی،هیچی که نمیشه به هر حال یه چیزایی خوندی.

_اصلا مدرسه نرفتم خانم مهندس،ولی بلدم کامپیوتر تعمیر کنم.

_اصلا سواد نداری بعد کامپیوتر بلدی تعمیر کنی؟بعدا کامپیوتر رو با کدوم (پ) می نویسند؟

آبتین که از خنده در حال ریسه رفتن بود گفت:

_با همون پ که مثل ب نوشته میشه اما زیرش یه مقدار شلوغتره،پ پررو.

شروع به خوردن لبوهایی کردم که همچنان داغ بود.

_جدی میتونی کامپیوتر تعمیر کنی؟

آبتین که در حال لبو ریختن برای یکی از مشتریها بود بدون نگاه به من گفت:

_آره قبلا کارم کامپیوتر بود،پول نداشتم ور شکست شدم الان افتادم تو بورس لبو.اینجا هم دارم کم میارم دیگه چکار باید بکنم نمی دونم.

_نگفتی چقدر درس خوندی؟

آبتین نگاهی به پیش دستی خالی من کرد و حین اینکه آن را از مقابلم برداشت گفت:

_دو هزارتومن شد خانم مهندس، پولو بده برو.

_اگه بخوایم سیستم تعمیرکنیم یا ارتقاء بدیم این کارو می کنی؟

آبتین چند کارت از جیبش در آورد وطرف من گرفت و جواب داد:

_شماره ثابت رو خط زدم.موبایلم هست.زنگ بزنید هر اشکالی داشته باشه رفع میکنم.

یکی از کارتها را گرفتم ونگاهی به آن کردم:کامپیوتر آبتین،سخت افرار،نرم افزار،نصب برنامه،برنامه نویسی،آموزش...

_دو هزار تومن بدی میتونی بری خانم مهندس.

کیفم را باز کردم و با فکر به ساعتی که دوست نداشتم فعلا از آبتین بگیرم به یاد همه ی بدبختی هایم اسکناس دو هزار تومانی را روی گاری آبتین گذاشتم و دلم را با غمی بزرگتر به سوی خانه هدایت کردم.