صفحه:7

 

وقتی یک عکس تبدیل به عکس ها شده بود کم کم داشتم به عمق فاجعه پی می بردم وخدا می دانست که کارهای بچه گانه من به کجا باید ختم می شد.صبا از یادم رفته بود که تکلیف او در این آبرو ریزی عظمی چه بود واینکه چقدر شخصیت پلیدی تبدیل شده بودم فقط خودم می دانستم و خدا.

_چی شد عاطفه خوشحالی نه؟بالاخره یک بار نه گفتن توبه صلاحت شد.نکنه ناراحت اون آدم بی پدر مادر هستی؟

با این حرف مامان به خودم آمدم .

_نه مامان چه ناراحتی فقط به فکر صبا هستم.شما ناهارتون رو بخورید من برم یه زنگ به سمیرا بزنم ببینم چی شده.

سرم گیج می رفت وتب سرتاسر وجودم را گرفته بود.وارد اتاق شدم ، ترس امانم را بریده بود.

با تکیه بر دیوار، خودم را به پایین سر دادم و نشستم.کاش کسی بود برایش حرف می زدم و دلداری ام می داد که چیزی نشده است و همه چیز به خیری تمام می شود.کاش کسی کنارم بود،من از این تنهایی وحشت داشتم و می ترسیدم.مادرم حرفم را نمی فهمید و با اینکه مادر خوبی بود،اما سواد کمی داشت وقدرت تجزیه و تحلیل دقیق مسایل را نداشت.پدرم هم با اینکه بسیار با سواد و با معلومات بود اما شخصیت منفعل او باعث می شد که در برابر هر اتفاقی عقب نشینی کند و نوعی ترس از رویارویی با مسائل در وجود او نهفته بود.اما شاید اینها دلیل محکمه پسندی نبود و من در هر صورت باید در مورد این اتفاق با پدر و مادرم حرف می زدم.

خدایا چه ساعتهای آرام و سختی را پشت سر می گذراندم.شاید این آرامش قبل از طوفان بود و شاید کاخ آرامش درونی خانواده کوچک من، تا ساعاتی دیگر فرو می ریخت.باید زنگی به سمیرا می زدم تا ببینم جریان عکس ها چیست؟

_سلام سمیرا،عاطفه هستم،شناختی؟

_سلام.آره بابا مگه میشه آدم خانم دکتر شماره یک دانشگاهشو نشناسه؟

_سمیرا بگو ببینم جریان این عکس باستان و صبا چیه؟

_حقشه عاطفه حقشه.

_کی حقشه؟چی حقشه سمیرا؟

_وقتی بابای نزول خورش ماشین آنچنانی زیر پای دخترش میذاره،باید فکر این جاها رو هم میکرد دیگه.

_نزول خور چیه سمیرا ،میگم عکسهایی که به بابات گفتی چیه؟

_نمی دونم آیلا گفت یه ده بیستا عکس مستهجن از باستان آب زیرکاه و اون صبای بی حیا رو گذاشتن تو سایت دانشگاه و حالا با بلوتوث همه جا داره پخش میشه.

_تو خودت همه عکس ها رو دیدی؟

_نه سرعت اینترنت من پایینه، همشون بالا نمیان.من فقط یه عکس رو باز میکنه که صبا،وای وای وای.

_آیلا همه عکس ها رو دیده؟

_ حتما دیده دیگه که اینطوری با آب و تاب تعریف می کرد.خودت که میدونی آیلا سالی یک بار حرف میزنه،حالا ببین چی شده!

_شماره شو واسم پیامک می کنی؟

_باشه واست می فرستم ،ولی تو بگو جریان این خواستگاری تو،این بلوتوث حرفای تو با باستان،اینا رو ول کن،تو واقعا خونه ابراهیمی کار می کنی یا ملت رو گذاشتی سر کار؟

سرم را تکانی دادم و دوباره شرم از جواب به همه این سوالات به سراغم آمد.

_تو در مورد کار کردن من تو خونه ابراهیمی هم چیزی به پدرت گفتی سمیرا؟

_نه بابا این که حالا مهم نیست.اگه حرف مردم نباشه که هیچ کاری عار نیست.مگه پدر مادرت از کارت خبر نداشتن؟

افکارم قدرت تجزیه و تحلیل مسایل را نداشت ولی احساس کردم وقتی سمیرا گفت "اگر حرف مردم نباشه" حرف نیش داری به من بود که خدا باید به خیر می کرد.

_ نه بابا!کدوم پدر مادری اجازه میده دختر شاگرد اول دانشکده پزشکیش، بره خونه مردم کلفتی کنه؟خودت می دونی من واسه کار همه تبریز رو زیر پا گذاشتم اما پیدا نشد اما یکی مثل صبا با یه نامه از یک کله گنده رفت استخدام شد،حالا چی بود،بابای اون پول و نفوذ داشت و بابای بیچاره من تو خریدن کتابهای من مونده بود و با مدرک فوق لیسانس علاوه بر حسابداری تو شرکت آب معدنی،بار آب معدنی هم خالی می کرد.سمیرا بابام "هرنی دیسکال" حاد رو داره تحمل می کنه و من باید کاری می کردم که هزینه های اون کم بشه.

_حالا خانم دکتر خودمونیم، اینجا غریبه نیست فعلا کلاس نذار، جای هرنی دیسکال همون دیسک کمر خودمون رو بگو.

_حوصله شوخی ندارم سمیرا، شماره آیلا رو واسم بفرست خدا حافظ.

با خودم گفتم کاش کمی زودتر اینقدر عاقل بودم و خیلی راحت حرفهای درونم را با خودم و دیگران می زدم.واقعا کار کردن در خانه ابراهیمی اینقدر گناه بود که من اوضاع را بخاطرش اینقدر پیچیده کردم؟آیا این موضوع اینقدر مهم بود که من بخاطر آن خواستگاری مانند دکتر باستان را فراری دادم و حالا خودم ،او و صبای بیچاره را به مرز نابودی رساندم؟

آیا اگر موضوع عکس جعلی نبود جریان ضبط و پخش صدای من توسط محدثه اتفاق مهمی بود؟

با افسوس و فکر به همه ی اینها،در حالیکه در حال روانی شدن بودم شماره آیلا رسید و شروع به شماره گیری کردم.

_آیلا سلام.

_سلام.

آیلا دختر سرد و بی روحی بود که احساس می کرد همین الان از دماغ فیل افتاده است و کسی جز خودش را آدم نمی دانست.من سال تا سال با این آدم حرف نمی زدم اما حالا باید کارم به آدمهایی این شکلی می افتاد.مطمئن بودم سوال جواب کردن با او دیوانه ترم می کرد.خدا به داد بیمارانی برسید که قرار بود این آدم درمانشان کند.

_خوبی آیلا خانم؟کجایی؟

_خیلی ممنون.چطور مگه؟

حالم از این دختره به هم میخورد.وقتی کسی سوالی از او می پرسید به بیچارگی می افتاد.اما چاره ای نبود.

_تو جریان عکس صبا با باستان رو شنیدی؟عکس ها رو دیدی؟

_آره.

در دلم گفتم آره وحناق یک ساعته.

_چی بود؟

_عکس بود.

_می دونم عکس بود،عکس کی با کی؟چندتا عکس بود.

_سی چهل تاعکس بود.

_نه بابا؟

_جان تو.